لی‌لی.

دنیایی که من اهلش هستم

سخت تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. نقل و انتقال معمولن سخت هست. سخت تر می شود اگر که بخواهی برای هزار نفر توضیح بدهی که چرا چنین خبطی می کنی:"عجب! همه از شهرستان به تهران کوچ می کنند... شما دارید به شهرستان می روید؟" و خنده هایی که برای من معنای خنده را ندارند:"دیگر سفرهای پیاپی تان به خارج از کشور قطع شد، نه؟" و یا تدبیرهای فلسفی با گرایش باری به هرجهت:" همه می خورند. شما هم بخورید... یک لیوان آب هم رویش. کسی جلوی تان را گرفته بود؟"

به هیچ کسی نگفته ایم که ما تصمیم به رفتن به شمال کشور را داریم، چون می خواهیم در طبیعت زندگی کنیم. نمی خواستیم بهمان بخندند.

می دانی لی لی؟ مادربزرگ بعد از سکته اش دیوانه شده بود. به مجری های تلویزیون سلام می کرد. از حضور دایم افرادی که من نمی دیدم شان معذب بود. اگر من نمی خواستم غریبه ای ببیندش به خاطر آن نبود که خجالت می کشیدم. نمی خواستم غریبه ای به او بخندد. کسی به او بخندد که هیچ وقت نمی دانسته او چقدر عشق و عقل و صبر و بزرگواری در وجود خود دارد. کسی که هیچ وقت نمی دانسته او چقدر هنرمند بوده است. کسی که هیچ وقت نمی دانسته که او چقدر زنده بوده است، چقدر عاشقانه و با لذت زندگی کرده است... در حالی که زندگی بدترین جلوه های خود را به او نشان داده بود.

نمی خواهم وقتی که از تصمیم عجیبم حرف می زنم کسی پوزخند بزند، یا به خودش اجازه بدهد که مرا نصیحت کند. کسی که نمی داند من برای زندگی خودم به دنیا آمده ام نه برای زندگی او. کسی که نمی تواند بداند، حتا اگر من برایش توضیح دهم.

مستاصل هستم. مادر سفارش داده سوره ی اعراف را بخوانم. می خوانم. اعراف محلی بین بهشت و جهنم است. اهل اعراف دعا می کنند که خدا آن ها را راهی جهنم نسازد. به بهشت نگاه می کنند. بهشت را می بینند. آرزو می کنند که به بهشت روند.

مردم نچ نچ می کنند. با افسوس و یا پوزخند- بسته به درجه ی عشق شان- نگاه می کنند. لبخند می زنم. سرتکان می دهم. مردم نصیحت می کنند. قیافه ی ابلهانه به خودم می گیرم. مردم تکفیر می کنند. حرفشان را قبول می کنم:" راست می گویید. چطور تا به حال به فکر خود من نرسیده بود؟" و مردم احساس پیروزمندی می کنند. مردم از این که من هم قرار است مثل آن ها زندگی کنم احساس آسودگی می کنند. مردم به رختخواب می روند و با آرامش می خوابند.

اما من در اعرافم. بهشت را می بینم. زیباست. شما چطور؟ می بینید؟ دعا می کنم که به بهشت روم. زمزمه های شما را نمی شنوم. می دانید؟

+ ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()