لی‌لی.

اندکی صبر

روی مچ دست راستم، یک اثر بریدگی هست. حدودن یک بند انگشت کوچکم طول دارد. کمرنگ است. می دانی؟ جوری نیست که وقتی که کسی دستم را نوازش می کند ببیندش و ازم بپرسد:" این جای زخم چیست؟" و من آب دهانم را قورت بدهم:" این؟ نمی دانم. یادم نمی آید."

می دانی؟ جوری نیست که بخواهم به خاطرش دروغ بگویم.

این روزها روزهای انتظار است. روزهای وضع حمل زندگی ام از شهری به شهر دیگر. کار، ایمیل، تلفن، میز و زندگی کاری ام را به یک زن تحویل داده ام، بدون آن که تسویه حساب کرده باشم. مثل یک گاو وحشی دیوانه دلشان می خواست موجودیت مرا خط بزنند. و راحت و سریع نیز این کار را انجام دادند. می خواستند مرا تحقیر کنند و با حقارت شان به من حمله کردند. . ادبیات شان چاله میدانی بود. رفتارهای شان هیچ شباهتی به انسان ها نداشت. بی شرمانه توهین می کردند. بیشتر از آن که مرا بیازارند قابل ترحم بودند. حتا گاهی قابل ترحم هم نبودند. هیچ نبودند. هی پوزخند. زنی که کار مرا تحویل گرفته بود از حجم کار متوحش بود. دو هفته است که مشغول آموزش و دلداری هستم.

نمی خواهم بگویم که آزرده نشدم. می دانی؟ وقتی که می خواهند بچه را له کنند، وقتی که به او ناسزا می گویند، وقتی که بچه را در کنج اتاق گیر می اندازند و می زنند، وقتی که بچه سرش را در دست می گیرد و خم می شود که ضربه ها به صورتش نخورند، بچه باد می گیرد که له است، که وجود ندارد، که بی ارزش است، که لایق زندگی و خوبی هایش نیست.

آن جای زخم روی مچم یادگار یکی از کتک های توست مامان.

این برخوردهای اخیر شرکت بازی خوبی بود که من ناگهان متوجه شوم که وقت هایی که مورد اهانت قرار می گیرم به آن جای زخم نگاه می کنم . زخم به من می گوید که گه هستم.

می دانی؟ دیگر به زخم گوش نمی دهم. آن بچه ی بی ارزش کتک خورده، الان آب دماغش را با پشت دستش پاک کرده و ایستاده و به حقارت های دیگران لبخند می زند.

+ ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()