لی‌لی.

چون‌که درد من از طبیب افزود

اوایل تلفظ اسمش برایم سخت بود. مش‌سیما. ش و س، به هم گیر می‌کردند. بلد بودم دوچرخه‌سواری کنم و بلد بودم عروسک دوست داشته باشم. اما هنوز حرف‌زدنم با غریبه‌ها یک‌چشمی و با کوتاه‌ترین و کم‌ترین کلمات انجام می‌شد. آن‌یکی چشم‌ام پشت پای مامان یا بابا بود. الان وقتی دوچشمی با مردم حرف می‌زنم، کلمه کم می‌آورم. تصویر چشم سمت‌راست و چشم سمت چپ‌ برهم منطبق نمی‌‌شوند، زبانم با من کنار نمی‌آید و مردم آدمی از من می‌بینند که جای نابجای جمله هی هرهر می‌خندد. وقتی کسی به من نگاه می‌کرد، سرم را پایین می‌انداختم و وقتی صدام می‌زدند، بیش‌تر قوز می‌کردم و جواب نمی‌دادم و دلم می‌خواست از خجالت بمیرم.

آن دوماهی که خانه‌ی عمه کودکی ‌کردم، صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شدم، مش‌‌سیما روی تخت چوبی وسط حیاط نشسته بود و موهاش را شانه می‌کرد. کنار تخت می‌ایستادم و چشم‌هاش را نگاه می‌کردم که پلک بودند و سال‌ها بود که به هم آمده بودند و نمی‌دیدند. روز اول با خجالت بهش گفتم:"صبح به خیر." جواب نداد. لب‌خند نزد. اخم نکرد. انگشتان حنابسته‌اش را کشید به شانه، دوسه تارموی گیرکرده به شانه را درآورد و به هم پیچاند. عمه  یک‌لحظه از خرت‌خرت جارو زدن ایستاد و گفت:"نمی‌شنفه بهووم. کـَره. صبح تو هم به‌خیر دردت به جونُم."

حیاط بزرگ خانه‌ی عمه، یک ضلع کوچه‌ای بود که کوچه نبود و راه‌پله‌ای بود که پایین تپه را به بالای تپه وصل می‌کرد. دورتادور حیاط، درخت بود و در اتاق بود و صدای گنجشک بود. اتاق‌های پایین حیاط، به اندازه‌ی یک ایوان بلندبالا، پایین‌تر از اتاق‌های بالای حیاط بودند. در آن دوماه، من و مامان و بابا در یکی از اتاق‌های پایین حیاط  می‌خوابیدیم. عمه و شوهرش و هوویش و 15 فرزند محصول مشترک سه‌نفره‌شان، توی اتاق‌های دیگر به نسبت مساوی پخش بودند. یکی-دوتا از بچه‌های عمه، زاد و ولد کرده بودند و حالا بچه‌هاشان هم‌سن من بودند و هم‌بازی من نبودند. پسرهای کله تراشیده‌ای بودند که همیشه می‌دویدند و عروسک‌های من را دست‌رشته می‌کردند و از شوهرعمه پس‌گردنی می‌خوردند و از ته حیاط کله‌ی مش‌سیما را هدف می‌گرفتند و ماش را از توی لوله‌ی خودکار فوت می‌کردند که بهش بخورد، یا نخورد. شوهرعمه عروسک را به من پس می‌داد و موهام را می‌بوسید و اشک‌هام را پاک می‌کرد و مرا بغل می‌کرد و به اتاق بالا می‌برد که بهم شکلات بدهد که گریه نکنم. کنارش می‌نشستم و حیرت‌زده به دست‌های چاقش نگاه می‌کردم که از توی سینی توتون برمی‌داشت و توی کاغذ سیگار می‌پیچید و سیگارها را تنگ هم توی جعبه‌ی طلایی‌رنگش می‌گذاشت. من هرچه کاغذ سیگار را می‌پیچاندم، باز می‌شد و حتا یک سیگار هم نتوانستم درست کنم.

مش‌سیما، مادر شوهرعمه بود. چهارپاره استخوان حنابسته‌ی درهم تپیده، در تاریکی ساکت خودش شناور بود. آن‌قدر سبک بود که حرف نوه‌ی عمه را باور کرده بودم که صبح‌ها باد او را از رختخواب برمی‌دارد و روی تخت توی حیاط می‌اندازد. همیشه چارقد را باز می‌کرد و موهاش را لرزان، لرزان شانه می‌کرد و دوباره چارقد را می‌بست. وسط سر مش‌سیما کچل بود و موهاش تارهای پراکنده‌‌ی حنایی روی گردن و بالای گوش‌ها بودند. عمه لیوان آب به دهانش می‌گذاشت:"صد سال بیش‌ترشه، عزیزُم."

بازی من در آن دوماه، نگاه‌کردن به کسی بود که می‌دانستم مرا نمی‌بیند. هم‌بازی من، صدسال از من بزرگ‌تر بود. عروسکم زیر بغلم، کنار تخت می‌ایستادم و نگاهش می‌کردم و وقتی که کسی در آن کاروان‌سرا حواس‌اش نبود، با او حرف می‌زدم. حرف که نه، صدا می‌زدم:"مش‌سیما... مش‌سیما... صدای منو می‌شنوی؟" و بیش‌تر منظورم آن بود که خودم صدای خودم را بشنوم، در آن تنهایی و سکوتی که داشت مرا می‌کشت. مش‌سیما، من بودم که از بچه‌ها می‌ترسیدم و از بزرگ‌ها می‌ترسیدم و از فرط خجالت، دوست داشتم از بیخ و بن وجود نداشتم.

یک‌بعدازظهری که هوا خواب‌آلوده بود و دل از کسالت مرده بود، برای اولین‌بار، عروسک به بغل کنارش نشستم. کمی سر به طرفم برگرداند، اما دوباره سرگرم درخودفرورفتن خود شد. رنجور، قوز کرده بود و انگشت‌های این دست را به ناخن‌های آن‌دست می‌کشید. تارهای موهای تنک‌اش، توی هوابه بی‌وزنی رسیده بودند. با نوک انگشت دستش را ناز کردم. تا انگشتم به دستش خورد، دستش را باز کرد و توی هوا چنگ انداخت. ناخنش به دستم گرفت. ترسیدم. از تخت پایین پریدم و تا اتاق خودمان که پایین حیاط بود، یک‌نفس دویدم. چنددقیقه بعد هووی عمه در اتاق را زد:"لی‌لی؟ بیا عزیزُم. عروسکت رو انداخته بودی وسط حیاط، بابام بشی. پ سی چه گریوی بهووم؟"  زخم روی دستم می‌سوخت. توی بغل نرم و خوش‌بوی هووی عمه، گریه بند نمی‌آمد.

من زنده مانده‌ام و هووی عمه. هووی عمه آلزایمر دارد. 

+ ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تب‌ام درد می‌کند.

مامان‌بزرگ می‌گفت که صنم وقت کوچ، بچه به بغل، روی اسب خوابش برده بود. سنگ از زیرپای اسب درمی‌رود. اسب به دره می‌افتد. صنم یک‌دست به بچه و یک دست به بوته‌ی خار، آویزان از دامنه‌ی تند کوه جیغ می‌کشد. شوهر صنم به طرفش دست دراز می‌کند:"صنم! صنم! بچه را بنداز. دست من را بگیر." صنم دست شوهرش را می‌گیرد. بچه می‌افتد. البته خوب، داستان، داستان عشق مردی بود به صنم‌اش. ایراد از قصه نیست. ایراد از من است که فن سیاهی‌لشکرهایی هستم که اسم‌شان را کسی نمی‌داند و تا آخر فیلم صدبار تیر می‌خورند و می‌میرند. به صرافت افتاده‌ام که چرا اسم آن دره را از مامان‌بزرگ نپرسیدم؟ می‌توانستم باقی عمرم را ته دره دنبال بچه‌ای بگردم که در وحشت مرگ تنهای خودش پیر شده بود و استخوان شده بود. این هم رسالتی بود. غفلت کنم، می‌بینم که روزمره‌ی پیش‌پاافتاده‌ی یک تابستان کش‌دار شده‌ام که از فرط لزج بودن هی می‌گوید پس کی بوی پاک مدرسه می‌آید؟ هیوغ. یادتان باشد که یک روز همه‌تان را به صف می‌کنم و کف دست‌های‌تان را خط‌کش می‌زنم، آموزگاران مهربانم. بعد می‌روم همه‌ی کامواهای گلوله‌شده را از توی بقچه‌ها نجات می‌دهم و می‌بافم‌شان. بعد هم با صد بچه هم‌دیگر را بزرگ می‌کنیم، جوری که کسی نفهمد کدام‌مان مادر کدام یکی‌مان هستیم. برای یک هنرور بی‌اسم پر از خط و خال‌کوبی، فرش قرمز پهن کنید. گریم‌اش نکنید. می‌شود؟

چرا نویسنده نشدم؟ چون هر آدمی که وارد قصه می‌شود، چشم و دل مرا به دنبال خودش می‌کشاند و داستان نفر قبلی را فراموش می‌کنم. قهرمان قصه پررنگ‌تر از زنی نیست که ابروهاش را خال‌کوبی کرده و توی آسانسور به سرعت از قصه‌ام رد می‌شود. دلم می‌خواهد وقتی نفراول داستان از آسانسور پیاده شد، بگذارم که در آسانسور روی من و زن ابرو خال‌کوبی شده بسته شود و قهرمان تخمی داستان تنها بماند. دلم می‌خواهد با آن زن ابرو خال‌کوبی شده آن‌قدر بروم تا برسم به نفر بعد. دکتر می‌گوید اسم این مریضی من هنوز اختراع نشده است و در طول تاریخ علایم مکتوبی هم ندارد. البته این مساله برای مریضی‌ای که مریض‌اش نامریی است کاملن طبیعی است. من می‌گویم که به بی‌اسم بودن و در گوشه ایستادن عادت دارم و به دکتر لب‌خندی می‌زنم که به سرعت فراموش می‌شود. دکتر می‌گوید خوب پس عیزم، نفر بعد.

 

 

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

وقتی ما بمیریم کی به بچه‌ تلفن بزند که دل‌اش نترکد؟ بچه نباید تنها باشد. 

+ ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مرثیه

وقت پیاده شدن، جسد حشرات تصادفی روی شیشه‌ی ماشین را خیس کرده بود. بهار بر درختان نشسته بود. زن کنار خاک ایستاد:"مادرتان است؟" گریه داشتیم، زانو بر زمین زده. ایستاده. چه فرقی می‌کند؟ خیس بودیم. خشک بودیم. ساکت بودیم. چاره نداشتیم. دور قبر آدمی گل کاشته بودیم که هنوز لبا‌س‌هاش روی جارختی آویزان بود و هنوز رژلب‌اش روی میز بود. یک روز قبل نفس می‌کشید، با صدای قل‌قل پیش‌رفت سرطان در ریه. دو روز قبل سرم را نوازش کرده بود و عمیق عمیق توی چشم‌هام نگاه کرده بود و گفته بود:"تی بلا می‌سر... تی بلا می‌سر..." سه روز قبل پرسیده بود که دارد می‌میرد؟ خیس اشک توی چشمان‌مان نگاه کرده بود. بهش دروغ گفته بودیم. دروغ گفته بودیم؟ راستش ما هم فکر نمی‌کردیم زنی که برای زندگی خود گریه کند، به این زودی بمیرد.

پنجره‌ای که بالای سرش بود، به هزار پنجره و گیاه و ساختمان و رطوبت و آدم باز می‌شد. مردم از پنجره می‌گذشتند و کسی نمی‌دید که زنی دارد یکی‌یکی نفس می‌کشد و زن دیگری دارد گریه می‌کند. شب، پایین تختش نشستم. مست بودم. او نفس می‌کشید. آدم‌ها و داستان‌هاشان رهایم نمی‌کردند. توی گوش‌اش حرف زدم. موهاش را نوازش کردم. نفس می‌کشید. یخ کرده بود. دور او، من و مرگ بغل به بغل نشسته بودیم. ته نفس‌اش می‌رفت تا گلو. ریه‌ای وجود نداشت. صدای پچ‌پچ اداکردن کلماتی به یک زبان مرده‌ می‌آمد. او با تاکید نفس می‌کشید. همه خوابیده بودند. اتاق تاریک بود. آدم‌هایی تمام قد با کل قصه‌شان می‌آمدند که سال‌ها نبودند. آدم‌هایی را به یاد می‌آوردم که جایی، روزی، ازم ساعت پرسیده بودند، یا وقت از خیابان ردشدن، به هم تنه زده بودیم، یا پارچه‌ی آویزان از در مغازه‌شان را لمس کرده بودم و گفته بودم:"متری چند؟" او نفس می‌کشید. گلو داشت بسته می‌شد. نور، شعاع روشن روی زمین بود. من، تنها بودم. همه، وجود داشتند. دلم می‌خواست همه فقط به دنیا بیایند. نفس می‌کشید. نفس‌اش به بغض رسید. دیگر برنگشت. ازجا پریدم. نگاهش کردم. نفس نبود. صدای جیغ پوک‌شدن می‌آمد. هردو سقوط کرده بودیم. من پیر شده بودم. او مرده بود. صدای هم‌همه تمام شده بود. کلمات فارسی نبودند. اولین کلمه‌ای که آموختم چه بود؟ باید بقیه را بیدار می‌کردم. صدای پوک‌شدن نمی‌رود. هنوز هست.

مردم چطور جیغ می‌کشند؟ مات بودیم. نگاه می‌کردیم. روز شد. مردم یقه‌شان را دریدند. دورش را گرفتند. به من نگاه کردند که لباس‌ام هنوز پر از گل‌های بهار بود و هنوز مشکی نپوشیده بودم. پچ‌پچ کردند:"عروس کوچیکه‌ش است."

به عادت همیشه کنار پاش نشستم. مردم گریه را قطع کردند و دماغ‌شان را گرفتند و بر و بر نگاه ‌کردند. منتظر نمایش تازه‌ای بودند. چنگ بر صورت انداختنی. جیغی. شیونی. روضه‌ای. خشک بودم. دستم را زیر ملافه بردم و به عادت همیشه پاش را ماساژ دادم. بعد یادم آمد که چه فایده. پاش را به هم بسته بودند. دلم می‌خواست کمی کنارش دراز بکشم و بغلش کنم. از سکوت خجالت کشیدم. بیرون آمدم. مردم پشت‌سر من، گریه‌ی دسته‌جمعی‌شان را از سر گرفتند. با اعضای تازه از راه رسیده‌ی خانواده روبوسی کردم و بهشان را راه را نشان دادم:" اون اتاق هستند. بله... روشون ملافه کشیدیم. بفرمایید... بله. آمبولانس خبر کرده‌ایم... مرسی از لطف‌تون..."

کنار قبرستان، پیرزنی با لباس قرمز و موهای سفید، از بالکن خم شده بود و ماشین‌ها را نگاه می‌کرد. خواستم داد بزنم:"نیفتی!" نگفتم. بهار وحشی بود. باران ریز بود. مه بود. سبزی بود. گل بود. بوی شکوفه غلیظ بود. قاری کج و معوج خوان قرآن، قرآن‌اش را زیریک بغل‌اش زده بود و میوه‌های بسته‌بندی شده را زیر آن‌یکی بغل‌اش. می‌رفت. پیرزنی با نوه‌اش، یک‌پا بر این قبر و یک‌پا بر آن قبر، به تماشای ما ایستاده بود. پیرزن، 60 سالگی نوه‌اش بود. یک‌چشم مردی بر سنگ‌قبر، زیر دم‌پایی‌ پیرزن مانده بود. مرد با آن‌چشم بیرون‌مانده، به من نگاه می‌کرد. چاره‌ای نبود. به نوه‌ی پیرزن گفتم:"کلاس چندمی دخترم؟"

-          کلاس شش‌ام.

-          عیدت مبارک باشد ماه من.

رو گرفت و نخودی خندید:"مرسی".

خنده‌های بچگانه زیر پارچه‌های سیاه، پیرزن‌های لباس قرمز بر بالکن، رژلب‌های نصفه روی میز. بچه‌های زنی که رفت، دور قبرش هزار گل کاشته‌اند، به التیام خود. برگ‌های سبز پرنور، بر شاخه‌های سیاه. همه‌چیز برجای خود.

 

 

+ ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()