لی‌لی.

ما همه ریاکاران

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یک شاخه در سیاهی جنگل

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من خودم خری دارم...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بعد یک روز می بینی هنوز هستی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اندکی صبر

روی مچ دست راستم، یک اثر بریدگی هست. حدودن یک بند انگشت کوچکم طول دارد. کمرنگ است. می دانی؟ جوری نیست که وقتی که کسی دستم را نوازش می کند ببیندش و ازم بپرسد:" این جای زخم چیست؟" و من آب دهانم را قورت بدهم:" این؟ نمی دانم. یادم نمی آید."

می دانی؟ جوری نیست که بخواهم به خاطرش دروغ بگویم.

این روزها روزهای انتظار است. روزهای وضع حمل زندگی ام از شهری به شهر دیگر. کار، ایمیل، تلفن، میز و زندگی کاری ام را به یک زن تحویل داده ام، بدون آن که تسویه حساب کرده باشم. مثل یک گاو وحشی دیوانه دلشان می خواست موجودیت مرا خط بزنند. و راحت و سریع نیز این کار را انجام دادند. می خواستند مرا تحقیر کنند و با حقارت شان به من حمله کردند. . ادبیات شان چاله میدانی بود. رفتارهای شان هیچ شباهتی به انسان ها نداشت. بی شرمانه توهین می کردند. بیشتر از آن که مرا بیازارند قابل ترحم بودند. حتا گاهی قابل ترحم هم نبودند. هیچ نبودند. هی پوزخند. زنی که کار مرا تحویل گرفته بود از حجم کار متوحش بود. دو هفته است که مشغول آموزش و دلداری هستم.

نمی خواهم بگویم که آزرده نشدم. می دانی؟ وقتی که می خواهند بچه را له کنند، وقتی که به او ناسزا می گویند، وقتی که بچه را در کنج اتاق گیر می اندازند و می زنند، وقتی که بچه سرش را در دست می گیرد و خم می شود که ضربه ها به صورتش نخورند، بچه باد می گیرد که له است، که وجود ندارد، که بی ارزش است، که لایق زندگی و خوبی هایش نیست.

آن جای زخم روی مچم یادگار یکی از کتک های توست مامان.

این برخوردهای اخیر شرکت بازی خوبی بود که من ناگهان متوجه شوم که وقت هایی که مورد اهانت قرار می گیرم به آن جای زخم نگاه می کنم . زخم به من می گوید که گه هستم.

می دانی؟ دیگر به زخم گوش نمی دهم. آن بچه ی بی ارزش کتک خورده، الان آب دماغش را با پشت دستش پاک کرده و ایستاده و به حقارت های دیگران لبخند می زند.

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دنیایی که من اهلش هستم

سخت تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. نقل و انتقال معمولن سخت هست. سخت تر می شود اگر که بخواهی برای هزار نفر توضیح بدهی که چرا چنین خبطی می کنی:"عجب! همه از شهرستان به تهران کوچ می کنند... شما دارید به شهرستان می روید؟" و خنده هایی که برای من معنای خنده را ندارند:"دیگر سفرهای پیاپی تان به خارج از کشور قطع شد، نه؟" و یا تدبیرهای فلسفی با گرایش باری به هرجهت:" همه می خورند. شما هم بخورید... یک لیوان آب هم رویش. کسی جلوی تان را گرفته بود؟"

به هیچ کسی نگفته ایم که ما تصمیم به رفتن به شمال کشور را داریم، چون می خواهیم در طبیعت زندگی کنیم. نمی خواستیم بهمان بخندند.

می دانی لی لی؟ مادربزرگ بعد از سکته اش دیوانه شده بود. به مجری های تلویزیون سلام می کرد. از حضور دایم افرادی که من نمی دیدم شان معذب بود. اگر من نمی خواستم غریبه ای ببیندش به خاطر آن نبود که خجالت می کشیدم. نمی خواستم غریبه ای به او بخندد. کسی به او بخندد که هیچ وقت نمی دانسته او چقدر عشق و عقل و صبر و بزرگواری در وجود خود دارد. کسی که هیچ وقت نمی دانسته او چقدر هنرمند بوده است. کسی که هیچ وقت نمی دانسته که او چقدر زنده بوده است، چقدر عاشقانه و با لذت زندگی کرده است... در حالی که زندگی بدترین جلوه های خود را به او نشان داده بود.

نمی خواهم وقتی که از تصمیم عجیبم حرف می زنم کسی پوزخند بزند، یا به خودش اجازه بدهد که مرا نصیحت کند. کسی که نمی داند من برای زندگی خودم به دنیا آمده ام نه برای زندگی او. کسی که نمی تواند بداند، حتا اگر من برایش توضیح دهم.

مستاصل هستم. مادر سفارش داده سوره ی اعراف را بخوانم. می خوانم. اعراف محلی بین بهشت و جهنم است. اهل اعراف دعا می کنند که خدا آن ها را راهی جهنم نسازد. به بهشت نگاه می کنند. بهشت را می بینند. آرزو می کنند که به بهشت روند.

مردم نچ نچ می کنند. با افسوس و یا پوزخند- بسته به درجه ی عشق شان- نگاه می کنند. لبخند می زنم. سرتکان می دهم. مردم نصیحت می کنند. قیافه ی ابلهانه به خودم می گیرم. مردم تکفیر می کنند. حرفشان را قبول می کنم:" راست می گویید. چطور تا به حال به فکر خود من نرسیده بود؟" و مردم احساس پیروزمندی می کنند. مردم از این که من هم قرار است مثل آن ها زندگی کنم احساس آسودگی می کنند. مردم به رختخواب می روند و با آرامش می خوابند.

اما من در اعرافم. بهشت را می بینم. زیباست. شما چطور؟ می بینید؟ دعا می کنم که به بهشت روم. زمزمه های شما را نمی شنوم. می دانید؟

+ ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سر شوریده حالش به شود

پریشب ناگهان از جایم برخاستم و سراسیمه گفتم:" کجا می روی مامان؟"

در اداره پس از موافقت با رفتن ما، به طرز مضحکی با توهین با ما برخورد کردند. حیف وقتی که بخواهم بگذارم و بنویسمش. ولی لی لی، فقط این را به تو بگویم که رفتارهای آنان تاثیر خودش را بر من گذاشته بود. آدم های بد وقتی که به دست و پا می افتند برگ های عجیبی رو می کنند: آنی می شوند که تو از یک انسان انتظار نداری. و طبیعتن نمی دانی باید در برابر شان چه کنی.

در همان روزهای سخت، با همسرم در خیابان قدم می زدیم. جمله هامان که بر زبان می آوردیم و نمی آوردیم نگران بودند. کلمات مان می ترسیدند. اهداف مان رنگ پریده بود. به هم دلداری دادیم . می خواستیم همان گونه ای باقی بمانیم که برایش بها پرداخت کرده بودیم. می خواستیم شجاع باشیم. شجاع بمانیم که بتوانیم خانه مان را بسازیم.

می دانی؟ وقتی بسیار ترسیده ای و می خواهی شجاع باشی، شجاعت یعنی یک نفس عمیق کشیدن و به ترس ها فکر نکردن. خواستم عمیق نفس بکشم. سرم را بلند کردم. یک یاکریم بر روی سیم برق نشسته بود. با شاخه ای در منقار. به من نگاه می کرد. گاهی نشانه ها به همین سادگی اند. و به همین عظمت و بزرگی. فقط باید اعتماد کنی.

نفس عمیق کشیدم.

و به ترس ها فکر نکردم.

راه افتادیم.

و از کشتزارهای درو شده سبز و زرد ون گوک رد شدیم. از کوه های سنگلاخی بالا رفتیم. آفتاب می سوزاند. از دامنه های مردد بین سبز بودن و خشک بودن به میان شالیزارهای خوشه کرده و مه آلوده ترنر فرود آمدیم. شالی ها تا لب جاده موج برمی داشتند. لک لک ها با وقار در میان رودخانه ها قدم بر می داشتند. ناگهان به میان بهشت افتاده بودیم. درخت ها صد سال داشتند. انسان بودن یا نبودن دیگران رفتند جایی که کم تر به یادشان آوردم. خنک شدم.

نگرانی ها تمام نشده اند هنوز. ولی کم رنگ شده اند.

فردا قرار مصاحبه داریم.

پریشب بچه ام، حدود 18-20 ماهه، با لباس های سفید و نقش های ریز رنگی، خواب آلوده از تخت پایین آمد. تلوتلوخوران از در بیرون رفت. سراسیمه برخاستم و گفتم:"کجا می روی مامان؟"

بچه ام نبود.

همه اش یک خواب بود.

من درمیان تخت نشسته بودم و قلبم می تپید.

من می دانستم که خواب دیده ام و بچه ای کنارم نخوابیده بوده.

ولی قلبم هنوز باور نکرده بود و نگران بچه ام بود که کجا رفته است.

 

+ ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()