لی‌لی.

واقعی.

این یک نوشته‌ی تیز است. مراقب دست‌تان باشید.

من می‌توانم خوب شما را بخندانم. روبروی دیگران گریه نکرده‌ام که بدانم که توی گریاندن هم همین‌قدر موفق هستم یا نه. وقتی کار می‌کنم، عصبی و بسیار جدی هستم، لابد از بابا یاد گرفته‌ام. وقتی روی چیزی تمرکز دارم و حواس مرا پرت می‌کنند، حتمن عصبانی می‌شوم و حتمن عصبانیت‌ام را ابراز می‌کنم. قلمرو خصوصی‌ای دارم که ته‌ته مرزش به کشوهای کمدم می‌رسد، اما با وجود حقارت ابعادش، روی آن بسیار حساس‌ام. از آدم‌هایی که به احساسات من بخندند، مرا احمق فرض کنند و تظاهر کنند که مرا دوست دارند، دماغ‌شان را توی کارهای مردم فرو کنند، همیشه اخباری از دیگران داشته باشند و اهل خودستایی باشند، بیش‌تر از بقیه‌ی آدم‌هایی که نفرت‌انگیز هستند، بدم می‌آید. قیافه‌ی بسیار خشک و بی‌روحی دارم و اگر نخواهم، شما از آن چیزی استنباط نخواهید کرد. حالم که خوب نباشد، لال می‌شوم و خودم را با نگاه‌کردن به کلمات و حیوانات و گیاهان و بچه‌ها و کامواها و پارچه‌های رنگی و عروسک‌های دست‌سازدرمان می‌کنم. درمان می‌شوم، می‌دانی؟ دوست ندارم نصیحت بشنوم و اطرافیان من عقیده دارند که نرود میخ آهنی در سنگ و آخرش هم همان کاری را می‌کنم که خودم دوست دارم. اصلن ناز و ملوس و مظلوم نیستم، درعوض بسیار سخت و بسیار دقیق و تا حدی وحشی هستم. دلیل غصه‌های من قورت‌دادن همیشگی خشم‌ام است. می‌دانی؟ خشم. این خصوصیت اصلی من است: خشم دارم.

همین. داشتم فکر می‌کردم چرا نمی‌توانم توی وبلاگم بنویسم؟ نمی‌فهمیدم به علت کسانی است که انتظار نداشتم این‌جا را ببینند، یا به خاطر این‌که می‌بینم این‌جا از من یک مجسمه‌ی بسیار گوگولی ساخته، که من حوصله‌ی خراب کردن و دوباره ساختن‌اش را ندارم. خواستم امتحان کنم. بنابراین، خودم را دوباره نوشتم. هم ثواب دارد و به درد کسانی می‌خورد که دنبال خوراک می‌گردند، هم به درد آن‌هایی می‌خورد که فکر می‌کنند من ونوس بوتیچلی هستم، از رود متولد شده، با موهایی پخش و بلند.

پی‌نوشت: راستی، موهام هم کوتاه است!

+ ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

بسیار خسته‌ام.

+ ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

دختر، کوچک بود. زیر درخت‌ها دراز کشیده بودیم. شال‌ام را روی صورت‌مان کشیده بودیم و از زیر شال نازک، به مردم و آسمان و پرندگان کوچک نگاه می‌کردیم. مردم رد می‌شدند و هرکسی چیزی توی دستش بود: زیرانداز، فلاسک، سیخ، هندوانه. سرش را روی بازویم گذاشته بود و داشت برایم قصه‌ی سه‌خرس را تعریف می‌کرد. کل تعطیلات را خوابیده بودم. چرا خستگی تمام نمی‌شود؟ وسط قصه، قصه‌اش تمام شد. نگاهش کردم. گفت:"خوابت میاد لی‌لی‌جون؟"

-          هوم.

-          چرا؟ الان که ظهره.

-          فکرکنم قصه‌ت خوب بود که خوابم برد.

چشم‌هاش بزرگ بود و جدا از تن کوچک‌اش نگاه می‌کرد، زندگی می‌کرد، فکر می‌کرد:"قصه خوب باشه، آدم گوش می‌ده، خوابش نمی‌بره."

مردم به ما نگاه می‌کردند که دو پای بزرگ بودیم و دوپای کوچک، که از زیر شال بیرون مانده بودیم. مگس روی‌مان می‌نشست. آن طرف‌تر، چندنفر با نمایش سخاوت‌مندانه‌ی نصف کان‌شان، سه‌ساعت بود که با پشت‌کار سعی کرده بودند آتش روشن کنند و هنوز نتوانسته بودند. دودشان از روی سرمان می‌گذشت. زنی با روسری دور گردنش و موهای بور منفجر شده، مثل شیر، روی تخت کناری نشسته بود و صاف به چشمان کسانی نگاه می‌کرد که نگاهش می‌کردند. رودخانه زیر پامان بود. بلبل‌ها از گنجشک‌ها ریزتر بودند. کسی بالای رودخانه شاشیده بود. یک پسربچه، آب‌چکان، با مایو کنار رودخانه ایستاده بود و باباش را صدا می‌زد. یک زن چادری به نماز ایستاده بود. توی پوست دست‌ام خار رفته بود. برگ‌ها، هرکدام آدم دیگری بودند. گفتم:"بازم قصه بگو برام بچه‌جون. نمی‌خوابم."

+ ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سیاره ی نیم خورده.

داشتم کتاب‌خانه را گردگیری می‌کردم که ناگهان فهمیدم که من اشتباه نمی‌کردم، زندگی همان‌طوری بود که من می‌دیدم. سیب‌زمینی و مرغ سالاداولویه توی یخچال، داشتند مزه‌شان را به هم می‌دادند. کنار سالاداولویه، سبزی‌های لای دستمال پیچیده شده، طبقه‌طبقه توی ظرف چیده شده بودند. یخچال تمیز شده بود، خانه بوی پودر شوینده و پودر شوینده بوی گل می‌داد. دلم می‌خواست مثل همیشه‌ی خودم، عود بسوزانم، شمع روشن کنم، می‌ترسیدم مهمان‌ها دوست نداشته باشند. دلم می‌خواست بی‌خود و بی‌جهت کامواهای رنگی را به هم ببافم، می‌ترسیدم ازم بپرسند چی می‌بافم. می‌ترسیدم گل‌های ساده‌ی قلاب‌بافی‌ام شناسنامه‌دار شوند، دفعه‌ی بعد سراغ‌شان را بگیرند و بخواهند ببیند آخر و عاقبت‌شان چه شد. چرا با لودر می‌افتید به جان قصه‌ها و همه را صاف‌صاف، به ته می‌رسانید؟ از صبح یک‌سره Rolling in the Deep گوش داده بودم و سیر نشده بودم. آدم‌ها یک‌جایی در زمان‌های بعد به هم رسیده بودند و با هم دست داده بودند و  احوال‌پرسی کرده بودند و بعد هرکدام راه خودشان را رفته بودند. کسی مرا یادش نبود یا داشتند این‌طور وانمود می‌کردند؟ چرا این‌قدر می‌دویدم؟ دستم با پارچه‌ی نم‌دار گردگیری، توی طبقه‌ی کتاب‌خانه مانده بود، خودم نبودم. چرا حرف‌شان را باور کرده بودم؟

تمام وقت، آدم‌ها داشتند دروغ می‌گفتند.

شب، مهمان‌ها شام خورده بودند. خوابیده بودند. کمرم درد گرفته بود. پیش چ دراز کشیده بودم. با موبایلم بازی می‌کردم. به چ گفتم که من، برخلاف آن‌چه که بیش‌تر آدم‌ها وانمود کرده‌اند و من فکر می‌کردم راست می‌گویند، آدم خوبی هستم. آن موقع توی نور موبایل و سیاره‌هایی که روی صفحه به هم می‌خوردند و نابود می‌شدند، برای وقت‌هایی که فکر می‌کردم خوب نیستم، اشک ریختم. اما تمام شد. من به آن‌طرف دنیا رسیدم. خودم را دور زدم. حالا می‌دانم که زمین گرد است و هر داستانی به اول خود برمی‌گردد. حالا می‌دانم که من تلخ، آدم خوبی هستم و نیازی به آینه ندارم.

 

 

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شب بعد

 

شب زیر پنجره‌مان، عروس آوردند. هی کل زدند و هی گفتند:"بزن اون دست قشنگه رو..."  و :"صدا دستا کمه..." چ خواب بود. پریدم پنجره را بستم که بدخواب‌تر نشود. مردم توی پنجره‌ها ایستاده بودند و با صورت‌های بی‌لب‌خند، بی‌اخم، آتش‌بازی زیر خانه‌ی ما را نگاه می‌کردند. پرده را کشیدم. ماهی‌های آکواریوم سر به شیشه می‌کوبیدند. برای‌شان غذا ریختم. آرام شدند. گفتم:"شما چرا نمی‌خوابید؟" سرشان گرم غذاخوردن بود ،جوابم را ندادند. از سر شب که به خانه آمده بودیم، ذکر "چقدر خسته‌ام" گرفته بودم. چ، بسیار خسته، لب‌خند می‌زد. هرکدام روی مبل خودمان افتاده بودیم. تلویزیون برای خودش زده بود و رقصیده بود و عاشق شده بود و فکر کرده بود که تحریم‌های ایران به‌زودی اثر می‌گذارد و آدم کشته بود و در مورد بغداد گمانه‌زنی کرده بود. فقط نگاهش کرده بودیم. تلاش می‌کردیم خستگی بگذارد بخوابیم. نمی‌شد.

عصرش با دوستانم زده بودیم به شهر. اتوبوس. دود. ساز و آواز اجباری و خاله تو رو به جون بچه‌ت، یه فال می‌خری؟ کتاب‌فروشی، قدیمی بود. فروشنده‌اش قدیمی بود. لِـیلی کتاب‌ کاهی آنتی‌گون را نشانم داد. می‌خندید. من مجسمه شده بودم. ایستاده بودم و به حرف‌های پیرمرد نیمه کج فروشنده گوش می‌دادم. لِـیلی کتاب‌های قدیمی را باز می‌کرد و بو می‌کشید و می‌گفت به. می‌گفت که می‌تواند ساعت‌ها این‌جا باشد و خسته نشود. فکر کردم چه خوب که می‌داند از چه چیزی خسته نمی‌شود. چطور باید بفهمم چه چیزی مرا خوش‌حال می‌کند؟ یک طرف کار می‌کنم، یک طرف جوک می‌گویم، یک طرف فکر می‌کنم، یک طرف فقط خیره‌ام، یک طرف گریه می‌کنم، یک طرف حرف می‌زنم. هیچ‌وقت با همه‌ی خودم زندگی نکرده‌ام. قبل از کتاب‌فروشی، من و لِـیلی توی اتوبوس روبروی هم ایستاده بودیم و او با چشمان بسیار باز، به پیاده‌روهای متحرک خیره بود و من سعی کرده بودم موضوعی برای صحبت پیدا کنم. توی هر بحثی که می‌افتادیم، تهش به گشت ارشاد می‌رسید. بعد هردو ساکت می‌شدیم. تمام می‌شد.

تا صبح یک بچه‌ی غریبه را بغل زدم و از جنگ و مرگ و خون عبورش دادم، تا به شیر آب برسم و دستش را بشورم و او انگشت‌های تپل کوتاه کوچک را زیر آب از هم باز کند و با شگفتی به آن‌ها خیره شود. صبح که شد، یک شاپرک سیاه بالای دریچه‌ی کولر اتاق‌م خوابیده بود و منشی زیر مقنعه‌اش برایم گل‌های کهنه پنهان کرده بود:"بیا. از صبح هی زنگ زدم، نبودی. بذار روی میزت." روز بعدی شروع شده بود، دست بچه کثیف مانده بود و جنگ تمام نشده بود.

 

+ ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()