لی‌لی.

بی ویرایش

مامان چ رفت. فردایش تلفن زد و گفت که چطورم با زحمت های آن ها؟ گفتم اختیار دارند، وظیفه بوده. در بین تمام کلمات پاسخ اش که پیشاپیش می دانستم چی هستند، فکر کردم وظیفه بوده؟ نبوده؟ آیا من حق انتخابی برای انجام این وظیفه/خیرخواهی/کمک داشته ام؟ ایا دیگران به این فکر کردند که ممکن است من نخواهم کمک کنم؟ آیا تمام وقت این احساس را نگرفتم که زیاد خوب هم کمک نمی کنم و اصلن هم خوشمزه نبود؟ فکرهام را پیچیدم به هم و سعی کردم گوش بدهم. داشت می گفت برای ادای نذرش، با خواهرهایش به مشهد می روند. فکر کردم خواهرهایش کجا بودند وقتی او در خانه ی من بود؟ فکر کردم آیا انتظار دیگری داشته ام؟ گفتم خوش بگذرد. گفت برایم دعا می کند. خواستم بگویم دعا؟ و بخندم. خواستم بگویم کار من از دعا گذشته است، نگفتم. گفتم ممنون. و در فکرهایم را گذاشتم. فکر کردم بالاخره تمام شد. دستم را گذاشتم روی دستم و گفتم آرام باش. آرام شدم.

خواهرم کمی بیشتر خانه مان ماند. هر بار با مامان حرف می زدم، بهش گوشزد می کردم که هوای خواهر کوچک را ندارد. شب ها خواب می دیدم به خاطر خواهرم دارم با مامان بگومگو می کنم. بهش اصرار می کردم به خانه مان بیاید، نمی آمد. فقط وقتی که دنبالش می رفتیم، می آمد. دو-سه روز بعد از رفتن مامان چ، یک صبح خواهرم را به در خانه اش رساندیم. شب، بعد از کار، تا دیروقت به خرید رفتیم. هی دست چ را فشردم و هی نگران خانه بودم و هی باور نمی کردم که کسی خانه مان نیست که وقتی به خانه رسیدیم بخواهیم به خاطر دیر رفتن ازش معذرت خواهی کنیم. خانه داشت به خودمان تعلق می گرفت، دوباره. هی توی فکر خواهرم بودیم که از کلاس اش برمی گردد و هی تلفن می زدیم که برویم دنبالش. گوشی اش خاموش بود. ته دلم فکر می کردم یک روز بدون مهمان داشته باشیم هم بد نیست. به خودم گوش نمی دادم .

توی راه برگشت اس ام اس خواهرم رسید. یک بیانیه ی چندین خطی نوشته بود که خلاصه اش این می شد: از این به بعد حق ندارم علایق اش و قیافه اش را مسخره کنم و در روش زندگی اش دخالت کنم و او را با خودم مقایسه کنم. حیرت کردم. فکر کردم کی با او حرف زده ام؟ فکر کردم پس چرا وقتی خانه ام بود تا لحظه ی آخر این قدر خودش را به من می چسباند و نوازش می گرفت؟ فکر کردم من که همان روز صبح بهش گفته بودم که به نظر من بسیار زیبا و خوش پوش است. کی قیافه اش را مسخره کردم؟ فکر کردم وقتی که داشتم خاطرات جوانی ام را برایش تعریف می کردم- به عنوان اولین باری که داشتم خاطراتم را برای کسی از فامیل تعریف می کردم- و او فکر می کرد که دارم خودم را با او مقایسه می کنم، قیافه اش چه شکلی بود؟ برایش نوشتم اوکی، ببخشید که مزاحمش شدم. تلخ بود.

صبح که بیدار شدم، مثل هر روز صبح گوشم را تیز کردم که صدای نفس مهمان رادر اتاق مجاور بشنوم. بعد یادم آمد که مهمان نیست. یادم آمد که همه رفته اند و در عوض فلان خرشان را کف دستم گذاشته اند. غلت زدم و چ را محکم را بغل کردم. نفس راحت کشیدم. فکر کردم تخـ.م ندارم، وگرنه چه حالی می داد الان می گفتم به تخـ.م ام. هزار بار چ را بوسیدم. بیدار می شد و دوباره می خوابید. پرنده ها بیدار بودند، در عوض.

هزار ساعت زیر دوش ایستادم. نمی توانستم بفهمم دارم به چه چیزی فکر می کنم. هیچ فکری به انتهای خودش نمی رسید. هیچ نخی بدون گره نبود. هیچ کلمه ای وجود نداشت. هیچ معنایی نبود. آب بود. پاهام بودند. ناخن هام کمی بلند بودند. لاک نداشتند. کف حمام سفید بود. من نبودم. دستم را به دیوار تکیه نداده بودم و ساعت ها به پای خودم نگاه نکرده بودم. شسته نمی شدم. کنده نمی شد. وجود نداشتم.

مامان بزرگ گفت:"خوب خیس خوردی."

گفتم:"کیسه نمی کشم مامان بزرگ. سی سال است که کیسه نکشیده ام."

گفت:"کی گفت کیسه بکشی؟ من هیچ وقت کیسه نمی کشم. پوستم خراب می شود. نگاه... دست ات را محکم بکش. چرک خودش جدا می شود. با زور که نمی شود تمیز شد."

دستم را از دیوار برداشتم و به بازویم کشیدم. پوست مرده جدا شد. داشتم گریه می کردم. مامان بزرگ گفت:"آها! همین است. بکش. بکش..." و آب ریخت توی صورتم و قاه قاه خندید.  چرا صدای من مثل صدای تو گرم نشد مامان بزرگ؟ با همان صدای خفه ی خودم گفتم:"دلم خیلی گرفته مامان بزرگ."

گفت:"خوب می شوی."

و پیشانی ام را به خودش فشار داد. بوی کرم ب ب کا و میخک  می داد. گفتم:"چه بوی خوبی می دهی."

گفت:"دیدی تمیز شدی؟ دست که می کشی به پوست ات، می گوید: نیست! دیگر کثیفی ندارد."

گفتم:"اوهوم."

گفت:"خوبی؟"

گفتم:"اوهوم."

فلوکسیتین دوچیز را سخت می کند: ارگ.آسم و گریه.

 

 

 

 

 

 

 

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک ساعت مانده به نیمه شب.

تلخ بودم. به آدم‌ها بی‌اعتماد بودم. حرف نمی‌زدم. همکارها می‌آمدند و روی صندلی کنار میزم می‌نشستند و حرف می‌زدند. سرتکان می‌دادم. برای پاسخ‌دادن به آن‌ها نیازمند به کارانداختن مغزم نبودم. کلمات پیش‌پاافتاده و دست‌چندم بودند. با خاک‌انداز از روی زمین جمع‌شان می‌کردم و تحویل می‌دادم. سردرد داشتم. قلب‌ام نامنظم و خفیف بود. کار نمی‌کردم. عکس قلاب‌بافی نگاه کردم. عکس بچه‌ها. عکس آدم‌های خوش‌بختی که به قسمت‌های کوچک زندگی دل خوش‌اند و زندگی تلخ نداشته‌اند. بهتر نشدم. دلم هیچی نمی‌خواست. محبت نمی‌خواستم. همراهی نمی‌خواستم. آدمی که چشم‌اش به من باشد نمی‌خواستم. زندگی نمی‌خواستم. هدف نمی‌خواستم. منفجر شده بودم. دلم می‌خواست این‌طور تکه‌تکه و همه‌جا نباشم. کسی نمی‌دانست مرده‌ام. از کجا باید می‌دانستند؟ نقش‌ام را خوب بلد بودم. خوب بازی می‌کردم. کسی کات نمی‌داد. توی بیداری طاقت آدم‌ها را نداشتم. توی خوابم بر سر همه فریاد می‌کشیدم. بیدار می‌شدم. توی خانه راه می‌رفتم و سعی می‌کردم حواسم را از خودم پرت کنم. نمی‌شد.

بعدازظهر به کارگاه رفتم. بچه‌ها حرف می‌زدند. نقد می‌کردند. خوش‌حال و پر انرژی بودند. من در هپروت خودم بودم و تلاش می‌کردم که روی زمین دراز نکشم و نخوابم. برای چ اس‌ام‌اس زدم که دنبالم می‌آید؟ هر قدمی که برمی‌داشتم، توی سرم پتک می‌زدند. چ مامان‌اش را به دکتر برده بود. گفت نه، نمی‌آید. هنوز کار دارند. بوس. یادم رفته بود از عابربانک پول بگیرم و کیف‌ام پاک‌تر از قلب شما بود. از لیلی پول قرض گرفتم. در مالیخولیای سیاه مواج سردردم، با آژانس رفتم. به چ تلفن زدم که ژلوفن بگیرد. جهنم بود. آژانس کولر روشن کند؟ هه! دکمه‌ی شیشه‌های عقب را از کار انداخته بودند و شیشه‌ها بالا مانده بودند. هوا گرم بود. راننده شیشه‌ی طرف خودش را پایین داده بود. باد داغ با بوی عرق پلاستیکی لباس‌اش قاطی می‌شد و می‌خورد به صورت‌ام. تهوع داشتم. راننده لایی می‌کشید و مرا و سردردم رابه این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. کرایه را خیلی بیش‌تر از معمول گرفت. اگر می‌خواستم باهاش بحث کنم، می‌بایست می‌کشتم‌اش. هیچی نگفتم. پول را بهش دادم و راهنمایی‌اش کردم که از کدام‌طرف برگردد. در خانه را که باز کردم، چ تلفن زد. با بی‌حالی گوشی را برداشتم. صداش می‌لرزید. گفت:"لی‌لی، دکتر جواب اسکن رو دید. می‌گه مامان خوب شده."

-          ها؟

-          خوب شده. خوب خوب شده. دیگه تزریق شیمی‌درمانی نداره. می‌ره تا چهارماه بعد که دوباره اسکن کنه...

-          چی؟

صداها توی هم قاطی شدند. قطع شد. هی خواستم دوباره بگیرمش، نمی‌شد. رفتم توی آشپزخانه و گاز را روشن کردم. برای چی گاز را روشن می‌کنم؟ خاموش کردم. چه‌م شده؟ وسط خانه دور خودم می‌چرخیدم. راه را پیدا نمی‌کردم. رعد و برق زد و کولر بوی خاک خیس را داد داخل. هرچه شمع داشتیم از توی کشو درآوردم. سه‌بار رفتم توی سالن که بچینم‌شان روی میز و با خودم نبرده بودم‌شان. روشن‌شان کردم. هی توی خانه راه رفتم. باران دیوانه شده بود. می‌شست و می‌برد. گیج بودم. هی از خودم می‌پرسیدم آره؟ آره؟ ته یک قندان توی کمد، کمی نقل پیدا کردم که وقتی مامان چ وارد خانه شد بریزم روی سرش. و تا برسند، هی راه رفتم. هی راه رفتم. هی راه رفتم...

 

+ ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خواب خوانی

خانه داغان و قدیمی بود. خانم خانه با شکم بزرگ پر از بچه‌اش، دم در اتاق‌اش ایستاده بود و هی می‌گفت:"ببخشید این‌جا این‌قدر به هم ریخته است ها..." بالکن سراسری. آشپزخانه‌ی دنج و نسبتن جدا. اتاق‌های بزرگ. البته بدون راهرو. خانه باید راهرو داشته باشد که بچه‌ی آدم روی دیوارهاش نقاشی کند و تویش دراز بکشد و پایش را بزند به دیوار و به سقف نگاه کند و برای خودش آواز بخواند. همان وسط خانه ایستاده بودم و فکر می‌کردم بچه‌ام کجا قایم شود؟ فکر کردم برایش میز بخرم. دوتا. با رومیزی‌های بزرگ که دیوار خانه‌اش باشند. برایش توی رومیزی‌ها پنجره باز کنم. بعد چهار دست و پا بروم خانه‌اش، مهمانی.

هعی.

شب تا صبح از حجم رویا، توی رخت‌خواب غلت زدم. تلویزیون را روشن کردم و بهش خیره شدم. خاموش‌اش کردم. بالای سر چ رفتم. و بالای سر مادرش. هر دو آرام نفس می‌کشیدند. مادرش عقیده دارد که چ از همه‌ی بچه‌هاش بیش‌تر به خودش شبیه است. بابای چ هم همین عقیده را در مورد خودش و چ دارد. من اصولن عقیده‌ای ندارم و با بداخمی یا خوش‌حالی- بسته به حال‌ام- سر تکان می‌دهم. پرده‌های گل‌گلی آشپزخانه را باید باز می‌کردم و می‌شستم. چرب شده بودند. پرده‌های حریر آبی منتظر پشت پنجره‌اند و بوی غذا و صدای کوچه. ماهی‌ها نصف‌شب هم مرا صدا می‌زدند. دیگر تا قیامت هم آدم ببینند، یاد غذا می‌افتند. برای‌شان غذا ریختم. لابلای غذاخوردن‌ها هم‌دیگر را می‌بوسیدند. کاری از من برنمی‌آمد. کنار آکواریوم و قوطی غذای ماهی به دست، خانه‌ی داغان را هزاربار رنگ زدم و برای پنجره‌هاش پرده دوختم. ماهی‌ها دیگر سیر بودند و ایستاده بودند و دماغ‌شان را از پشت شیشه به شکم من چسبانده بودند و بر و برنگاه می‌کردند. صدای پرنده‌ای می‌آمد که اطراف پنجره‌ی اتاق‌خواب خانه دارد و شب‌ها توی خواب حرف می‌زند تا خود صبح. نمی‌دانم کجاست که بروم زیر سرش را جابه‌جا کنم و دست بکشم بهش و بگویم ش‌ش‌ش‌ش. پرنده خوب است. بچه خوب است. حیوان خوب است. خانه خوب است. دلم دارد برای یک معصومیت حیوانکی، که به سینه‌ام فشار بدهم، می‌ترکد. من از قلب‌ام می‌میرم. این خط، آن نشان.

از چشم پنجره‌ی خانه، کسی توی کوچه‌ی تاریک نبود. مردم خواب بودند و ماشین‌ها به صف، توی فکر، غصه می‌خوردند و کسی به سرشان دست نمی‌کشید.

پنجره‌ی خانه را بستم.

داشت صبح می‌شد.

می‌ترسم. از آرزوکردن می‌ترسم. از برآورده‌نشدن آرزو می‌ترسم.

 

+ ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خانه ها. آدم ها. فرمول ها.

چه روزهای خالی‌ای دارم. حتا برای خاطره‌نویسی هم مستعمل‌اند. خودم را از قلاب‌بافی ترک داده‌ام. دست‌هام بی‌کار شده‌اند و افتاده‌اند به جان هم، هم‌دیگر را بغل می‌زنند و ول نمی‌کنند. چه کارشان دارم. عصرها با چ، می‌رویم دنبال خانه می‌گردیم. خانه‌ها همه شبیه هم‌اند. سالن‌ها میدان اسب‌سواری، اتاق‌ها لانه‌ی مرغ. نور یک مساله‌ی اشرافی است که به عنوان تزیین به کار می‌رود، یا نمی‌رود. زیر پنجره‌ها ماشین‌ها ترمز می‌گیرند، بوق می‌زنند، راننده‌ها سرهای‌شان بیرون از پنجره، فحش خواهر و مادر می‌دهند. پنجره‌ها باز می‌شوند به دیوار، یا به پنجره‌ی همسایه‌ی روبرو، که احتمالن چشم دیدن کسی را ندارد و پرده‌هاش همیشه کشیده است. آشپزخانه‌ها، کوچک و مثل هم، جای صبحانه‌های سرپا خوردن است و چای را داغ‌داغ هورت کشیدن و رفتن. آشپزخانه‌ها، برای میزی که پشت‌اش بنشینم و انگشت بکشم به رومیزی چهارخانه‌ی گلدوزی شده و به پنجره خیره شوم و چای بنوشم، جا ندارند. هیچ نوری توی خانه‌های فروشی، با ذره معاشقه نمی‌کند. بچه‌ام کی ببیند که رقص گرد و غبار توی نور چه شکلی است؟ پشت پنجره‌ها پرتگاه است، یاکریم‌ها کجا تخم بگذارند؟ بالکن‌ها، تنگ و حقیرو کج و معوج، جایی برای نشستن ندارند. جهت رفع تکلیف‌اند. بنگاهی به ما نگاه می‌کند. معذب می‌گوییم:"دست شما درد نکند. زحمت کشیدید." می‌خندد:"الان ایرادهای‌تان شروع می‌شود، نه؟" نه. چه‌کار دارم، بعد از چهار- پنج ماه خانه دیدن، حالا می‌دانم که خودمان ایراد داریم. می‌گوید:"بخرید. اگر می‌خواهید بخرید، همین حالا بخرید. قیمت‌ها منفجر خواهد شد."

در خانه‌ی کوچک خودمان را باز کردم. رنگ‌ها، نور آفتاب گذرکرده از آبی و فیروزه ای شد. نفس راحتی کشیدم. گفتم:"آخیش... خانه‌ی خودمان..." مامان چ گفت:"خوب، شما هم این خانه را درست کردید، از اول که این‌طور نبود..." ماهی‌های عیدهای قبل، از لابلای گیاهان آکواریوم و مرجان‌ها، ما را دیدند و به طرف‌مان شنا کردند. پیچک، اطراف گلدانش بدمستی کرده بود و تلوتلوخوران بالا رفته بود و از بالا فرو ریخته بود. یکی از شاخه‌هاش، از توی سالن با احتیاط، سرک کشیده بود به کتاب‌خانه‌های راهرو. یادم بماند راه را نشان‌اش بدهم.

 

+ ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

بوستان. من که رسیدم، ماشین های پلیس هنوز داشتند آژیر می کشیدند و میرزا بابایی راه بندان شده بود و دخترک را برده بودند و مردم به تماشا بودند، دست به کمر، نشسته، ایستاده.

مردی گفت:"نباید فحش می داد." میانسال بود و وقت حرف زدن لکنت داشت.

زن چاق و مسن خستگی اش را روی سکو نشانده بود و به ماشین های پلیس نگاه می کرد که داشتند یکی یکی سوار می شدند و می رفتند. چه شده بود؟ زن به من نگاه کرد و گفت:"بد زدندش." مرد با کلمات تکه تکه گفت:"بازوش تا مچ کبود شده بود." و بازوش را به من نشان داد.

پسرجوانی موبایل روی گوش اش، با هیجان به من نگاه کرد:"خیلی وحشی بود خانم. مجبور شدیم تلفن بزنیم و بگوییم کمکی بفرستند."

کلاه داشت. ریش نداشت. چشمانش معصوم و خالی بودند. گفتم:"این همه شلوغی، برای یک نفر؟" گفت:"دو نفر خانم. دو نفر بودند."

گفتم:"چه کار کرده بود؟"

پسر داشت با موبایل حرف می زد:"آها... گرفتیدش؟ آفرین. موفق باشید. برو، من هم می آیم اداره." خندید.

زن چاق نگاهم کرد. گفت:"مانتوش کوتاه بود. طفلک 15-16 ساله ..."

مرد میانسال، به هیچ آدمی مهلت حرف زدن نمی داد. دست هاش توی هوا تندتند تکان می خوردند و کلمات اش، نیمه جویده، روی زمین ریخته بودند:"نباید فحش می داد. کار خودش را خراب کرد. باباش هم بهشان فحش داد. اشتباه کرد..." حالا چشمش هم داشت می پرید.

+ ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

گزارش تحلیلی

رییس جدید بهمان گفته که از مطالبی گزارش تهیه کنیم که من یکی هیچ علم و اطلاعاتی ازش ندارم. از صبح، هی فکر کرده‌ام و هی وسط ایده‌هام، کارگرها را توی دیوارها خوابانده‌اند و بلوک روی‌شان چیده‌اند و با ماله سیمان روی بلوک‌ها را صاف کرده‌اند. توی سرم بین خاطرات بی‌محابا دیوار روییده، با صداهای خفه شده که از لای دیوار داد می‌زنند:"مامان... مامان... مامان..." و نمی‌میرند.

رییس جدید بی‌چاره، چه می‌داند. این‌ها را برای‌اش توی گزارش بنویسم، چارچنگول مرا می‌گیرند و می‌برند و بستری‌ام می‌کنند. هی روی روزهایم، سیمان را با ماله صاف می کنم که صدایم بیرون نزند.

مامان تلفن زد. گریه کرد که از اول زندگی‌اش بدبختی کشیده تا حالا:"این همه بافتم و دوختم و سگ‌دو زدم و گچ خوردم و با بچه‌های مردم سر و کله زدم و چهارتا بچه را به نیش کشیدم و حالا چی؟ باید تنها باشم و بابات هم آن‌طور."

دیدم دارم نصیحت‌اش می کنم. دیدم دلش آرام شد و خداحافظی کرد.

کاری از دستم برنمی‌آید. اسب چلاق را با تیر می‌زنند. جنین ناقص را سقط می‌کنند. کارگرهای رو به موت دیوار، کاش زودتر بمیرند. روی سیمان‌ها را باید دو سه متر خاک بریزم. دو تا گونی پشکل هم بیاورم و قاطی‌شان کنم. رویش گل رز بکارم. و قرنفل. و اطلسی. و لاله‌عباسی. و گلایل. و گل ناز. و گازانیا. و میخک. و ختمی.

کارگرهام چی؟ اگر نمیرند چی؟ اگر بمیرند چی؟

طفلک رییس جدید.

+ ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن‌چه که من شدم-3

با بابا خداحافظی نکردم. از سفر برگشتم و بهش سلام نکردم. خواهرم گفت موهای بابا را کوتاه کرده است و دیگر خبری از از آن فرفری‌های سفید بر سر شانه نیست. دلم برای‌اش تنگ شد. به خودم گفتم فردا برایش تلفن می‌زنم. به خودم جواب دادم که چرا او هیچ‌وقت به من تلفن نمی‌زند؟ چپ‌چپ به خودم نگاه کردم. گفتم او همین‌طوری است دیگر، من که می‌دانم. پرسیدم پس من چی؟ من چه طوری‌ام؟ گفتم چه می‌دانم. گه خوردم. ول می‌کنی؟

از جایی که ما جلسه داشتیم و لیموناد می‌خوردیم و در لباس رسمی عرق می‌ریختیم، تا دریا، یک نفس دویدن فاصله بود. خانم هم‌کار به من گفت:"چقدر خوش‌گل شدی بی‌شعور." و با وجودی که اصلن با هم شوخی‌دستی نداریم، دستش را برد طرف کانم که نیش‌گون بگیرد یا چه می‌دانم چه کند. آقای چشم‌آبی‌ای که طرف مذاکره بود، برای آن‌که صحنه را نبیند، با دقت بیش‌تری به دریا خیره شد. کمی به این فکرکردم که چرا رییس در این گرما دارد قهوه می‌نوشد. بعد خودم را معطل نکردم و فورن در خیالات خودم غرق شدم. جلسه، دایره‌ای بود که می‌رفت، دور می‌زد و برمی‌گشت. من چه بودم؟ چرا وجود نداشتم؟ اگر روی میز می‌ایستادم و می‌رقصیدم هم کسی نمی‌دید و زندگی بر همان روندی رخ می‌داد که بود. تمام زندگی‌ام دارد این‌بالا، زیر استخوان پیشانی‌ام اتفاق می‌افتد. زندگی‌ای که در بیرون هست، مال من نیست. جای کسی ایستاده‌ام که سال‌هاست مرده است. خوش‌بخت بوده؟ نبوده؟ مهم نیست. این‌جایی که ایستاده‌ام، من نیستم. یک شکل خمیری عجیبی هستم که هرکسی به قسمتی از من دستی رسانده و تغییرش داده است. پر از اثر انگشت‌ام. فکر کردم کاری ازم برنمی‌آید و ختم خیال‌بافی را به خودم اعلام کردم. نفس عمیقی کشیدم و به هر آدمی که مرا نگاه کرد، لب‌خند زدم. رییس گفت:"تو چیزی می‌خواستی به من بگی؟" گفتم نه. حرفی ندارم. با هیچ آدمی حرفی ندارم.

پاهام دو توده‌ی متورم بزرگ‌اند. هر وقت بهشان نگاه می‌کنم و با انگشت ورم‌شان را فشار می‌دهم و به جای فرورفتگی انگشتم نگاه می‌کنم که دیر پر می‌شود، یادم می‌آید که آن‌قدر خودم را ندیده‌ام که از یاد رفته‌ام. آن‌قدر منتظر مانده‌ام که یک اتفاقی بیفتد، که یادم رفته برای چه این‌جا نشسته‌ام. آن‌قدر فکر کرده‌ام که یک روز عصر می‌نشینم و عصرانه می‌خورم و کتاب می‌خوانم و درآمد کار خودم را دارم، نه کاری که دیگران برایم خواسته‌اند و به طرزی بسیار باری به هرجهت بر من رخ داده است، که زندگی‌ام تمام شد. آن قدر خواب دیده‌ام که خواب مانده‌ام.

بابا، یادت هست همیشه می‌گفتی یک خانه‌ی دوطبقه می‌خری که طبقه‌ی زیرش را مغازه‌ی خودت کنی و طبقه‌ی بالایش ما باشیم؟ افسوس نمی‌خورم که به آرزویت نرسیدی، برای آن‌که فکر می‌کنم آرزوی تو توی پیشانی‌ات برآورده شده بود و تو به همان خیال‌بافی‌ات بسنده کرده بودی.

خانه‌ام به هم ریخته است. توی لباس‌هایی که روی بند پهن می‌کنم و جمع می‌کنم و تا می‌زنم، یک لباس سرهمی کوچک هست که هر هفته –نمی‌دانم چطور- از کمد بیرون می‌آید و قاطی لباس‌ها می‌شود. تا می‌زنم و می‌گذارمش ته‌ته کمد. قاطی اشیای کوچکی که برای قفسه‌هایی کنار گذاشتم که هرگز نداشتم. قاطی طرح‌های نبافته‌شده‌ی قلاب‌بافی. قاطی دست‌های پارچه‌ای عروسک‌هایی که درست نشدند. قاطی رنگ‌های آکریلیک خشک شده. راستش گمان‌کنم من دارم توی کمد زندگی می‌کنم. گمان‌کنم بیرون ترس‌ناک است و من مجبورم آن آدمی باشم که وانمود می‌کنم. راستش بر طبق رویا زندگی‌کردن ترس‌ناک است.

خوب که چی؟

حالا چی؟

حالا چی؟

 

 

 

 

 

 

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()