لی‌لی.

نقاش روشنفکر ِپیف پیف کن ِمُرده

مرد از دختر پرسید:"رشته ی شما نقاشی است؟"

با حسرت به دختر که پشت به من ایستاده بود نگاه کردم. آمده بود پرینت بگیرد. فکر کردم دختر می تواند برود هر سوالی دارد بپرسد و لازم نیست با کشف و شهود به درک برسد. می تواند استادها را بشناسد و انتخاب کند. می تواند از کتاب های کتابخانه ی دانشگاه کمک بگیرد و لازم نیست کتاب ها را در کتاب فروشی ورق بزند و آه بکشد. بعد فکر کردم اگر من دانشجوی نقاشی بودم در مورد "پل کلی" عزیزم تحقیق می کردم. از آن تحقیق هایی که از رنگ زیرشلواری نقاش تا نقد تک تک نقاشی ها را می نویسند. از روی دست محسن وزیری هم تقلب نمی کردم...

دختر نقاش پرینت هایش را تحویل گرفت. از آن نقاشی های اشک یتیم و دختر نمی دانم چی چی. از همان ها که راننده اتوبوس ها داخل در ماشین کنار عکس زن عشوه ای روبنده دار می چسبانند.

مرد خودش را چس کرد:"شما خیلی هنرمندید ها... چرا لبخند ژکوند را نمی کشید؟"

دختر پشت چشم نازک کرد:"وای، خوشم نمی آید. خیلی ضایع است."

مرد خندید:"دلت می آید؟ خوشگل است."

من و "پل کلی" و زیرشلواری اش و تحقیق جامع و نقاشی هایش به هم نگاه کردیم و پوزخند زدیم.

"پل کلی" ازم پرسید:"گویا شما نقاشید؟"

دستپاچه شدم:"من؟ من؟ نه... خوب...یک زمانی..."

و چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم:"نه! نیستم."

می دانی لی لی؟ گاهی فکر می کنم که من کاری را انتخاب کردم که بسیار با روحیه ام متفاوت باشد. که نقاش نشوم. که هروقت ازم پرسیدند که چه کاره ام، تقصیرها رابه گردن کارم بیندازم و هی حق به جانب بگویم:"آخر من به کارم علاقه ندارم. آخر من می خواستم نقاش بشوم و نشد."

که نه در کارم پخی بشوم و نه در نقاشی.

که تا آخر عمرم هی منتش را بر سر دنیا بگذارم.

+ ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()