لی‌لی.

وقتی همه خواب اند.

عشق ساده، آدم ساده. آن هم در این دنیایی که آدم هاش هرکه رنگارنگ تر است و می تواند محکم تر بزند و بلندتر فریاد بکشد، برنده است. قوت قلب که هنوز خوب ها هستند و می نویسند و فکر می کنند و بچه دارند و بچه های آن ها هم شبیه خودشان خواهد شد و اوه... هنوز به آخر دنیا خیلی مانده است.

این جا.

قابل تقدیر. صادق. پاک. خوب. خواستنی.

+ ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فقط غرغر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قوم معلق

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تهوع

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

طبیبان مدعی

زخم‌هایم را خودم درمان می‌کنم. دلم از تنهایی نمی‌شکند.

 

پ.ن.: عکس از Lissy Laricchia

+ ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آدم نامریی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بوستان

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گربه هفت جان دارد.

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آخر قصه قابل پیش‌بینی است

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

این یکی کریسمس

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

منظورتان همین بود دیگر؟

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نقطه ی صفر، همان جایی که بودم.

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بدون اشک

سلام آقا. البته که خودم هستم. قسمت هایی از من در روزهایی غیر خاص، بدون مناسبت، بدون خاطره، تلخ جا ماندند. من گذاشتم شان. خودم آمدم. تکه تکه. ناقص. جا مانده. چرا آخر داستان ها تلخ است؟ دو قاشق شکر کافی است. متشکرم. همیشه یک خدایی از یک جای داستان در می آید، آدم را بلند می کند و به زمین گرم می کوبد. اینجا را می بینید؟ خدا مرد را تنها گذاشت. مرد دستش را گذاشت روی زخمش و خون از لای انگشت هاش فواره زد. ناله کرد:"مامان! مامان!" و خدا بر بارگاه خود تکیه داد و خندید. فرشته ها خندیدند. ما رعیت های تکه تکه، ناقص و بی دنباله بودیم. توی گل دست و پا می زدیم. متشکرم، چای شیرین که قند نمی خواهد آقا. بعضی هامان زیر پای بعضی دیگرمان مانده بودند. رفته بودند توی گل. خفه شده بودند. ما گناهی نداشتیم. ما التماس می کردیم. می دانستیم آخر داستان است. می دانستیم. بوی تمام شدن می آمد. چه کسی نمی داند که غم قرار است روی آدم آوار شود و آدم بمیرد؟ می افتادیم. جیغ می کشیدیم. رعیت بودیم. کثیف بودیم. به صورت هم ناخن می کشیدیم. بعد می دانی آقا؟ دیگر جالب نبودیم. خنده دار نبودیم. حرکت های مان تکراری بود. خدا به ما گفت خاک بر سرمان که دیگر حتا خنده دار هم نیستیم. و بلند شد و رفت. فرشته ها با خنده، با بیل دستور خدا را اجرا کردند. روی ما خاک ریختند. ما مدفون شدیم. ما تمام شدیم. نویسنده نقطه اش را گذاشت، کی برد را عقب زد، دست هایش را به هم قلاب کرد و خودش را کش و قوس داد. ما مردم کثیف و بی اهمیتی بودیم که سیاهی لشکر بودیم و کلمه بودیم و مرده بودیم و دیگر هیچی نبودیم. ما می خواستیم بخوابیم. ما فقط می خواستیم از این همه تلخی و نقص بخوابیم. ما چه گناهی داشتیم؟ چه گناهی؟ چای شیرین هم خوب است. مخصوصن وقتی با نان و پنیر و گردو همراه شود. می دانستید؟

 

+ ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

و پول های با برکت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کف دریا، کنار آبزیان تک سلولی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()