لی‌لی.

خوان دوم

تقریبن یک ساعت روبروی مدیرعامل جدید نشستیم و سعی کردیم با لبخند کش آمده و تکان های موکد سر بفهمیم از چه سخن می گوید. بلاخره با تمرکز و تفکر بسیار متوجه شدیم که می خواست بگوید ما اگر برویم، او را از دست خواهیم داد! البته نه به همین راحتی. گفتن این جمله دو ساعت طول کشید. ناچار می شدیم گه گاه به او یادآوری کنیم که این جا برای چه چیزی نشسته ایم، تا ذکر خاطرات رشادت های خانوادگی و حماسه های بین المللی اش را کوتاه کند. 

بلاخره وقتی جلسه قبل از مردن رسمی ما تمام شد، اجازه ی رفتن ما به موافقت رییس موکول شد. همان که گفته بود به خاطر اخلاقم می خواسته مرا با تیپا بیرون کند. همان که وقتی ازش پرسیدم برای چه معطل می کند، به مِن مِن افتاد. 

دنیای کثیفی دارند لی لی. می دانی؟ اگر بخواهم بازی کنم آلوده ام. اگر نخواهم بازی کنم، تا وقتی که ابزار کارشان هستم، شیره ام را می مکند. بعد که کارشان را راه انداختم و پسرخاله های احمق شان توانستند به جای من بنشینند، لهم می کنند. من هم تمام زندگیم را وقف پیشبرد اهداف آن ها کرده ام. از درون مرده ام. هویت من پیشرفت آن ها می شود.

ممکن است به دست و پایشان بیفتم که گوشه ای باقی بمانم و به در خوان کثافت غلت زدن آن ها نگاه کنم، به این امید که تکه ای هم به من برسد.

ممکن است سرم را بالا بگیرم و یک تف هم بیندازم توی صورت شان و بروم. بروم که لابد از گرسنگی بمیرم.

هیچ کدام لی لی.

می خواهم خودم باشم.

----

یک روز بعد اضافه کردم: گویا با انتقال ما موافقت می شود. خوشحالم. از خوان دوم هم گذشتیم.

+ ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()