لی‌لی.

قلاب‌بافی هم درمان نیست.

چند درجه به جلو خم شده‌ام. صاف ایستادن ممکن نیست. ماهیت درد گردن و دست‌ام عوض شده است. درد حالا خیس و چسب‌ناک دارد به زور بین بافت‌های کشیده‌شده و خشک‌شده خودش را جا می‌کند. کلافه‌کننده و همیشگی و فریادکش است. طاقت‌ام تمام شده و دل‌ام به حال خودم می‌سوزد. روی قضیه این است که کمی کج، دارم زندگی‌ام را می‌کنم و لب‌خند می‌زنم یا نمی‌زنم، اما زیر قضیه عصبانی‌ام. می‌فهم‌ام که یک مریض سرطانی مجبور است دوره‌ی ‌درمان خودش را توی خانه‌ی پسرش که برحسب اتفاق خانه‌ی من هم هست بگذراند. می‌فهمم که آدم‌هایی که ناگهان به زندگی من وارد شده‌اند، هیچ تصوری از عادات و حساسیت‌های من نداشته باشند. می‌دانم که آدم‌ها جزو حیوانات اجتماعی‌اند و طبیعتن بایستی از معاشرت با یکدیگر لذت ببرند و من که به ازای هر یک‌ساعت معاشرت سه‌ساعت باید تمدداعصاب کنم غیرطبیعی‌ام. می‌فهمم که دغدغه‌های آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد و همان‌طور که من توی دل‌ام از گوش‌دادن به شرح‌حال همیشه برچسب‌خورده و نتیجه‌گیری شده‌ی آدم‌های دیگر خسته‌ام، آن‌ها هم از احساسات تند من در مورد مسایلی که به نظر آن‌ها مضحک و لوکس می‌آید، تعجب کنند. می‌فهمم که پسر یک بیمار سرطانی حوصله نداشته باشد که به عشق و ملاحظه و این مزخرفات فکر کند. می‌فهمم وقتی که از یکی-دو ماه پیش شروع کردم به بیان این‌که من دوست ندارم کشوی میزم وارسی شود یا دکور خانه‌ام در نبود من عوض شود یا وسایل شخصی من دست‌به‌دست بگردد یا این‌که من هم نظر و شخصیت و خانواده‌ای دارم که بهشان افتخار می‌کنم و توهین بهشان را نمی‌پذیرم، برای آدم‌هایی که همیشه خودشان را برتر از من می‌دانستند و از گفتن‌اش هیچ ابایی نداشتند و به خاطر خودخوری‌ها و تظاهرهای من فکر می‌کردند که من از معاشرت با آن‌ها بسیار لذت می‌برم، شبیه جسارت بود. می‌فهمم وقتی که بیمار فکر کرد خوب شده، برای چه فقط به گفتن "چطورید با زحمت‌های ما؟" اکتفا کرد و رفت، چون فکر می‌کرد بیان حد و حدود از طرف من، نوعی اهانت به آن‌ها بوده. چون فکر می‌کرد پذیرایی و پرستاری‌های من بایستی انجام می‌شدند و غیر از این انتخاب دیگری نبوده. می‌فهمم که حالا که دوباره مریض شده و همگی دوباره به خانه‌ی من برگشته‌اند، وقت داشته‌اند فکر کنند و به من هم حق بدهند که مثل همه‌ی مردم برای خودم فضایی داشته باشم. می‌فهمم که حالا دارند سعی می‌کنند که گذشته را جبران کنند، البته به روش خودشان. این‌ها را می‌توانم بفهمم. اما این‌ها برای دل‌داری من کافی نیستند. من تنهام. من خسته‌ام. من پیر شده‌ام. من نیاز به کمک دارم. من نیاز دارم مدتی بروم یک‌جایی گم شوم تا این قصه‌ها را فراموش کنم. من می‌خواهم برگردم خانه‌مان. پیش مامان‌ام. مامان‌ام برام کلم‌پلوی شیرازی درست کند. بابام بهم بگوید چه چاق شده‌ام. بابام. من بابام را می‌خواهم. می‌فهمی؟ من بابای خوشگل خودم را می‌خواهم. من از درد نمی‌توانم درست راه بروم. درست بنشینم. درست بخوابم. درست حرف بزنم. چرا؟ چرا باید این‌طور باشد؟

من دل‌ام برای خودم می‌سوزد و از این بابت خجالت نمی‌کشم.

+ ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بی‌میهمان

هر کدام از دست‌هام مبدا تاریخ متفاوتی دارد. دست راست‌ام زودتر متولد شد، اما زمان بر دست  چپ‌ام سخت‌تر گذشت. پیر است. درد دارد. دردش صبح‌ها مرا کشته از خواب بیدار می‌کند. دست‌راستم بهش کمک می‌کند. من بی‌طرف‌ام و خودم را به نفهمی می‌زنم. تکیه می‌کنم به پشتی مبل که هر روز کهنه‌تر می‌شود. خانه‌ی روبرویی‌مان با بازوهای لخت و ورزیده‌ی کارگرهای نوجوان لاغر دارد ویران می‌شود. آجرهاش خاک می‌شوند و می‌نشینند روی صورت و مژه‌ها و ابروان و کتاب‌ها و پیش‌خوان. عادت داشتم از پنجره به خانه‌ی روبرویی نگاه کنم که شبیه امام‌زاده‌ها بود و هیچ‌وقت هیچ اتفاقی در آن رخ نمی‌داد و این دل‌خوشی من بود. حالا خانه‌ی روبرویی دارد به اول تکامل خودش برمی‌گردد و پرده‌های پنجره‌های ما کشیده است. دل خانه‌مان به من خوش است. من مادر ماهی‌ها و گل‌های خانه هستم. وقتی به خانه برمی‌گردم، سعی می‌کنم توی چشم‌های‌شان نگاه نکنم. چه کاری ازم برمی‌آید؟ اولین باری که یک لانه‌ی مورچه را تا آخرین راهروش خراب کردم که ملکه‌ی تاج به سر قبیله‌ی مورچه‌ها را ببینم، آخرین بارم بود. در همان پنج‌سالگی بی‌پروا، باور کردم که ملکه‌ی مورچه‌ها تاج ندارد. القاب، دروغ‌اند. باید فکر کنم. باید عمیقن از اول فکر کنم و دوباره روی خودم و خانه‌ام و گل‌ها و ماهی‌ها اسم بگذارم. امروز مهمان نداریم و غریبی‌مان نمی‌شود و می‌شود فکر کرد. اگر بگذارم.

+ ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شب‌نامه

از اول شب لب‌خند به لب، ساکت بودم. وقتی سرشب وارد خانه شده بودم، غرغر کرده بودم و چ هم فکر کرده بود کان لقم، آن‌قدر غرغر کنم که غرغردانم پاره شود. مهمان‌ها دور مامان چ نشسته بودند و قاه‌قاه می‌خندیدند. مهمان‌ها می‌خواستند به شهرستان کوچ کنند. مرد مهمان گفت که زن مهمان هرگز در تهران خوش‌حال نبوده است و زندگی‌اش این‌جا موقتی است. مرد مهمان گفت که زن مهمان می‌خواهد به ولایتش برگردد. زن مهمان می‌خندید. مامان چ گفت:"تهران که جای زندگی نیست. خودشان خسته نمی‌شوند؟ همیشه کار، کار، کار؟ نه می‌گردند، نه زندگی می‌کنند، نه مهمانی می‌روند." و خندید. به من و چ نگاه نمی‌کرد و می‌دانستم که دارد به من و چ نگاه می‌کند. حین خندیدن، به پاهام اشاره کرد. گفتم:"چی؟" دوباره با چشم‌هاش به پاهام اشاره کرد و لب‌اش را گاز گرفت. به پاهام نگاه کردم که گرم‌شان بود و از توی صندل داغ چرمی درشان آورده بودم و دامنم را از ساق‌شان کشیده بودم بالا. به مامان چ نگاه کردم. با سر تایید کرد. نفهمیدم چه چیزی را. خواستم دامن‌ام را صاف کنم. نکردم. به تلویزیون نگاه کردم که داخل‌اش آدم‌های تکراری مسطح، داشتند تئوری‌های تکراری مسطح‌‌شان را اثبات می‌کردند و جان آدم‌هایی که قرار بود خون‌شان ریخته شود، تخم‌شان هم نبود.

مهمان‌ها رفتند. مامان چ تلفن به دست تبریک ‌گفت. از طرف من هم تبریک گفت. گوشی را گذاشت:"به‌خدا هر چه روی بچه بیش‌تر سخت‌گیری کنی، بهتر می‌شود. ببین! پدر و مادر به این سخت‌گیری... نگذاشتند بچه نفس بکشد. بچه‌شان خودش برای خودش درس خواند و دکترا قبول شد."

تا وقت کنم که افسار خودم را بکشم، گفتم:"چه فایده‌ای دارد؟ مگر هدف‌مان این است که دکتر تولید کنیم؟ مگر بچه قرار نیست خوش‌حال باشد؟"

گفت:" دکترا که قبول شود، خوش‌حال هم می‌شود."

سرم را توی لپ‌تاپ فرو کردم. توی داستان‌ام، مردی را نوشتم که در صفحه‌ی اول از چشمان‌اش خون می‌چکد و در صفحه‌ی دوم، عاشق‌پیشه و احساساتی است. وقتی مرد دنبال ماشین دوید، دلم می‌خواست راما می‌زد روی ترمز، دنده‌عقب می‌گرفت و سه‌بار از روی‌اش رد می‌شد تا تمام شود مردی که این‌همه با خودش تفاوت دارد. راما ترمز نزد. ایستاد تا مرد برسد. گفتم:"اه. اه. اه." و آرزو کردم کاش پیش از شناختن راما مرده بودم.

صدای ناله‌ی مامان چ از اتاق می‌آمد که از درد به خود می‌پیچید.

+ ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

منیجه.

آخر من توی لاک حلزو‌نی‌شکل‌ام می‌رسد به آن پیچی که بلدش نیستم. از دخترزیبا آینه و چسب‌زخم خریدم و اسم‌اش را پرسیدم.  گفت:"منیجه."

تلفظ ژ برای بچه‌هایی که آغوش دارند، یک جنگ است و برای بچه‌هایی که آغوش ندارند اهمیتی ندارد، آن‌ها ازقبل تمام جنگ‌ها را مُرده‌اند. گفتم:" چه‌قدر تو نازنینی." به خیابان‌ها نگاه کرد. به مردم. نگاهش از اشیا و بدن‌ها رد می‌شد.

پول را گرفت.

و رفت.

توی تاکسی، دیدم که روی آینه عکس عروسکی است که دارد از غم می‌میرد و چشم‌هاش و موهاش زردند، مثل خود منیجه که قدش تا زانوم بود و روسری‌اش کثیف بود. در آینه را که باز کردم، عروسک روی آینه چشم‌هاش را بست. قلب‌ام ریخت. ده‌بار در آینه را بستم و باز کردم. هی چشم‌ها را بست و باز کرد. هربار غمگین‌تر. رسیدم. حتا خودم را یک‌بار هم توی آینه نگاه نکرده بودم.  آدم دیگری بودم منیجه. چشم‌هام و موهام زرد بود و روسری‌ام کثیف بود و دیگر برای‌ام اهمیتی نداشت که نازنین‌ام، یا نیستم. به دنیا پوزخند می‌زدم.

شب پینه‌ی روی انگشت دست‌ام را کندم. کاموا انگشت‌ام را گریه انداخته است. روی پینه، چسب زخم منیجه را زدم. توی آینه، زیر چشم‌های زرد از غم بسته‌شده‌ی منیجه، ابروهام را برداشتم. قلاب بافی کردم. رنگ از روی چسب‌زخم رد می‌شد و انگشتم خودش را گاز می‌گرفت. سمت چپ بدن‌ام از درد لمس بود. چ گفت:"قلاب‌بافی گردن و کتف‌ات را درد آورده است."

می‌دانستم. اما من معتادم منیجه. می‌بافم که فراموش کنم که دارم می‌بافم. یادم باشد یک‌بار داستان شازده کوچولو را برایت تعریف کنم. اگر از زندگی به سلامت گذشته بودی. اگر زنده مانده بودی.

آخ منیجه... بچه‌ی بی‌گناه، چه‌قدر احتیاج دارم یک‌نفر تو را بغل کند.

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تراپی

هفته‌ای یک‌بار باید بنشینم توی اتوبوس خلوتی که از کوچه‌های پیچ‌پیچ می‌گذرد. شاید پیرزنی با چادر سیاه توی دهان‌ش و کیسه‌های بزرگ خرید زیر چادرش و جوراب کلفت مشکی کشیده شده روی شلوارش، بخواهد از پله‌های اتوبوس بالا بیاید. و راننده راه افتاده باشد. و ده دست برای پیرزن دراز شود. و پیرزن یکی از دست‌ها را بچسبد و بالا بیاید و خودش را بیندازد روی اولین صندلی. و با لثه‌های خالی بخندد و با صاحبان دست‌ها بگوید که خدا عوض‌شان بدهد. و موهاش سفید حنابسته باشد. و اتوبوس هی به‌زحمت توی خیابان‌های یک‌طرفه بپیچد و من از پشت سیاه عینک به آدم‌ها نگاه کنم و گریه کنم و هی از خودم بپرسم که چه‌ام است.

و پیرزن، می‌دانی؟ پیرزن.

با کیسه‌های بزرگ خرید.

 

+ ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پلاک

صبح که بیدار شدم، با چشم‌های بسته فکر کردم کاش موهام خیلی بلند و زیبا بودند و پشت‌سرم روی تخت موج برمی‌داشتند و کاش شکل دیگری بودم و آدم دیگری بودم، در جای دیگری، با قصه‌ی دیگری. کاش یک‌جایی توی قصه‌ام صفحات را سفید می‌گذاشتم و فکر می‌کردم. صدای فندک گاز می‌آمد. برادر چ داشت سعی می‌کرد گاز را روشن کند. یقین دوباره کیسه‌ی آب‌گرم برای مامان چ لازم داشت. درد گردنم نمی‌گذاشت راحت غلت بزنم. مایه‌ی لوبیاپلو، روی گاز منتظر من بود و یادم رفته بود که برنج بخیسانم برای صبح. چشم‌هام را باز کردم. سقف سفید بود. دستم به چیزی خورد که افتاد زیر تخت و با سر و صدا قل خورد. هوا بی‌بروبرگرد روشن شده بود. زندگی دوباره. و من خودم بودم.

یک‌ساعت طول کشید تا خودم را به زندگی برگرداندم. وقتی برگشتم، توی ماشین بودم و ماشین توی فرحزاد بود و چ می‌راند. گفتم:"این یاسمین لوی شاد هم که می‌خواند، غمگین است." و مردم توی صدای یاسمین لوی می‌رقصیدند و دست می‌زدند ولی آن اتفاق سرخوشی که باید رخ می‌داد، نبود. داشتم کامواها را به هم می‌بافتم. بی‌خود و بی‌جهت، یاد وقتی افتادم که مادربزرگ ازم خواست روی کمرش راه بروم که درد کمرش خوب شود و دردکمرش بدتر شد و داد زد:"آخ! بیا پایین. بیا پایین..." این داستان مال من بود و من خودم رابا خاطراتم تشخیص می‌دادم.یادم آمد که چقدر قصه دارم که تعریف کنم. یادم آمد که حرف‌ها و قضاوت‌های آدم‌ها می‌تواند اشتباه باشد. یادم آمد که چه‌شکلی هستم.

اگر دیدید که زنی از کنار هم گذاشتن رنگ‌های وحشی نمی‌ترسد و هرچه بیش‌تر می‌خندد، غم‌گین‌تر به نظر می‌رسد، آن زن من هستم. اگر دیدید که ریشه‌ی درختی را سیل برده است و درخت توی هوا ایستاده، به هوای چهار جوجه‌کلاغ یتیم چوب‌خورده‌اش، آن درخت من هستم. اگر دیدید سگی گوشت دست‌هاش و پاهاش از گری ریخته است و با چشمان مگس‌نشسته، توی چشم شما پلک می‌زند، آن سگ من هستم. اگر دیدید خانه‌ای نور دارد و دیوارهاش صدای ترک‌خوردن از خودشان در‌می‌آورند و هزار راهرو دارد، پیچ‌پیچ، و پشت پنجره‌هاش پرده‌های قدیمی چین داده است، آن خانه من هستم. اگر دیدید گربه‌ای با تن کک‌گذاشته در اتوبان می‌دود که نمیرد، آن گربه من هستم.

+ ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تراکنش موفقیت‌آمیز

امروز توی آینه از روی تن خودم رد شده بودم و داشتم همان راهی را می‌رفتم که مامان و مامان‌بزرگ و خاله توی عکس‌ها رفتند و عکس به عکس و آلبوم به آلبوم، چشم‌های‌شان غم‌گین‌تر شد و ناباورتر. چاق‌تر و پیرتر و مظلوم‌تر از خودم بودم. خودم را به نفهمی زدم و رژلب قرمز را روی لبم مالیدم. ریمل، مژه‌ها را بالا می‌برد و کسی پلک پف‌کرده و بی‌حس چشم را نمی‌بیند. چشم‌هام هم‌سن خودم مانده بودند، با ابروهای بالا مانده از درد گرفتگی گردن و کتف. باید موهام را رنگ کنم، سفیدند.

از فرحزاد آمدیم. آخ که درخت و باغ و باغ‌چه و راهروهای سبز پیچ‌پیچ. داشتم نفس می‌کشیدم و بهترین وضعیت گردنم را که درد نگیرد برای خودم امتحان می‌کردم. خانم با صدای مردد و ترسیده تلفن زد:"عذر می‌خواهم، یک سوال داشتم. جای دیگر، پیش یک دکتر دیگر برای تزریق چربی رفته بودم..." گفتم:"خانم عزیز، می‌دانید؟ من دکتر نیستم. هنرپیشه‌ام. تزریق بلد نیستم، می‌رقصم." گفت:"شما؟ شما کی هستید؟ کجا هستید؟" گفتم:"گم شدید خانم؟ نترسید. دست‌تان را بدهید به من." گفت:"شن‌های نقره‌ای؟" گفتم:"شن؟ شن خودش بایر است. حداقل کودگوسفند قاطی‌اش می‌کردید." گفت:"ببخشید، انگار اشتباه گرفته‌ام."

قطع کرد.

اما من بخشیدم‌اش.

+ ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بسته‌ی انسانی روی میز.

خاله تعریف می‌کرد که یک شب هیجده‌سالگی خواب دید که روسری کوچکی به سرش بسته است و هرکاری می‌کند، نمی‌تواند گره کور را باز کند. این‌جای داستان، قند را می‌گذاشت دهانش و با صدای بلند اعلام می‌کرد:"صبح که بیدار شدم، میگرن گرفته بودم. روسری‌ام توی خواب، زرد بود." یک قلپ چای می‌خورد و فکر می‌کرد. بعد نگاه می‌کرد، با چشم‌های بسیار باز و می‌دانستم که به من نگاه نمی‌کند. با فنجان به من اشاره می‌کرد، پچ‌پچ‌کنان:"می‌دانی که. رنگ زرد توی خواب، نشانه‌ی بیماری است."

رنگ و کاموا و دیوانگی کمی هم از این خاله به من ارث رسید. میگرن هم.

خاله از میگرن مُرد. من از رنگ و کاموا و دیوانگی‌ زنده‌ام.

چرا این‌ها را بهت می‌گویم لی‌لی؟ برای این‌که همیشه می‌ترسیدم غم‌هات به دیگران ارث برسد. فکر می‌کردم تو خطرناکی. اما کسی چه می‌داند؟ شاید فقط غم نباشد. شاید خط مداد کنته‌ام را کسی تا آخر ادامه داد. یا کسی برای عروسک‌هام چشم گذاشت . یا کسی برای بچه‌ها نقاشی کشید. شاید یکی هم بچه‌های یتیم را بغل کرد و گفت:"شششش... بخواب، بچه‌م. این بغل از لی‌لی به من ارث رسیده است. لی‌لی از روسری زردی که بقیه توی خوابش جا گذاشته بودند مُرد. من از بغل‌کردن‌تان زنده‌ام."

+ ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ذکر روز پنج‌شنبه: من خوب هستم. صدبار.

منشی به من گفت:"بهت نمیاد گریه کنی." نگاهش کردم. توضیح داد:"بس‌که همیشه منطقی هستی." خندیدم. کار دیگری ازم برمی‌آمد؟ گفتم:"البته." و رفتم. عروسک‌کوکی رفته بود.

صبح چشم باز کردم و دیدم نور هست. مهمان‌ها قرار بود ساعت سه صبح برسند. نیامده بودند؟ با دو نفس توی اتاق مهمان بودم. روی تخت و رخت‌خواب‌های خودشان خواب بودند. چ را بیدار کردم:"کی اومدن؟ تو بیدار شدی؟ چطور من بیدار نشدم؟" خواب‌آلوده بود:"نه. منم خواب بودم. کلید داشتن دیگه."

کتف و دست‌ام گرفته بود. یک ماهیچه‌‌ی عصبی دردناک پشت گردنم بود که سفت و منقبض، رفته بود توی مغز. تا صبح‎، نمی‌دانستم که مغز گوشتی است. توی یخ‌چال یکی از ظرف‌ها محتویات عجیبی داشت. درش را باز کردم. جگر گوسفند بود. لابد قرار بود بعد از اسکن، برای مامان چ کباب کنند. در ظرف را بستم.

دکتر توی نسخه‌ی جدید، داروهای شیمی‌درمانی قبل را تکرار کرد. من روی صندلی همراه نشسته بودم و به چ نگاه می‌کردم که پوشه‌ی اسکن و آزمایش‌ها توی دست‌ش بودند و خوب حرف می‌زد و صداش زیبا بود. فکر می‌کردم به خاطر این مرد. فقط به خاطر این مرد. چ و دکتر ورق‌ها را بررسی می‌کردند. بی‌وزنی بود و از یاد خودم می‌رفتم. فکر می‌کردم چه‌چیزی چه اهمیتی دارد؟ نمی‌دانستم. ته فکرهام نمی‌شد نقطه بگذارم. چندثانیه بودند و بعد دیگر نبودند. کسی از جایی داشت نخ را می‌کشید. بافته‌هام شکافته می‌شدند. گفتم:"نکن. نکن. داری خرابش می‌کنی." و نخ از زیر دست‌م سر می‌خورد و داشت گریه‌ام می‌گرفت. پسرعمه‌های شرور برام دست گرفتند:"لباس‌اشو! قیافه‌شو! بچه‌ها بهش بخندیم." و من به اتاق برمی‌گشتم و لباس تازه دوخته شده را از تن درمی‌آوردم و پرت می‌کردم و لخت، گریه‌کنان می‌رفتم پشت در. قدم به زور به دستگیره‌ی در می‌رسید. مامان گفت:"لی‌لی؟ بیا بیرون. دروغ می‌گن. تو هم خودت خوش‌گلی، هم لباس‌ات." دست‌گیره‌ی در را محکم گرفته بودم و صدای خنده‌ی پسرعمه‌ها از بیرون می‌آمد و دل‌م می‌خواست بین در و دیوار از گریه بمیرم. دوباره عادت روی قوزک پا را با انگشت فشار دادن‌م برگشته بود. جای انگشت روی قوزک می‌ماند. پام دوباره ورم کرده بود. کسی گوشی را روی زمین انداخته بود و صدای بوق آزاد می‌آمد. یک‌نواخت. دکتر به طرف من برگشت:"اشتهاش خوبه؟" سر تکان دادم:"معمولیه."

خواستم با کلمات و کاموا به یاد خودم بیاورم که آدم نسبتن خوبی هستم. با عضلات قفل‌کرده و مغز گوشتی، مگر می‌شود؟ می‌دانی؟  

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

قلاب‌بافی وصل می‌شود به درد. معتاد نشوید.

دست‌م از قلاب‌بافی‌ام عقب افتاده است و گفته است قلاب‌بافی ممنوع. رویش چسب می‌چسبانم که دردش را پنهان کنم. دی‌شب درخواب روی دست‌م خوابیدم و بدتر شد. توی خواب‌م شاه‌عباش صفوی بودم. سبیل از بناگوش دررفته، منتظر بودم برایم کسی را خواستگاری کنند و بی‌تاب بودم. هی می‌ایستادم و با آن چکمه ‌های چرمی مهمیزدار و عمامه‌ی بزرگ اندازه‌ی تایر تراکتور، این پا و آن پا می‌کردم. معلم کلاس سوم ‌گفت:"لی‌لی، دست بکش به نیم‌کت‌ات." دست ‌کشیدم. چرا؟ نگاهش کردم. گفت:"میخی، سیخی، چیزی دارد که همه‌ش ایستاده‌ای؟" گفتم:"اجازه خانم؟ نه." گفت:"پس بنشین." گفتم:"اجازه خانم؟ چشم." و نقاشی مینیاتور بهزاد بودم و صورت‌م مغولی بود و دوبعد داشتم و از روبرو دیده نمی‌شدم و حتمن باید سرت را کج می‌کردی که مرا از پهلو می‌دیدی. گفتم:"اجازه خانم؟ من دیده نمی‌شوم. می‌دانی؟ دیده نمی‌شوم." مردم داشتند زندگی‌شان را می‌کردند و کسی مرا به تخم‌ش نبود. با بالاتنه‌ی بلند شال بسته و بته‌جقه‌ی روی موهام و پایین‌تنه‌ی کوتاه پیچ‌پیچ، لابلای مردمی بودم که از همه‌ی جهات خوب بودند و واضح بودند و دیده می‌شدند. من زیبا بودم، ولی کسی مرا نمی‌دانست. ابروهام به هم پیوسته و لب‌هام، اثر یک انگشت خونین بود. با گردن بلند خمیده، سیاه‌پوش کسی بودم که فکر می‌کردم برای همیشه رفته است و به خودم دل‌داری می‌دادم که وقتی بیدار شوم، می‌فهمم که از اول نبوده است. به خودم حامله بودم و دور بندناف توی شکم خودم می‌چرخیدم و مردم مرا می‌دیدند که توی خودم مچاله شده‌ام و مرا نمی‌دیدند که مادر خودم هستم و لب‌هام یک نقطه‌ی زخمی است و عزادارم و موهام بلند ریخته‌اند تا وسط خیابان. ماشین‌ها از روی بته‌جقه‌های موهام رد می‌شدند و مردم پلاستیک میوه و مرغ به دست به من نگاه می‌کردند که بندناف‌م دست‌هام را به هم گره زده بود و دست‌م درد می‌کرد و می‌گفتم آخ. چشم‌هام کشیده بودند و به جایی خیره بودند که از روبرو دیده نمی‌شد و باید سرت را خم می‌کردی تا از پهلو ببینیش و ویار آلبالو داشتم.

بیدار که شدم، دست چپ‌م دست راست‌ دردناک را نوازش می‌کرد و یادم آمده بود که درخت آلبالو ریشه‌ی نابجا می‌کند و با یک وجب قد، زیر بار آلبالو خم می‌شود و بعد از سه-چهار سال، تمام باغچه‌ات می‌شود درخت‌های آلبالوی کوچک چلچرغ دار.

+ ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

با هزار پروانه و پشه تصادف کردیم تا رسیدیم. به دریا رفتیم. خواستم توی آب نروم. می‌شد؟ رفتم. روی آب سوسک آبی بود. زیر آب جلبک بود. هزار زن و بچه بودیم که روبروی هم توی آب ایستاده بودیم و دماغ به دماغ پلک می‌زدیم و با موج دریا به هم می‌خوردیم و جدا می‌شدیم. شناکردن افسانه بود. خورشید داغ بود. آب آتش گرفته بود. زدم به خشکی. توی یک گُله سایه، آدم‌ها چپیده بودند و خیس بودند و چشم بودند. خودم را توی پشته‌ی گوشت فرو کردم. یک دختر داشت با موبایل از بچه‌ی کـ.ان‌پتی‌شان عکس می‌گرفت. به نیروی انتظامی نگاه کردم. ندیده بودندش. روی زیراندازم دراز کشیدم. هرجور خودم را توی سایه جا می‌دادم، نصفم بیرون می‌ماند. هوا خیس رطوبت روی سینه‌ام افتاده بود. داشتم مفت و مسلم توی ساحل غرق می‌شدم. دلم کوهستان می‌خواست و سبز کم‌رنگ و سرمایی که کمی بچزاند. گرم بود. بابابزرگ گفته بود اگر می‌خواهم ببینم لذت خواب، سرم را بگذارم توی سایه و کـ.ونم را توی آفتاب. سرم را توی سایه جا دادم و کتاب را باز کردم. به ثانیه‌ای صفحات کتاب با رطوبت فر خوردند. موهام هم کاغذی بودند پس. کتاب را بستم و توی صدلایه پلاستیک چپاندم و سعی کردم به چیزی فکر کنم. موضوع را تعیین می‌کردم و تا یک خط هم پیش می‌رفتم. نمی‌شد. نجات غریق توی بلندگو جیغ می‌کشید و سوت می‌زد. نگران بودم که از حرص خودش را نزند. زن‌ها بالای سرم مایو می‌کندند و لباس می‌پوشیدند و بالعکس. دریا بود یا عرق که ازشان بر من می‌چکید؟ شـ.اش نبود. همین برای‌م کافی بود. روی ماسه‌ها داراکولا دیدم. آن‌قدر برای آن‌هایی که نمی‌دانستند توضیح دادم که داراکولا چیست و چقدر باید ازش بترسند که نجات‌غریق‌ها با غرغر پرده‌ها را بالا کشیدند. نفس راحتی کشیدیم و لباس پوشیدیم و بیرون زدیم.

دور هم جمع شدیم. بچه‌هایی که گاه‌گاه برای‌شان مادری کرده‌ام، یا بزرگ شده بودند و می‌آمدند و با :"لی‌لی جون یادتونه..." خاطرات‌ مشترک‌مان را که از یاد برده بودم، تعریف می‌کردند یا هنوز بچه بودند و داشتند با کامواهای رنگی‌ام بازی می‌کردند. کوچک‌های پرحرف، صدبار خودشان را توی کاموا گره زدند. صدبار با هم دعوا‌شان شد. صدبار باخنده از هم و از رنگ‌های نخ‌نخ گره خورده توی موهای‌شان جداشان کردم. قول دادند که دست توی کیسه‌ی کاموا نکنند و گل‌های بافتنی را نشکافند. پای‌شان را توی کیسه می‌کردند:"پا هم توش نکنیم؟" و حتا سرشان را:"سر رو دیگه نگفته بودی که... فقط گفتی دست." مادرها توصیه کردند که بچه‌دار شوم:"حیف نیست؟ تو که این‌همه بچه دوست داری و این‌همه بچه‌ها دوست‌ات دارند. این‌همه کار می‌کنی برای چی؟ برای کی؟" می‌خواستم بگویم من؟ من؟ من خودم هم زیادی‌ام، شش نفر باید مرا نگه‌دارند. نگفتم. لب‌خند زدم و گفتم چشم. و سعی کردم بامزه باشم.

تمام راه برگشت خسته بودم. جاده یک‌نواخت بود. فکرم جمع نمی‌شد. حرف‌م با خودم تمامی نداشت. جمله‌هام با کلمه شروع می‌شدند و بعد محو بودند و پخش بودند و دیگر نمی‌دانستم هستند یا نیستند. آدم‌هام، مرده و زنده، توی رج‌های قلاب‌بافی بافته می‌شدند و دوباره از سر. دوباره از سر. دل‌م نق‌نق می‌خواست. حس می‌کردم این راه‌ش نیست. راه‌ش چیست؟ نمی‌دانستم.

به کار برگشتم. مهدکودک آدم‌های گنده‌بک چهل-پنجاه ساله که توی خودشان ریده‌اند و پیش رییس‌شان که می‌رسند تظاهر می‌کنند که دارند کار می‌کنند. کاری ازم برنمی‌آید.

+ ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()