لی‌لی.

معجزه ی دروغ

جنگ بود هنوز. پدر بعد از پاکسازی شدن برای کارکردن بسیار دربه در و بیچاره شد. آن روزها با پیکان قراضه مان مسافرکشی می کرد و کت و شلوار و کراواتش مدت ها بود که در کمد آویزان بودند. مرا در یکی از بهترین مدارس شهر ثبت نام کرد. وقتی مرا به مدرسه می رساند با مسافرها بگو مگو می کرد:" 25 ریال؟ خانم شما از سرخیابان سوار شده اید. کرایه تا این جا دو تومان است."

من 12 ساله ی تازه بالغ خداخدا می کردم زودتر برسم. جلوی مدرسه ای که بچه ها با ماشین های بزرگ و راننده های شان می آمدند، پیاده می شدم. زیر لب خداحافظی می کردم و با خجالت و اخم وارد مدرسه می شدم.

هم کلاسی ها از سفرهای اروپا بر می گشتند. اسب سواری می کردند.اسکی می رفتند. برای همه ی درس های شان معلم خصوصی داشتند. من هرگز وجود نداشتم. اصلن از وجود داشتنم خجالت می کشیدم. زنگ های تفریح با وسواس پشت نیمکت می نشستم که کفش های کهنه ام پیدا نباشند. بعضی بچه ها از فیلم هایی که دیده بودند و سفرهایی که رفته بودند و پارتی هایی که داده بودند و رقص هایی که بلد بودند و مایکل جکسون حرف می زدند. من بی آن که دیده شوم، نگاه شان می کردم. هیچ وقت استخر و اسب ندیده بودم. پارتی های ما به دیدار ما از فامیل خلاصه می شد که با خورش قیمه و قرمه سبزی سر و تهش هم می آمد. رقص؟ هه! در خانه ی ما به خاطر درس خواندن، موزیک گوش دادن هم قدغن بود. مایکل جکسون چیست؟ فیلم هم نمی دیدیم. کتاب خواندن هم پنهانی بود.

ثلث اول با خجالت و نمره های 16-17 گذشت. پدر در یک مکانیکی در همان خیابان مدرسه کار پیدا کرد.

به لطف سخت گیری پدر در درس هام و کانون زبان رفتن از وقتی که می شد، زبان انگلیسی ام بهتر از بقیه بود. توجه همه جلب شد. تا به خود بیایم، عقده های سه-چهارماهه به طرز خجالت آوری سرباز کرده بودند:"ای بابا! چیزی نیست که. ما مدتی در انگلیس بودیم. برای همین زبانم خوب است." اولین دروغ بسیار سخت و گنده و آبدوغ خیاری بود. عرق کردم. ولی نتیجه اش معجزه بود: صورت بچه ها پر از مهربانی و تحسین شد. من از هیچ بودن به چیزی شدن تبدیل می شدم. از فردایش شروع کردم: برای بچه ها فیلم هایی که فیلم نامه شان را خودم نوشته بودم و هیچ کس ندیده بود، تعریف می کردم. درس ها را جلو جلو می خواندم و تمرین ها را حل می کردم. بعد وقتی دفترم را با خودنمایی باز می کردم، غر می زدم:" اه! این معلم ریاضی ام خیلی سخت گیر است. حتما جواب سوال ها را باید به رنگ های مختلف بنویسم." صبح های زود بالاتر از مدرسه، روبروی مکانیکی پیاده می شدم. با شادی به مدرسه می رفتم و با اعتماد به نفس به جمع بچه ها می رسیدم:" سلام بچه ها!"

ثلث دوم شاگرد اول شدم. طرفدارانی پیدا کردم. روایت های بچه ها را از خارج رفتن هاشان دستکاری می کردم و به خودشان تحویل می دادم. کسی نمی دانست شاگرد مکانیکی روبروی مدرسه پدرم است. کم کم خودم هم می شدم. بهشان کتاب معرفی می کردم. برای شان کتاب های ممنوعه ی خودم را می بردم و کتاب های ممنوعه ی خانه شان را می گرفتم و با ولع می خواندم.

بهشت از آن من شده بود.

سال ها بعد، وقتی که در کلاس کنکور یکی از همکلاسی های آن مدرسه را دیدم، ازم پرسید:" لی لی، آخر آن فیلم که دخترها به هم قول داده بودند هرگز ازدواج نکنند و بعد عاشق شده بودند، چه شده بود؟ من می خواستم برای دخترخاله ام تعریف کنم، یادم نمی آید."

خندیدم. چه دروغگوی ماهری که من بودم! من چه می دانستم، از یادم رفته بود. البته هیچ انسان دیگری هم در دنیا نمی دانست. دوباره همان لی لی دروغگو شدم:"نمی دانم لادن جان. از بس فیلم می بینم یادم نمی ماند..."

و البته  حتا آن روزها هنوز در خانه ی ما فیلم دیدن و موزیک گوش دادن هیچ معنایی نداشت.

هیچ معنایی.

+ ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()