لی‌لی.

عید بر عاشقان مبارک باد

یک روز مانده به شروع ماه رمضان روبروی سبزی فروشی میدان میوه و تره بار قیامت بود. ماه ماه امساک بود و سبزی قحطی آمده بود. مثل بچه ی آدم توی صف ایستاده بودم. آتش را من به پا کردم: از زن بغل دستی ام پرسیدم که قیمت هرکیلو سبزی چقدر است؟

-          نمی دانم. آن جا نوشته است... 260 تومان؟

-          نمی بینم. ریز نوشته است.

مردی که سبزی را برای مان می پیچید، سر زن فریاد کشید:"260 تومان؟ 260 تومان؟ سواد نداری؟ درست نگاه کن." و سیگار خاموش لای لب هاش با ما بای بای کرد. من و زن خواستیم من من کنیم و در مورد این که سواد داریم ولی ارقام ریز نوشته شده است توضیح بدهیم که پیرمردی که روبروی من ایستاده بود و نوبتش بود، با خنده به مرد گفت:"چقدر شلوغ می کنی آقا. اعصاب خودت را خراب نکن. بیا سبزی ما را بده برویم."

تا مرد چنان بر سر پیرمرد فریاد بکشد که ما همه شرمنده شویم و تا خنده بر لبان پیرمرد خشک شود و تا با بغض راه بیفتد و برود و از خیر سبزی روز اول ماه رمضان خریدنش بگذرد و تا من به کفش هایش نگاه کنم که کهنه بود و فکر این که پیرمرد یک بازنشسته ی غمگین است از سرم بگذرد، چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

پیرمرد رفته بود. ترجیح داده بود که برود تا آن که پاسخ یک مرد بد دهن با سیگار خاموش را بدهد.

کمی مردد ایستادم. می خواستم من هم پشت سر پیرمرد بروم. بعد پشت سری من هم همین طور. همه برویم. مرد با سیگار خاموشش بماند با سبزی هایش که روی دستش می مانند و خودش را آن قدر بزند که بمیرد.

اگر من می رفتم، پشت سری من به جز آن که یک قدم پیش تر بیاید و از این که زودتر از موعد نوبتش شده خوشحال شود چه می کرد؟

سیگار مرد تکان تکان خورد و فریاد کشید:"خانوم چه می خواهی؟"

مسخ شده یک قدم پیش تر آمدم. زمزمه کردم:" یک کیلو سبزی آش."

و مثل یک گوسفند خوب سهمیه ی علفم را گرفتم.

و پیروزمندانه با سه-چهار کیلو آشغال و تپاله و علف که در یک الیاف نازک گوزپیچ شده بودند به سمت خانه به راه افتادم.

+ ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

جذام

دیروز با خواهرم حرف می زدم. ٢۴ ساله است. فکر می‌کند که راه رسیدن به اهدافش فقط یک راه است: گران‌ترین، کـ.ون‌گشادی‌ترین و شاخ‌دارترین راه. آن هم نه با پای‌پیاده،بلکه سوار بر گرده‌های پدر شصت و چندساله‌ام، که از صبح تا شب توی موتورهای ماشین مردم خم شود و ماشین‌ها را تعمیر کند.

می‌خواستم مجابش کنم که برای رسیدن به هدفش راهی را طی کند که کمتر برای پدر و مامان کشنده باشد.

پس از دو ساعت که صحبت کردیم، با این حرف برخاست:"تو می‌خواهی به من بگویی که چه کار کنم؟ من خودم بهتر می‌دانم. اهدافم هم از اهداف تو خیلی والاتر است."

و  وقت گفتن "اهداف تو" پوزخند زد و چشمانش را با تحقیر از من برگرداند.

تقریبن داد زدم:"خوش به حال تو و اهداف والات."

من برای او یک زن کارمند بودم که از سرکار برگشته بودم و بوی پیازداغ شام می دادم. همین.

می‌دانی؟ در حقیقت این را می‌خواستم به تو بگویم که پوزخند هم دارد. در شرکت همیشه فکر می‌کردم که رفتار کاری با رفتارهای خواهرشوهرانه‌ی عهدقاجار تفاوت دارد. وقتی فعالیت‌های پشت صحنه‌ی همکاران را در جهت حذف خودم می‌دیدم، می‌خندیدم. فقط همین. هیچ‌وقت مقابله نمی‌کردم، حتا مقاومت هم نمی‌کردم. ایده‌ام این بود که کسی که کار می‌کند، نیازی ندارد خودش را قاطی این پشتک و واروها کند. از این غافل بودم که همه بیمارند، این جذام است که دارد روح را می‌جود. نتیجه‌اش این شد که آرام آرام و دور از چشم من جذام تمام محیط را فرا گرفت و من مغلوب مساله‌ای شدم که به نظرم بسیار ضعیف می‌آمد: من درحال رها کردن کاری هستم که در ماه‌های آخر به جان دادمش آب.

در خانه هم از ١٨ سالگی از لحاظ مالی مستقل شدم. حتا زمانی بود که نمی‌توانستم بیش‌تر از یک‌وعده غذا در روز بخورم. ولی دستم را پیش پدر و مامان دراز نکردم. راستش آن‌ها حتا الان هم خبر ندارند که چنین روزهایی داشته‌ام. این فقط بُعد مادی است. در ابعاد عاطفی هم هیچ‌وقت کمکی نه دیدم، نه خواستم. حتا در برابر تعدی‌های‌شان پاسخ نمی‌دادم(این کار بسیار سخت بود) چون-شاید احمقانه- عقیده داشتم خیرخواهی من مشخص است. اما آن‌ها بیمار بودند. روح‌شان جذام داشت. و کم کم و دور از چشم من جذام به کل خانه سرایت می‌کرد: در آخر، وقتی که برای ازدواج خانه راترک می‌کردم، مامان و پدر، تا جایی که می‌شد و در توان داشتند، به من توهین کرده‌بودند. قلب‌من به‌شدت، تاکید می‌کنم که به‌شدت، شکسته بود. بله... البته که پوزخند دارد!

و می‌دانی؟ وقتی یک انسان با قلب‌شکسته وارد اجتماع می‌شود، آماده است که هر طعنه و تحقیری را بپذیرد.

هر طعنه.

هر تحقیر.

یک انسان با قلب‌شکسته، ‌انسان خطرناکی است. کف زمین دراز می‌کشد و نقش جسد، نقش شهید راه دیگران،‌ نقش سنگ کف‌رودخانه را بازی می‌کند و به همین هم راضی است. سال‌ها گذشته و من تازه خودم را راضی کرده‌ام که وجود داشته‌باشم.

 هدف غیروالای من "جذام نگرفتن" بود.

آخ. نمی دانی نوشتن این‌ها چقدر مرا له می‌کند.

 

حق با توست خواهر کوچکم. به هدف من پوزخند بزن.

+ ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

درخت و آب و آیینه

در تاکسی، زن با نوزاد چندروزه‌اش نشستند بغل‌دستم. زن خوش‌حال بود. خواستم کیفم را کناربکشم که به سر نوزاد نخورد. زن سر کچل نوزاد را گذاشت روی انگشتانم. دستم را دیگر تکان ندادم. گذاشتم زیر سر نوزادخوابیده عرق کند. آسمان داغ بود. زمین داغ بود. گرما کف‌کفشم را ذوب می‌کرد. ابر نبود. نور بیش از حد بود. آسمان خاکستری/ کرم رنگ بود. بوی فاضلاب می‌آمد. مردم عصبانی و ناامید بودند. رانندگان تاکسی به مسافران فحش می‌دادند. مسافران پول را توی‌صورت رانندگان پرت می‌کردند. ماشین‌ها از بس بوق زده‌بودند، نفس کم آورده بودند. زن‌ها با دنباله‌های روسری خودشان را باد می‌زدند و بچه‌های‌شان را نفرین می‌کردند. روسای ادارات برای آزار کارمندان‌شان نقشه می‌کشیدند. مردم خواب جویدن خرخره‌ی یک‌دیگر را می‌دیدند. باد داغ صورتم را کباب می‌کرد. مقنعه ابزار شکنجه بود. انگشتانم، زیر سر نوزاد خیس عرق بودند. سر نوزاد را تراشیده بودند. نوزاد خوب بود. نوزاد خواب بود. نوزاد بوی بهشت می‌داد. نوزاد در خواب بغض می‌کرد. به نگاه زیرچشمی من به صورت کوچولویش لبخند می‌زد. نوزاد بوی خوبی داشت. نوزاد آرام بود. تنها بود. خنک بود. صدای پرنده داشت. درخت داشت. شادی داشت. آسمانش آبی آبی بود. ابر داشت. خورشیدش زردخالص بود. پرنده‌‌هایش دیوانه‌وار غرق رنگ بودند. بازی گناه نبود. خنده فضیلت بود. میوه روی زمین ریخته بود. رودخانه بود. نم باران بود. زمین با سخاوت سبز بود. گل‌ها بزرگ و وحشی بودند. نوزاد عشق بود.

- چقدر ناز است. دختر است؟

- نه، پسر است.

- خدا برای‌تان نگه دارد.

 

نوزاد نوزاد من نبود.

+ ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خوان دوم

تقریبن یک ساعت روبروی مدیرعامل جدید نشستیم و سعی کردیم با لبخند کش آمده و تکان های موکد سر بفهمیم از چه سخن می گوید. بلاخره با تمرکز و تفکر بسیار متوجه شدیم که می خواست بگوید ما اگر برویم، او را از دست خواهیم داد! البته نه به همین راحتی. گفتن این جمله دو ساعت طول کشید. ناچار می شدیم گه گاه به او یادآوری کنیم که این جا برای چه چیزی نشسته ایم، تا ذکر خاطرات رشادت های خانوادگی و حماسه های بین المللی اش را کوتاه کند. 

بلاخره وقتی جلسه قبل از مردن رسمی ما تمام شد، اجازه ی رفتن ما به موافقت رییس موکول شد. همان که گفته بود به خاطر اخلاقم می خواسته مرا با تیپا بیرون کند. همان که وقتی ازش پرسیدم برای چه معطل می کند، به مِن مِن افتاد. 

دنیای کثیفی دارند لی لی. می دانی؟ اگر بخواهم بازی کنم آلوده ام. اگر نخواهم بازی کنم، تا وقتی که ابزار کارشان هستم، شیره ام را می مکند. بعد که کارشان را راه انداختم و پسرخاله های احمق شان توانستند به جای من بنشینند، لهم می کنند. من هم تمام زندگیم را وقف پیشبرد اهداف آن ها کرده ام. از درون مرده ام. هویت من پیشرفت آن ها می شود.

ممکن است به دست و پایشان بیفتم که گوشه ای باقی بمانم و به در خوان کثافت غلت زدن آن ها نگاه کنم، به این امید که تکه ای هم به من برسد.

ممکن است سرم را بالا بگیرم و یک تف هم بیندازم توی صورت شان و بروم. بروم که لابد از گرسنگی بمیرم.

هیچ کدام لی لی.

می خواهم خودم باشم.

----

یک روز بعد اضافه کردم: گویا با انتقال ما موافقت می شود. خوشحالم. از خوان دوم هم گذشتیم.

+ ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

معجزه ی دروغ

جنگ بود هنوز. پدر بعد از پاکسازی شدن برای کارکردن بسیار دربه در و بیچاره شد. آن روزها با پیکان قراضه مان مسافرکشی می کرد و کت و شلوار و کراواتش مدت ها بود که در کمد آویزان بودند. مرا در یکی از بهترین مدارس شهر ثبت نام کرد. وقتی مرا به مدرسه می رساند با مسافرها بگو مگو می کرد:" 25 ریال؟ خانم شما از سرخیابان سوار شده اید. کرایه تا این جا دو تومان است."

من 12 ساله ی تازه بالغ خداخدا می کردم زودتر برسم. جلوی مدرسه ای که بچه ها با ماشین های بزرگ و راننده های شان می آمدند، پیاده می شدم. زیر لب خداحافظی می کردم و با خجالت و اخم وارد مدرسه می شدم.

هم کلاسی ها از سفرهای اروپا بر می گشتند. اسب سواری می کردند.اسکی می رفتند. برای همه ی درس های شان معلم خصوصی داشتند. من هرگز وجود نداشتم. اصلن از وجود داشتنم خجالت می کشیدم. زنگ های تفریح با وسواس پشت نیمکت می نشستم که کفش های کهنه ام پیدا نباشند. بعضی بچه ها از فیلم هایی که دیده بودند و سفرهایی که رفته بودند و پارتی هایی که داده بودند و رقص هایی که بلد بودند و مایکل جکسون حرف می زدند. من بی آن که دیده شوم، نگاه شان می کردم. هیچ وقت استخر و اسب ندیده بودم. پارتی های ما به دیدار ما از فامیل خلاصه می شد که با خورش قیمه و قرمه سبزی سر و تهش هم می آمد. رقص؟ هه! در خانه ی ما به خاطر درس خواندن، موزیک گوش دادن هم قدغن بود. مایکل جکسون چیست؟ فیلم هم نمی دیدیم. کتاب خواندن هم پنهانی بود.

ثلث اول با خجالت و نمره های 16-17 گذشت. پدر در یک مکانیکی در همان خیابان مدرسه کار پیدا کرد.

به لطف سخت گیری پدر در درس هام و کانون زبان رفتن از وقتی که می شد، زبان انگلیسی ام بهتر از بقیه بود. توجه همه جلب شد. تا به خود بیایم، عقده های سه-چهارماهه به طرز خجالت آوری سرباز کرده بودند:"ای بابا! چیزی نیست که. ما مدتی در انگلیس بودیم. برای همین زبانم خوب است." اولین دروغ بسیار سخت و گنده و آبدوغ خیاری بود. عرق کردم. ولی نتیجه اش معجزه بود: صورت بچه ها پر از مهربانی و تحسین شد. من از هیچ بودن به چیزی شدن تبدیل می شدم. از فردایش شروع کردم: برای بچه ها فیلم هایی که فیلم نامه شان را خودم نوشته بودم و هیچ کس ندیده بود، تعریف می کردم. درس ها را جلو جلو می خواندم و تمرین ها را حل می کردم. بعد وقتی دفترم را با خودنمایی باز می کردم، غر می زدم:" اه! این معلم ریاضی ام خیلی سخت گیر است. حتما جواب سوال ها را باید به رنگ های مختلف بنویسم." صبح های زود بالاتر از مدرسه، روبروی مکانیکی پیاده می شدم. با شادی به مدرسه می رفتم و با اعتماد به نفس به جمع بچه ها می رسیدم:" سلام بچه ها!"

ثلث دوم شاگرد اول شدم. طرفدارانی پیدا کردم. روایت های بچه ها را از خارج رفتن هاشان دستکاری می کردم و به خودشان تحویل می دادم. کسی نمی دانست شاگرد مکانیکی روبروی مدرسه پدرم است. کم کم خودم هم می شدم. بهشان کتاب معرفی می کردم. برای شان کتاب های ممنوعه ی خودم را می بردم و کتاب های ممنوعه ی خانه شان را می گرفتم و با ولع می خواندم.

بهشت از آن من شده بود.

سال ها بعد، وقتی که در کلاس کنکور یکی از همکلاسی های آن مدرسه را دیدم، ازم پرسید:" لی لی، آخر آن فیلم که دخترها به هم قول داده بودند هرگز ازدواج نکنند و بعد عاشق شده بودند، چه شده بود؟ من می خواستم برای دخترخاله ام تعریف کنم، یادم نمی آید."

خندیدم. چه دروغگوی ماهری که من بودم! من چه می دانستم، از یادم رفته بود. البته هیچ انسان دیگری هم در دنیا نمی دانست. دوباره همان لی لی دروغگو شدم:"نمی دانم لادن جان. از بس فیلم می بینم یادم نمی ماند..."

و البته  حتا آن روزها هنوز در خانه ی ما فیلم دیدن و موزیک گوش دادن هیچ معنایی نداشت.

هیچ معنایی.

+ ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سردم است

مدیرعامل جدید اولین جلسه اش را با شعار:"ما آژان نیستیم که بخواهیم مچ دزدها را بگیریم و آن ها را به وجدان خودشان و خدای خودشان حواله می دهیم." شروع کرد. امروز هم با ما جلسه دارد که راضی مان کند بمانیم.

آژان!

یکی از کارهای من که با حمایت معنوی (!)مدیرعامل قبلی همراه بود، پا گذاشتن جلوی پای کسانی بود که همه می دانستند دزدند و کسی نمی توانست کاری کند. حرکت شان را حداقل کند می کردم. برخوردهای دیروز هم نتیجه ی آن بود. نمی دانستم آژان هستم و نمی دانستم آژان بودن فحش است.

امروز صبح فکر می کردم که دلم می خواهد بروم یک جایی کاری کنم که همه چیز ساده باشد و همه ی آدم ها خوب باشند و کسی دزد نباشد و اصلن به من چه مربوط که کسی دزد است. گور بابای هرچه دزد و غیردزد.

من گل می خواهم و بچه و شادی و رنگ.

+ ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من تیپا نمی خورم آقای مهندس

نمی خواستم این را بنویسم. ولی الان که داشتم فایل های کامپیوترم را مرتب می کردم، یکی از پرزنت های چندسال پیش را باز کردم. قلبم گرفت. شاید جزو اولین پرزنت های من بود. با چه شوق و ذوق و دقتی آن فایل را تهیه کردم. کسی حتا نمی دانست که من چقدر برای آن که جای نمودارها در صفحه میزان باشد زحمت کشیدم. کسی حتا نمی دانست من چقدر با رنگ های نمودار ور رفتم تا بهترین رنگ را انتخاب کنم. کسی نمی دانست چقدر از کار کردنم لذت می بردم. کسی حتا از من تشکر هم نکرد. من به زعم این شرکت با دیگرانی که باری به هرجهت بودند تفاوتی نداشتم.

و البته من هم توقعی نداشتم.

مدیرعامل قبلی که رفته. مدیرعامل جدید تقاضای انتقال ما را امضا نکرده است. امروز رییس بزرگم به من گفت که به رییس کوچکم توهین کرده ام. به او گفتم که حق دارم یک آدم را به عنوان رییس قبول نداشته باشم، این توهین نیست. ادامه داد که هرکس دیگری جای او بود به خاطر این اخلاقم مرا با تیپا بیرون می کرد. دقیقن با همین ادبیات. می لرزیدم. به او گفتم:" من تقریبن دو هفته است که تقاضا داده ام که مرا با تیپا بیرون کنید. چرا قبول نمی کنید؟"

لحنش ناگهان عوض شد:" دخترم... نصیحت پدرانه ی مرا بپذیر. تو اول باید جا پیدا کنی. جایی نداری که بروی. یکی دو ماه بمان، بعد برو." آن قدر لحنش عوض شد که تعجب کردم.

و البته تعجب نداشت.

یکی دوماه برای آن که آن شخصی که می خواهد جای من بیاید، بتواند انتقالش را درست کند و بیاید.

کثافت ها.

این خود منم که این فضا را برای خودم ساخته ام. بسیار کار کرده ام. هیچ توقعی نداشته ام. موذی نبوده ام. پشت سر کسی حرف نزده ام، در عوض بسیار رک حرف زده ام. وقتی که دیگران می خندیدند، من کار می کردم. دنیا به زعم من بسیار از این حرف ها جدی تر بود. وجدانم بسیار سخت گیر بود. برای یک ریالی که قرار بود نصیب شرکت شود، از اعصاب و جانم مایه می گذاشتم. شش طبقه را بالا و پایین می دویدم. البته که من برای  کسی که می خواهد به جای کار، اطلاعات و خزعبلات تحویل بگیرد،کارمند نمونه نیستم. من هم نمی خواهم که باشم.

تیپا.

بعله. بعله.

تیپا.

می دانی؟ اما دلم بسیار می سوزد. آن اولین فایلی که تهیه کردم، هنوز باز است. قلب بیمار است. گفتم بیایم این ها را برایت بنویسم لی لی. گفتم بیایم با تو درد دل کنم لی لی. گفتم...

 

+ ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یک برش از صبح من

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آیا کسی در این اطراف هست؟

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

جز درک حس زنده بودن...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خواب می دیدم...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زن کوچک

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من عرف نفسه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دلقک

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()