لیلی
|
||
حداقل یک روز توی زندگی هست که آدم/حوا احتیاج دارد که با کسی حرف بزند که دوستش است و نگرانش است و همدلش است و حرفهای آدم/حوا را برای روز مبادا در پروندههای جداگانهی دمدست ذخیره نمیکند که به وقتش بکوبد توی صورت آدم/حوا.
خانم همکار بچهاش را کتک میزند. پسرک پانزده ساله است و با صدای دورگه از پشت تلفن به من میگوید خاله لیلی، هنوز. خانم همکار میگوید چنان باپشت دست توی دهان پسرک زده که خون از دهانش بیرون زده. با افتخار. به خانم همکار گفتم که او یک هیولاست. گفتم هیولا، برای آن که این وقتها لال میشوم و نمیتوانم حق مطلب را ادا کنم، وگرنه حیف هیولا. بعد همه خندیدند و من مجبور شدم چندبار تاکید کنم که دارم جدی میگویم. گفتم اگر قانونی بود که به ضعیفترها حق حیات میداد، بی بروبرگرد میبردم تحویلش میدادم. قضیه برای همه خندهدارتر و جالبتر شد. وقتی بسیار جدی هستید، از همیشه خندهدارتر هستید. من آدم جدی غمگینی هستم و برای خنداندن دیگران به کار میروم. برخی اتفاقات برای بعضی از آدمها شوخیهای بامزهای هستند. مثل انسانیت، دزدی نکردن، راستگویی، ریاکار نبودن، شرافت شغلی، بچه.
منشی رییس با خنده گفت که در کودکی هرروز مثل اسب از پدرش کتک میخورده است. گفت فکر نکنیم فقط پدرش، مادرش هم اینجایش را قاشق داغ کرده است. داخل رانش را نشان داد و هی خندید. داخل ران پوست و گوشت نرم و نازکی دارد. بچهها پوست و گوشت نرمتر و نازکتری دارند. گفت توی خیابان بهانه گرفته بوده و بعد از داغ شدن "آدم" شده و دیگر بهانه نگرفته است. آدم؟ نفهمیدم چه شد که صورتش را در دستهام گرفتم و گفتم:"بچهی نازنین عزیز کوچک." قاهقاه خندید و از آسانسور پیاده شد. من توی آسانسور ماندم، صدای خنده توی آینهها تکرار میشد.
شب مامان آقای چ درد داشت. درمانش بیرحم است. تمام استخوانهاش از داخل آتش گرفته بود. توی رختخوابش نشسته بود. کمرش را ماساژ میدادم. کودکی منشیمان را برایش تعریف کردم. وسط نالههاش گفت که پدر و مادر این بچهها خودشان هم قربانی کودکیشان بودهاند. گفت آدمی که در کودکی کتک خورده باشد و محبت ندیده باشد، عقده دارد و وقتی بزرگ بشود هم نمیتواند به دیگران محبت کند و بچههایش را شکنجه میدهد.
فکر کردم مثل من. بچههایم. خواستم بگویم میدانید؟ من از همین آدمهام که در کودکی لهشان کردهاند، آنقدر لهم کردند که فکر میکردم مستحق آن هستم که اینطور کتک بخورم و حتا فرار/دفاع هم نمیکردم. ولی دیگر مظلوم نیستم. چون یادم مانده، بچهها را خوب میفهمم و میدانم ورای آن همه عشق و خوشحالیشان، چقدر آسیب پذیرند و چقدر راحت مزخرفات بزرگترها را باور میکنند. هیچی نگفتم. سرم پایین بود. به پاهام نگاه کردم، ورم کرده، با ناخن های کوتاه بلند و لاک نصفه نیمه. یکلحظه فکر کردم پاهام را دوست دارم. دستهام را. خودم را دوست دارم که حال خودم را خوب کردهام. مامان آقای چ با چشمان بسته رو به آسمان گفت:"خدایا صبرم بده. خدایا صبر زینب را به من بده."
مژههاش خیس بودند.
شانهاش را بوسیدم.