لی‌لی.

بالا رفتیم ماست بود/ پایین اومدیم دوغ بود

صبح واقعی را با حفره‌ی خانه‌ی روبروی پنجره شروع کردم. کارگرهای لاغری که شب‌ها کار می‌کنند و روزها می‌خوابند، اسم‌‌های مستعارشان را روی دیواره‌ی حفره نوشته بودند. اسمال اره. ابرام جوجو. جایی که باید بخندم، نگاه می‌کنم. جایی که باید نگاه کنم، ریسه می‌روم. دیروز رییس جدید گفت:"خانم، یک زحمتی برای شما داشتم." رییس جدید آدم خوش‌حالی است، یا حداقل من این‌طور فکر می‌کنم. با این پیش‌فرض خندیدم. خوش‌حال خوش‌حال عصبانی شده بود:"چرا می‌خندید؟" وقت خوش‌حالی می‌خندد. وقت تعجب می‌خندد. وقت ریدمان مالی شرکت می‌خندد. وقت عصبانیت می‌خندد. تفاوتش در علامت‌هایی است که ته جملاتش می‌گذارد. من آدم غمگینی هستم که هیچ استراتژی‌ای برای بیان احساسم ندارم. این را نمی‌توانستم برایش توضیح بدهم. گفتم:"چرا می‌خندم؟ از بدبختی." و تا آخر جلسه خندیدم.

صبح دروغی از ترافیک نیایش شروع شد. ترافیک بهتر بود. برای خودم داستان نوشتم که بچه‌ها را کپه‌کپه توی سرویس‌های مدارس جا داده‌اند و جاده‌ها را باز کرده‌اند که ما کارمندان برویم و بیل بزنیم. ته داستان، افسانه‌ی خودمان باورم نمی‌شد. این‌که خنده دروغ است. خوش‌حالی دروغ است. عاشقی دروغ است. زیبایی دروغ است. سرخوشی دروغ است. رقص دروغ است. اما دروغ دروغ نیست. روی قبر بچه درازکشیدن و فریاد زدن دروغ نیست. دزدی دروغ نیست. بچه‌ی معتاد توی پس‌کوچه‌های فرحزاد دروغ نیست. نفرت دروغ نیست.

داستان صبح آخر ندارد. همین. دلم‌می‌خواست نیایش، با آن دیوارهای سیمانی و پنجره‌های گل‌دار گاه‌گاه عزیزش، تا ته ته زمین می‌رفت و به اول خودش می‌رسید. دلم می‌خواست هی چ می‌راند و هی من آن‌قدر گریه می‌کردم که پشت و رو می‌شدم و آدم جدیدی می‌شدم که افسانه نبود.

+ ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نقطه‌ی تسلیم: جایی که جسم شروع به تغییرشکل کند.

این تعطیلات، بزرگ‌داشت گوجه و پیازو آب‌لیموبود. همان مراسم خداحافظی همیشگی، با فصل آلبالو و گیلاس و شلیل. درست کردن پیازداغ هیاتی، به یاد آش‌هایی که پخته خواهند شد. چرخ کردن سبدهای بزرگ گوجه و تفت دادن. صاف کردن آب لیموی تازه و بطری‌بطری روی پیش‌خوان چیدن. کارگرهای ویران‌کننده‌ی خانه‌ی همسایه، به عمق خاک رسیده بودند و هاج و واج تکیه‌داده به بیل‌ها و پتک‌ها و کلنگ‌های خود، مجسمه شده بودند‌. هوا، خاک و بوی پیازداغ بود. داشتم از تنهایی می‌مردم. چاره‌ای نبود.

مامان چ گفت:"همه‌ی بن‌سای‌های نارون ریقو هستند."

گفتم:"شما هم نارون دارید؟"

نداشتند. بن‌سای نارون مرا می‌گفت؟ نارون را از مرگ برگردانده‌ام. گفتم:"نارون ما؟ خوب است که."

خندید:"نارون شما خوب است؟ خوب، باشد."

ایستاده خوابیده بودم و به حباب‌های جوش‌خوردن آب پشت شیشه‌ی کتری خیره بودم که زنگ خانه را زدند. حوله به تن با موهای خیس و حبه‌ی سیر نیم پوست گرفته توی دست، تصویرمهمان‌های بعدی را پشت درخانه دیدم و لرزش درست‌هام شروع شد و تا چای دم نکشید و روبروی مهمان‌های جدیدتر نگذاشتم، تمام نشد. تا شب که همه رفتند، از شرم موهایی که شانه شده ‌شانه نشده جمع شده بودند و صورت خسته‌ی خشک از صابون و بی‌خوابی، به آینه نگاه نکردم. نیم‌شب مست بی‌خوابی، تنها، پشت پیش‌خوان دستمال کشیده نشستم. خانه ساکت بود. صدای تلویزیون را قطع کرده بودم. گلدان نارون را چرخاندم و نگاهش کردم. نگاه مادر به بچه نه، نگاه مشتری به جنس. شاخه‌هاش تنک بودند و بی آن‌که پاییز دیده باشد، دو برگ کوچک زرد داشت و اگر می‌توانست سرش را پایین می‌انداخت. گفتم:"بچه‌م، نترس. ما خانوادگی برگ‌هامان زود زرد می‌شود. نگاه من چه‌قدر بیش از خودم شکسته و زخمی‌ام؟ نگران نباش، نمرده‌ام، نمی‌میری، تا ته قصه زنده می‌مانیم."

تلویزیون را به روی مجری جدی اخبار و زیرنویس ترس که از روی شکم‌اش رد می‌شد، خاموش کردم.  

+ ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

کم‌کم حقیقت دارد در من جا می‌افتد. پرنده‌ای که آن‌همه پرواز کرده بود، برفراز اقیانوس بالغ شد. خسته شد. به کجا می‌خواستم برسم مامان؟ وقتی همیشه زیر پام آبی بوده، از کجا فهمیده‌ام که دارم می‌روم یا دارم برمی‌گردم؟ پرهام سنگین‌اند و بوی خشکی نمی‌آید. من امروز بال‌هام را ببندم و با چشم‌های باز توی آب بیفتم یا فردا؟ فرقی نمی‌کند. می‌دانی مامان؟ حقیقت جزیره‌ی گنج نبود که قرار بود به آن برسم. حقیقت من بودم که داشتم بال‌بال می‌زدم. پت پت پت! نگاه کن! سایه‌ام دارد روی ماهی‌های خیس جان می‌دهد. جزیره‌ی گنج حتا از افسانه‌ی آزادی و مهربانی هم دروغ‌تر بود مامان. چرا به دریا زدم؟ جوابی ندارم. دارم توی آسمان تنگ خودم هذیان می‌گویم. دستمال خیس روی پیشانی‌ام بگذار. من بچه‌ی توام و کاری از دست هیچ‌کدام‌مان برنمی‌آید.

+ ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()