لی‌لی.

بدون اشک

سلام آقا. البته که خودم هستم. قسمت هایی از من در روزهایی غیر خاص، بدون مناسبت، بدون خاطره، تلخ جا ماندند. من گذاشتم شان. خودم آمدم. تکه تکه. ناقص. جا مانده. چرا آخر داستان ها تلخ است؟ دو قاشق شکر کافی است. متشکرم. همیشه یک خدایی از یک جای داستان در می آید، آدم را بلند می کند و به زمین گرم می کوبد. اینجا را می بینید؟ خدا مرد را تنها گذاشت. مرد دستش را گذاشت روی زخمش و خون از لای انگشت هاش فواره زد. ناله کرد:"مامان! مامان!" و خدا بر بارگاه خود تکیه داد و خندید. فرشته ها خندیدند. ما رعیت های تکه تکه، ناقص و بی دنباله بودیم. توی گل دست و پا می زدیم. متشکرم، چای شیرین که قند نمی خواهد آقا. بعضی هامان زیر پای بعضی دیگرمان مانده بودند. رفته بودند توی گل. خفه شده بودند. ما گناهی نداشتیم. ما التماس می کردیم. می دانستیم آخر داستان است. می دانستیم. بوی تمام شدن می آمد. چه کسی نمی داند که غم قرار است روی آدم آوار شود و آدم بمیرد؟ می افتادیم. جیغ می کشیدیم. رعیت بودیم. کثیف بودیم. به صورت هم ناخن می کشیدیم. بعد می دانی آقا؟ دیگر جالب نبودیم. خنده دار نبودیم. حرکت های مان تکراری بود. خدا به ما گفت خاک بر سرمان که دیگر حتا خنده دار هم نیستیم. و بلند شد و رفت. فرشته ها با خنده، با بیل دستور خدا را اجرا کردند. روی ما خاک ریختند. ما مدفون شدیم. ما تمام شدیم. نویسنده نقطه اش را گذاشت، کی برد را عقب زد، دست هایش را به هم قلاب کرد و خودش را کش و قوس داد. ما مردم کثیف و بی اهمیتی بودیم که سیاهی لشکر بودیم و کلمه بودیم و مرده بودیم و دیگر هیچی نبودیم. ما می خواستیم بخوابیم. ما فقط می خواستیم از این همه تلخی و نقص بخوابیم. ما چه گناهی داشتیم؟ چه گناهی؟ چای شیرین هم خوب است. مخصوصن وقتی با نان و پنیر و گردو همراه شود. می دانستید؟

 

+ ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()