لی‌لی.

شهر بی‌شاعر

مردم در بهار دو دسته‌اند. یا بالای درخت توت‌اند، یا توت‌های روی زمین را نگاه می‌کنند که از فرط قند در حال ترکیدن است و آب‌دهان قورت می‌دهند و رد می‌شوند. یا دزد‌اند، یا وانمود می‌کنند که دزدها را نمی‌بینند. یا غم دارند، یا سرشان را در کاموا و پارچه فرو برده‌اند و تنفس مصنوعی می‌کنند. یا بچه‌ها زیر پنجره‌شان فوتبال بازی می‌کنند و جیغ می‌کشند و وقتی پیرزن هم‌سایه بهشان تذکر می‌دهد، کمی به آسمان خیره می‌مانند و بعد که پیرزن رفت دوباره فریاد می‌کشند:"شوت کن دیگه الاغ!"، یا پنجره‌شان می‌خورد به پنجره‌ی هم‌سایه که در آن دختری درسکوت دارد سیگار می‌کشد. یا عطسه می‌کنند، یا از جفت‌گیری گیاهان بی‌خبراند. یا قلم‌موها و رنگ‌ها و نوشته‌های‌شان را دی‌روز مرتب کرده‌اند و به روز کارمندی‌ دیگری که درپیش دارند فکر کرده‌اند و خستگی تمام نشده است، یا لباس‌های‌شان اتوکشیده‌ی روز بعد درکمد آویزان است. یا خواهرشان بهشان گفته است که چه‌قدر خاطره دارند که تعریف کنند، یا خاطره‌شان می‌خورد به ته خیابان، روزقبل، که در آن به مرده‌های زندگی‌شان التماس کرده‌اند که رهای‌شان کنند.

امان از توت جابه‌جا در خیابان. و حقوق آخرماه که بین بانک‌ها تقسیم می‌شود. و گوجه‌سبزهایی که از پلاستیک عابری بر پیاده‌رو ریخته بود. و حل معادله‌ی دایمی ِ می‌خواهید در آینده چه‌کاره شوید، از راه ریاضی کاربردی.

+ ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بر ده ویران چه نازی.

روزهای جدید روزهای خواب‌اند. روزهای کارنکردن. روزهای بدون فکر. سرگیجه. حرف نزدن. گله نکردن. ای‌بابا ول‌اش کن گفتن. ندیدن. فراموشی.

کارتن‌های خالی دم در‌اند. کارتن‌های پر و صدبار به هم ریخته، بچه‌ی ناخواسته‌ی اتاق‌هام‌اند. بن‌سای نارون مرده. پیچک روی زمین به خود پیچیده. ماهی‌ها مرا دوباره به یاد آوردند، اما یادشان نیست که دوستم داشتند یا نه. بعد از سال‌ها دویدن، اکنون ساکت‌ام. زندگی‌ام تا این‌جای قصه داستان من نبود. زیر دیگ را خاموش کردم. آمدند، کشیدند، خوردند. دیگ خالی است. من ملاقه به دست‌ام، ایستاده‌ام. از فرط تزکیه، نور از من رد می‌شود و دیده نمی‌شوم. علم را برق انداختم. معصوم تنها در بیابان تیر خورده. از خون‌ریزی مرده. خاک‌اش کرده‌اند. زنجیر عزادارن را به دیوار آویزان کرده‌ام. مدعوین رفته‌اند. زندگی‌ام پر از ظرف‌های یک‌بار مصرف مصرف شده‌ است. سر معصوم جایی خاک است که از تن‌اش خبر ندارد.

مامان گفت:"توی خواب‌ات خون هم بود؟"

-          هوم؟ آره فکر کنم.

-          اگه خون دیدی باطله.

مادربزرگ دختر دوست نداشت. بچه دوست نداشت. سبزه‌رو دوست نداشت. کم‌حرف دوست نداشت. واجد تمامی شرایط بودم. مرا دوست نداشت. هی می‌گفت:"بچه بشین!" نگاهش سرد آبی بود. اخم داشت. برای آن‌که یادم نیاید دوست‌ام ندارد، پشت در بودم. توی اتاق. زیر تخت. لای کتاب‌ها. روی سرم پارچه می‌انداختم. با خرس عروسکی‌ام عروسی می‌کردم. بوس‌اش می‌کردم. وقت خوشی، همیشه مادربزرگ در اتاق را باز ‌کرده بود و بالای سرم ایستاده بود. من عروس زشت ریقوی خجالت‌کشیده‌ی ترسیده‌ای بودم. می‌گفت:"خدا شفات بده." در را محکم می‌بست.

خرس به دست بچه‌های بعدی پاره‌پاره شد. من از زیر تخت، به پشت میز رسیدم. از تمام دارایی دنیا، مادربزرگ به من ارث رسید. همیشه پشت تمام درها منتظر است تا مچ مرا بگیرد. خدا هم شفا نداد. صبح‌ها به پنجره‌های رو به اتوبان دل‌داری می‌دهم و عصرها از خستگی فکرنکردن می‌خوابم. 

+ ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()