لی‌لی.

سر شوریده حالش به شود

پریشب ناگهان از جایم برخاستم و سراسیمه گفتم:" کجا می روی مامان؟"

در اداره پس از موافقت با رفتن ما، به طرز مضحکی با توهین با ما برخورد کردند. حیف وقتی که بخواهم بگذارم و بنویسمش. ولی لی لی، فقط این را به تو بگویم که رفتارهای آنان تاثیر خودش را بر من گذاشته بود. آدم های بد وقتی که به دست و پا می افتند برگ های عجیبی رو می کنند: آنی می شوند که تو از یک انسان انتظار نداری. و طبیعتن نمی دانی باید در برابر شان چه کنی.

در همان روزهای سخت، با همسرم در خیابان قدم می زدیم. جمله هامان که بر زبان می آوردیم و نمی آوردیم نگران بودند. کلمات مان می ترسیدند. اهداف مان رنگ پریده بود. به هم دلداری دادیم . می خواستیم همان گونه ای باقی بمانیم که برایش بها پرداخت کرده بودیم. می خواستیم شجاع باشیم. شجاع بمانیم که بتوانیم خانه مان را بسازیم.

می دانی؟ وقتی بسیار ترسیده ای و می خواهی شجاع باشی، شجاعت یعنی یک نفس عمیق کشیدن و به ترس ها فکر نکردن. خواستم عمیق نفس بکشم. سرم را بلند کردم. یک یاکریم بر روی سیم برق نشسته بود. با شاخه ای در منقار. به من نگاه می کرد. گاهی نشانه ها به همین سادگی اند. و به همین عظمت و بزرگی. فقط باید اعتماد کنی.

نفس عمیق کشیدم.

و به ترس ها فکر نکردم.

راه افتادیم.

و از کشتزارهای درو شده سبز و زرد ون گوک رد شدیم. از کوه های سنگلاخی بالا رفتیم. آفتاب می سوزاند. از دامنه های مردد بین سبز بودن و خشک بودن به میان شالیزارهای خوشه کرده و مه آلوده ترنر فرود آمدیم. شالی ها تا لب جاده موج برمی داشتند. لک لک ها با وقار در میان رودخانه ها قدم بر می داشتند. ناگهان به میان بهشت افتاده بودیم. درخت ها صد سال داشتند. انسان بودن یا نبودن دیگران رفتند جایی که کم تر به یادشان آوردم. خنک شدم.

نگرانی ها تمام نشده اند هنوز. ولی کم رنگ شده اند.

فردا قرار مصاحبه داریم.

پریشب بچه ام، حدود 18-20 ماهه، با لباس های سفید و نقش های ریز رنگی، خواب آلوده از تخت پایین آمد. تلوتلوخوران از در بیرون رفت. سراسیمه برخاستم و گفتم:"کجا می روی مامان؟"

بچه ام نبود.

همه اش یک خواب بود.

من درمیان تخت نشسته بودم و قلبم می تپید.

من می دانستم که خواب دیده ام و بچه ای کنارم نخوابیده بوده.

ولی قلبم هنوز باور نکرده بود و نگران بچه ام بود که کجا رفته است.

 

+ ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()