لی‌لی.

تئاتر

پاهام ورم داشتند. مـ.دونا چطور توی کنسرت‌هایی که می‌دهد، چهار ساعت با کفش پاشنه‌بلند می‌رقصد؟ کف پاهام داشتند تاول می‌زدند. هر چه می‌رقصیدم و با دست‌های بالابرده می‌خواندم، آن وجدی که باید اتفاق بیفتد نبود. مردمی که نمی‌شناختم، از عروسی برادرم خوشحال‌تر از من بودند و مرا راه نمی‌دادند. زمین زیر پاهای‌شان می‌لرزید. چندبار خواستم با برادرم یا عروس برقصم. نشد. به مرکز آن جمع شوریده‌ی سماع‌کننده نمی‌رسیدم. همان کنارها کمی دست زدم و کمی خودم را تکان‌تکان دادم و جیغ کشیدم. نُچ. شادی مرده است. برگشتم پیش سن‌بالاها نشستم که یکی در میان عصا دست‌شان بود و غر می‌زدند که رقص‌نور سرشان را درد آورده و چرا شام نمی‌دهند و چرا سوز می‌آید و چرا این‌همه تاریک است و آدم نمی‌بیند این‌ها چطوری دارند می‌رقصند و این‌که رقص‌های قدیم اصول داشت و آهنگ‌ها معنی داشت و حالا چی؟ هی بپر‌بپر می‌کنند و هرچی گوش می‌دهی، هیچ.هیچ. ابلهانه لبخند می‌زدم. "چ" سرش روی میز بود. زیاده‌روی کرده بود. همه مثل هم‌ایم.

نزدیک صبح افتان و خیزان، عروس را به خانه‌شان رساندیم. مادرعروس به من گفت:"شما شب می‌خواید این‌جا بخوابید؟" مغزم را خاموش کرده بودم و نمی‌فهمیدم چرا فکر می کند که ممکن است شب آن‌جا بخوابم و چندثانیه طول کشید تا از نگرانی چشم‌هاش بفهمم چه می گوید و چقدر ته همه‌چیز مهوع است. خنده‌ام گرفت. مشاورم گفت چرا هیچ‌وقت نمی‌خندم، مگر وقتی که بخواهم  زندگی خودم را مسخره کنم؟ به عروس گفتم:"سریع برید کارتون رو تموم کنید، خوابم میاد، می‌خوام برم." مادرعروس نمی‌توانست بفهمد دارم شوخی می‌کنم و نزدیک بود بترسد، یا عصبانی شود. برایش توضیح دادم که خبرم می‌خواستم بخندیم، جوک است. همه خندیدیم و سعی کردیم معصومانه به هم نگاه کنیم، توی چاه مستراح.

به خانه برگشتم که نمی‌شناسم‌اش. معمولن مهمان‌های من قبل از من توی خانه هستند. سلام و علیک و احوال‌پرسی. مامان "چ" گفت آیا پکرم؟ خندیدم. چرا پکر باشم؟ برای مهمان‌ها ازعروسی تعریف کردم که چقدر شاد بوده و چقدر رقصیدم و چه خواهرشوهر خوبی هستم و با صدای بلند خندیدم. بسیار خسته بودم. از این‌که خانه‌ام خانه‌ی من نیست، از این‌که مهمان‌ها اخبار درون کمدها و کشوها و فریزرم را بهتر از من می‌دانند، از این‌که کتاب‌هایم گم شده‌اند و توی قفسه‌ی کتاب دستمال کثیف پیدا می‌شود، از این‌که لیوان چایم دست مهمان‌ها می‌چرخد، از این‌که باید برس مویم را پنهان کنم، از این‌که روی بالش من می‌خوابند، از این‌که جعبه ی جارو برقی تازه ای که خریده‌ایم، هنوز وسط هال ول است و خانمی که در طول زندگی‌ام فقط دوبار دیده‌امش، روبرویش نشسته است، از این که لباس‌های بی‌شماری که از لباس‌شویی درآورده‌ایم، روی شوفاژها پخش هستند، از این‌که یک‌روز بیشتر نشد پدر و مادرم را ببینم، از این‌که باید لب‌خند بزنم وجزییات زندگی آدم‌هایی را که کوچک‌ترین اهمیتی برای من ندارند، با وسواس و دقت گوش کنم، آن‌هم وقتی نمی‌دانم حال خودم چطور است... فکر می‌کردم گرداندن این زندگی قبیله‌ای پیچیده که همه چیزمان توی هم قاطی است، کی قرار است تمام شود؟ کجا باید فرار کنم؟ به خودم گفتم بهتر است خجالت بکشم، چه حرف‌هایی را دارم با خودم می‌زنم، وقتی یک‌نفر دارد توی خانه‌ام با سرطان می‌جنگد. توی من، یک آدمی که صدایش را تا حالا نشنیده بودم هنوز زنده مانده بود. گفت:" پس من چی؟ من هیچ‌وقت حقی نداشته‌ام؟ همیشه دیگران؟ من از کی باید زندگی‌ام را شروع کنم؟" و خودش را بغل کرد و گریه کرد. گفتم گریه نکن بچه‌اکم، بخواب، بخواب. لالالالالالا... شششششش.

بیدار شدم. چشم‌های "چ" داشتند مرا نگاه می‌کردند. نمرده بودم. به طرف پنجره برگشتم. دوباره روز بود.

 

 

 

 

+ ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسب می بافم.

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از اول تعریف می کنم.

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()