لی‌لی.

جذام

دیروز با خواهرم حرف می زدم. ٢۴ ساله است. فکر می‌کند که راه رسیدن به اهدافش فقط یک راه است: گران‌ترین، کـ.ون‌گشادی‌ترین و شاخ‌دارترین راه. آن هم نه با پای‌پیاده،بلکه سوار بر گرده‌های پدر شصت و چندساله‌ام، که از صبح تا شب توی موتورهای ماشین مردم خم شود و ماشین‌ها را تعمیر کند.

می‌خواستم مجابش کنم که برای رسیدن به هدفش راهی را طی کند که کمتر برای پدر و مامان کشنده باشد.

پس از دو ساعت که صحبت کردیم، با این حرف برخاست:"تو می‌خواهی به من بگویی که چه کار کنم؟ من خودم بهتر می‌دانم. اهدافم هم از اهداف تو خیلی والاتر است."

و  وقت گفتن "اهداف تو" پوزخند زد و چشمانش را با تحقیر از من برگرداند.

تقریبن داد زدم:"خوش به حال تو و اهداف والات."

من برای او یک زن کارمند بودم که از سرکار برگشته بودم و بوی پیازداغ شام می دادم. همین.

می‌دانی؟ در حقیقت این را می‌خواستم به تو بگویم که پوزخند هم دارد. در شرکت همیشه فکر می‌کردم که رفتار کاری با رفتارهای خواهرشوهرانه‌ی عهدقاجار تفاوت دارد. وقتی فعالیت‌های پشت صحنه‌ی همکاران را در جهت حذف خودم می‌دیدم، می‌خندیدم. فقط همین. هیچ‌وقت مقابله نمی‌کردم، حتا مقاومت هم نمی‌کردم. ایده‌ام این بود که کسی که کار می‌کند، نیازی ندارد خودش را قاطی این پشتک و واروها کند. از این غافل بودم که همه بیمارند، این جذام است که دارد روح را می‌جود. نتیجه‌اش این شد که آرام آرام و دور از چشم من جذام تمام محیط را فرا گرفت و من مغلوب مساله‌ای شدم که به نظرم بسیار ضعیف می‌آمد: من درحال رها کردن کاری هستم که در ماه‌های آخر به جان دادمش آب.

در خانه هم از ١٨ سالگی از لحاظ مالی مستقل شدم. حتا زمانی بود که نمی‌توانستم بیش‌تر از یک‌وعده غذا در روز بخورم. ولی دستم را پیش پدر و مامان دراز نکردم. راستش آن‌ها حتا الان هم خبر ندارند که چنین روزهایی داشته‌ام. این فقط بُعد مادی است. در ابعاد عاطفی هم هیچ‌وقت کمکی نه دیدم، نه خواستم. حتا در برابر تعدی‌های‌شان پاسخ نمی‌دادم(این کار بسیار سخت بود) چون-شاید احمقانه- عقیده داشتم خیرخواهی من مشخص است. اما آن‌ها بیمار بودند. روح‌شان جذام داشت. و کم کم و دور از چشم من جذام به کل خانه سرایت می‌کرد: در آخر، وقتی که برای ازدواج خانه راترک می‌کردم، مامان و پدر، تا جایی که می‌شد و در توان داشتند، به من توهین کرده‌بودند. قلب‌من به‌شدت، تاکید می‌کنم که به‌شدت، شکسته بود. بله... البته که پوزخند دارد!

و می‌دانی؟ وقتی یک انسان با قلب‌شکسته وارد اجتماع می‌شود، آماده است که هر طعنه و تحقیری را بپذیرد.

هر طعنه.

هر تحقیر.

یک انسان با قلب‌شکسته، ‌انسان خطرناکی است. کف زمین دراز می‌کشد و نقش جسد، نقش شهید راه دیگران،‌ نقش سنگ کف‌رودخانه را بازی می‌کند و به همین هم راضی است. سال‌ها گذشته و من تازه خودم را راضی کرده‌ام که وجود داشته‌باشم.

 هدف غیروالای من "جذام نگرفتن" بود.

آخ. نمی دانی نوشتن این‌ها چقدر مرا له می‌کند.

 

حق با توست خواهر کوچکم. به هدف من پوزخند بزن.

+ ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()