لی‌لی.

درخت و آب و آیینه

در تاکسی، زن با نوزاد چندروزه‌اش نشستند بغل‌دستم. زن خوش‌حال بود. خواستم کیفم را کناربکشم که به سر نوزاد نخورد. زن سر کچل نوزاد را گذاشت روی انگشتانم. دستم را دیگر تکان ندادم. گذاشتم زیر سر نوزادخوابیده عرق کند. آسمان داغ بود. زمین داغ بود. گرما کف‌کفشم را ذوب می‌کرد. ابر نبود. نور بیش از حد بود. آسمان خاکستری/ کرم رنگ بود. بوی فاضلاب می‌آمد. مردم عصبانی و ناامید بودند. رانندگان تاکسی به مسافران فحش می‌دادند. مسافران پول را توی‌صورت رانندگان پرت می‌کردند. ماشین‌ها از بس بوق زده‌بودند، نفس کم آورده بودند. زن‌ها با دنباله‌های روسری خودشان را باد می‌زدند و بچه‌های‌شان را نفرین می‌کردند. روسای ادارات برای آزار کارمندان‌شان نقشه می‌کشیدند. مردم خواب جویدن خرخره‌ی یک‌دیگر را می‌دیدند. باد داغ صورتم را کباب می‌کرد. مقنعه ابزار شکنجه بود. انگشتانم، زیر سر نوزاد خیس عرق بودند. سر نوزاد را تراشیده بودند. نوزاد خوب بود. نوزاد خواب بود. نوزاد بوی بهشت می‌داد. نوزاد در خواب بغض می‌کرد. به نگاه زیرچشمی من به صورت کوچولویش لبخند می‌زد. نوزاد بوی خوبی داشت. نوزاد آرام بود. تنها بود. خنک بود. صدای پرنده داشت. درخت داشت. شادی داشت. آسمانش آبی آبی بود. ابر داشت. خورشیدش زردخالص بود. پرنده‌‌هایش دیوانه‌وار غرق رنگ بودند. بازی گناه نبود. خنده فضیلت بود. میوه روی زمین ریخته بود. رودخانه بود. نم باران بود. زمین با سخاوت سبز بود. گل‌ها بزرگ و وحشی بودند. نوزاد عشق بود.

- چقدر ناز است. دختر است؟

- نه، پسر است.

- خدا برای‌تان نگه دارد.

 

نوزاد نوزاد من نبود.

+ ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()