لی‌لی.

نمایش

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آن‌چه خودم خواسته‌ام

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نیازمندی ها

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

فکر کردم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پنج حرف حقیقت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

های گلادیاتور

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دلخوش

مناسباتی هستند که قوانین‌شان برای‌من غیرقابل فهم است. حرف‌هایی هستند که به زبان‌های رمزیی گفته می‌شوند که من کدهاشان را بلدنیستم. اتفاقاتی هستند که بر مبنای تئوری‌های ثابت‌شده‌ی افرادی رخ‌می‌دهند که در تصورمن انسان‌های نیمه‌دیوانه با موهای سفیدند که هیچ‌وقت به دنیا نیامده‌اند. سال‌هایی هستند که اسم خاصی ندارند و هیچ آدمی تعداد ماه‌های‌شان را محاسبه نکرده و در وسط سال‌های زندگی من بدون هماهنگی با هیچ رمل و اسطرلابی تحویل می‌شوند و نظم زمان‌شان به دلخواه وضعیت‌مزاجی سیارات بی‌خیال‌شان تغییرمی‌کند. کرم‌هایی هستند که نمی‌بینم‌شان و در مغزمن پیله می‌تنند و در شروع بهار کروکویل زاده می‌شوند. ملخ‌هایی هستند که نمی‌شناسم‌شان و در قحط‌سالی به گندم‌زار هجوم می‌برند و به پای گندم‌های سوخته از بی‌آبی سینه می‌زنند و گریه می‌کنند. انسان‌های کوچکی هستند که از پاهای انسان‌های بزرگ بالا می‌روند و تن‌شان را به‌خارش می‌اندازند. من نشسته‌ام بر سر سنگی در دشتی بزرگ. من نمی‌فهمم. من دل‌خوشم به دستانم. من دل‌خوشم به تو خورشید. من دل‌خوشم به تو ابر. من دل‌خوشم به این‌که قله‌ای که از پشت قله‌های لخت با خجالت سرکشیده برفی است. من دل‌خوشم. رهایم. برای خودم گریه می‌کنم. برای آرزوهایی که خاک کردم و این سنگ را بر آن گذاشته‌ام. اشک نمی‌ریزم. گریه‌ام خشک است. هوا خشک است. من گوش می‌دهم به صدای‌باد. به رعد و برقی که بر بالای سر من هزارتکه ‌می‌شود. من تنهام. من دل‌تنگم. من مستم. من شادم. من غمگینم. دلم برای تمام قشنگی‌هایی که یادم رفته تنگ است. این حال سرخوشی عاشقانه‌ی من را نه کرم‌ها می‌فهمند و نه ملخ‌ها و نه دانشمندان. ما در وادی‌های جدایی بودیم که به‌هم پیوستند. هیچ‌گاه من و کرم‌ها و دانشمندان و ملخ‌ها و قوانین همدیگررا به‌جا نیاوردیم. می‌دانی؟ نمی‌خواهم خودم‌را به هیچ‌کسی معرفی کنم. همین‌جا جایم خوب است. این دشت لخت و پهن را به خودخودم داده‌اند. گفته‌اند هرکاری می‌خواهی بکن. دشت را نمی‌شود برد قایم کرد. دشت را نمی‌شود توضیح داد. دشت را نمی‌شود به بانک سپرد و پول گرفت. دشت را نمی‌شود مایه‌ی افتخار کرد. دشت به درد هیچ قانونی نمی‌خورد. در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. برای همین است که من حالم خوب است هرچند بر سر این گوربزرگ.

خواهرم می‌گفت مامان‌بزرگ هم همین‌طور بوده. می‌گفت چطور یادم نیست؟ این‌که وقتی به خانه‌اش می‌رفتیم می‌دیدیم که تمام بقچه‌های خوشبوی ترمه‌اش را باز کرده است. می‌گفت ازش می‌پرسیدیم که چه می‌کند. می‌گفت که می‌گفته دارد به‌دنبال چیزی می‌گردد که قایمش کرده بوده و حالا یادش‌رفته کجاست. چیزی که خیلی قشنگ بوده‌است لابد. شاید یک‌تکه پارچه‌ی قدیمی. من تمام بقچه‌ها را باز می‌کنم مامان‌بزرگ. شاید من پیداش کنم. شاید تمام آن چیزهایی که قایم کردم و آدرس‌شان را گم کردم پیداکنم. بگذار گریه‌ام تمام شود. فقط بگذار گریه‌ام تمام شود.

 

+ ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بهشت ممنوع

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

زن ترسیده ای که منم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()