لی‌لی.

...

چه کم‌رنگ‌ام. چه آن‌طرفم دیده می‌شود. چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ شک کرده‌ام. سایه‌ام هیچ چیزی را تغییر نمی‌دهد. نکند وجود ندارم؟ مشاورم گفت با کسانی که بچه مانده‌اند، مثل بچه‌ها رفتار کنم. گفت با بچه‌ها چطور رفتار میکنم؟ دلم می‌خواست بگویم خوب، بگویم من بچه‌ها را می‌فهمم، نگفتم. نگاهش کردم. به هیچ چیزی اطمینانی نیست. از کجا معلوم که من همان آدمی باشم که فکر می‌کنم؟ در را باز کردم و بچه‌هایم گـُله به گـُله پشت در افتاده بودند، غرق خون. در را بستم. شوهرم داد زد:"زن، کجایی؟" خیره به قفل در داد زدم:"هیچ‌جا." مشاورم به پایه‌ی مبلی نگاه کرد که من بهش خیره شده بودم و ازم پرسید که آیا حواسم به حرف هاش هست؟ مامان چ گفت که زیتون پرورده هم درست کرده‌ام؟ آفرین. و لب‌خند زد. چ آشکارا خوشحال بود که مامانش از زرنگ‌بودن من درشگفت آمده و توضیح داد که کی زیتون پرورده درست کرده‌ام و تلاش کرد که مادرش مرا دوست بدارد. فکر کردم طفلک زیبای من، چه گیری کرده است، بین دو زنی که دوست‌شان دارد و یکی‌شان همان‌طوری است که همه می‌گویند و باید باشد و سایر زن ها را باید از روی او کپی بگیرند، و یکی‌شان تلخ است و نامریی است و آن‌طوری است که کسی نمی‌خواهدش و مهم هم نیست. شوهرم داد زد:"زن، پس این چای چی شد؟" گفتم:"آقا قربان قدت بروم، آهسته‌تر، نمی‌بینی بچه‌ها خوابند؟" شوهرم داد زد:"ئه؟ پس تا بیدار نشده‌اند بیا ببینم."

بچه‌هام بیدار نمی‌شوند. دیگر نه.

دم در ورودی هم‌کارم گفت:"روزتان مبارک." تشکر کردم و بلافاصله کانم را بهش کردم و فکر کردم اگر ادامه می‌دادم و طبق‌معمول روزهای زن، کار به شوخی می‌رسید و می‌پرسید که چ برایم چی خریده و آیا چ زن‌ذلیل است یا نه، عربده می‌کشیدم و گونه‌های خودم را با ناخن خون می‌انداختم. توی آینه‌ی آسانسور، خودم را خوب رنگ‌آمیزی کرده بودم. پشت چشم‌هام مشکی بود و رژلبم قرمز بود و زیر رنگ خاکستری روزهام له شده بودم. رسیدم. در آسانسوربه روی روز جدید باز شد. بی‌بچه‌هام. خودم را گذاشتم توی آسانسور که به آینه زل بزنم و به هم‌کارها در پشت پارتیشن‌های‌شان سلام کردم، با لب‌خند یکسان تکراری، خشک، عصا قورت‌داده، غم‌گین.

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کوچ اول- قشلاق به ییلاق.

اسب هزارسال پیش بافته‌شده را پشت شیشه‌ی ماشین گذاشتم. از بیرون نگاه کردم و دیدم که مثل کاردستی‌های ایلیاتی است. نمی‌فهمیدم به خاطر حالت چشم‌های غم‌گین بود، یا یال‌های پیچ‌پیچ رنگی. چقدر عقده‌ی رنگ دارم. خانه‌ی عمه بر دامنه‌ی کوه بود. کوچه‌ی کنار خانه کوچه نبود، سرازیری‌ای بود که پله‌پله‌اش کرده بودند. نشسته بودم کنار در خانه‌ی عمه، روی سکو. انگشت‌هام پاهای مردی بودند که دست‌هاش را به پشت گرفته بود و راه می‌رفت. راه می‌رفت. هوا گرم بود. بالای در سقف کوچکی بود که سایه می‌انداخت. صدای بعدازظهر می‌آمد. صدای خواب‌آلودگی بزرگ‌ترها، صدای پشه‌های گرمسیری. دختری که هم‌سن من بود از پله‌ها بالا آمد. موهاش طلایی بودند؟ سبز روشن بودند؟ خاکستری بودند؟ بسیار کوچک بودم و رنگ‌ها فقط چهار اسم داشتند: آبی. قرمز. سبز. زرد. دختر از روبروی من گذشت. عمه در را باز کرد. عمه، صورت سفید بی‌خون بود و اطاعت از شوهر گردن‌کلفت بود و بچه زاییدن بود وسکوت بود و چشم سبز روشن بود و لباس همیشه مشکی بود و آشپزخانه بود. گفت:"پَ بَووم، دردت مِن تِشنی‌م، چی کنی مِـن اَفتو؟" چشم‌های عمه، چشم‌هایی اسبی بودند که بافته‌ام. هزاررنگ، بادامی، غم‌گین.

گفتم:"عمه، یعنی من بزرگ بشم موهام زرد می‌شه؟"دختر هزارپله راه رفته بود. رسیده بود.

گفت:"رودم، تو خوت که اَ همه قشنگ‌تری. بیو تِی خوم بووم."

دستم توی دست عمه، از هزار پسر روی زمین‌خوابیده‌اش گذشتم. روی همه‌شان ملافه‌های پرگل کشیده بود. بغل عمه بوی غذای ظهر می‌داد. عمه در بازدم دومش خوابید. من بیدار ماندم. هی غلت زدم. هی غلت زدم.

یک روز عمه هم مرد. ورثه، گریه‌کردن بی‌صداش را به من دادند. گریه‌اش را تا خانه محکم بغل کردم، از ترس این‌که دزدهای توی خیابان فکر کنند پول است و آن را از دست من بکشند و ببرند. به خانه که رسیدم، دیدم اسب چه غم‌گین است و زندگی چه تلخ و گزنده و خواب‌آوراست. دیدم دختر به بالای پله‌ها رسیده است و از این بالا، شهر مهربان به نظر می‌رسد.

 

 

+ ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بی ویرایش.

صدایم از سرما یخ زده. ساکتم. یک اتفاقی دارد می افتد که نمی دانم چیست. صدایم به خودم نمی رسد. چقدر از خودم می ترسم، وقت های سکوت و خستگی و فکر کردن به چیزی که صورت ندارد و کلمه ندارد و رنگ ندارد و نور ندارد. دوباره لال شدم. لال لال.

+ ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

از روی بام همسایه دیده می شوم.

صبح هم‌کاران گفتند عصبانی هستم؟ گفتم نه، هولم، کارهام روی هم مانده‌اند و دارند تولیدمثل می‌کنند. گفتند پس چرا به خانم هم‌کار پریده‌ام؟ نپریده بودم، از بیرون این‌طور به نظر می‌رسید. مجبور شدم خودم را بچلانم و ازش معذرت‌خواهی کنم. هی رویش را به مغرب کرد و ناز کرد و رویش را برگرداند به مشرق و ناز کرد. دیدم تا او دارد به پیشانی‌اش دست می‌کشد و ابروها را بالا و پایین می‌کند، سه‌بار پشت سر هم گفته‌ام که قصد ناراحت‌کردنش را نداشته‌ام و لطفن مرا ببخشد. دست‌هام را کرده بودم توی جیبم. ناخن‌ام را به رانم فرو کردم که معذرت‌خواهی را بس کنم. گفت که چیزی به دیگران نگفته است که از من ناراحت است. گفتم آن‌اش دیگر به من مربوط نیست، بگوید، نگوید. من باید معذرت بخواهم که می‌خواهم. شد چهاربار معذرت‌خواهی. دست توی جیب آمدم پشت میزم نشستم و فکر کردم چاره‌ای نیست.

افتاده‌ام به خاطره‌گویی. تا خودم را می‌خارانم، می‌بینم که یقه‌ی دو-سه نفر را گرفته‌ام و دارم برای‌شان تعریف می‌کنم که زمان ما، سنه‌ی فلان. نصیحت می‌کنم. می‌گویم به نظر من. می‌گویم اگر من بودم. می‌گویم حالا که نیستم. کم مانده وقت بلند شدن از روی زمین، ناله کنم و دست بگیرم به زانوم. به فکر افتاده‌ام موهام را از ته بزنم و بگذارم سفیدهایی که از بیست سالگی با من‌اند، دربیایند و گور بابای رنگ زدن مو. می‌ترسم پیرتر از اینی شوم که توی این دو سال اخیر شده‌ام. می‌ترسم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم تمام است.

این‌جا دارد لو می‌رود، نم‌نمک. بلندگو دستم گرفته‌ام و پشت وانت دارم خودم را داد می‌زنم، توی کوچه‌هایی که وسط‌شان جوی آب ندارد و بچه‌ها تویش گل‌کوچیک بازی نمی‌کنند و پرده‌های پنجره‌ها کشیده است و صورت آدم‌هاش معلوم نیست. چشم‌های روزنه‌های پرده‌ها را می‌شناسم و خوب... راستش... مشخص هست که شکربه‌دهان شده‌ام؟

 

 

+ ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()