لی‌لی.

شاید تمام شود.

عید شد. شب قبلش تا ساعت دو و سه داشتم تخم مرغ رنگ می کردم. با لاک ناخن. زمانی نقاش بودم. رنگ هام توی انباری زیر تیرتخته ها و لوازم اضافی منزل مان گم شدند. خواهرم گفت اگر لاک مخصوص طراحی ناخن داشتم راحت تر بود. نداشتم. هی روی تخم مرغ به سختی نقش های تکراری زدم و هی فکر کردم چقدر سمبلیک که رنگ هام توی انباری گم شده اند و چه قدر سمبلیک زندگی توی چشمم فرو رفته است و از آن ورم بیرون زده است. خواهرم روی تخم مرغ انگلیسی نوشته بود. گفت تخم مرغی که رنگ کرده، چقدر زشت شده است. گفتم به نظرم زشت بودن اشکالی ندارد. خوابیدم، بیدار شدم ، سال تحویل شد. عکس های سال تحویل را که دیدم، فکر کردم نظرم در مورد زشتی عوض شده است. فکر کردم چقدر ورم کرده ام. هی روی خودم لایه های چربی کشیده ام که کسی مرا نبیند، هی بیشتر دیده می شوم. فکر می کردم شکل دیگری هستم. وقتی خودم را توی آینه و عکس ها و صحبت های تلخ دیگران می بینم یکه می خورم. دست هام حداکثر به پیاز آغشته اند. روابط عمومی ام مرهون گذشت های دیگران است. توی خانه کار کردنم پیدا نیست، ولی غرزدنم به جاست. برد بینش ام از یکی دو متر فراتر نمی رود. توی محل کار علنن از همه کم تر حقوق می گیرم. فکر کردم حق با آدم هایی است که مستقیمن یا تلویحن به من می گویند که چقدر بی لیاقت، چاق، بداخلاق، خودخواه، غرغرو و احمق هستم. فکر کردم چرا یک عمر است که دارم مقاومت می کنم؟ چرا دفاع می کنم؟ چه اهمیتی دارد؟ دلم می خواهد این جمعه که شد، یک تظاهرات یک نفره ی خودجوش راه بیندازم. توی خیابان ها بچرخم و پرشورشعار بدهم که حق با همه است. ممکن است آن وقت همه از من بیرون بکشند؟ بعد از این روشنگری، بروم کنار یخچال آشپزخانه ی کودکیم قایم شوم. همان جایی که وقتی کتک می خوردم قایم می شدم و برای دل خودم، برای این که این همه بچه ی بدی بودم، گریه می کردم تا خوابم ببرد. شاید خوابم برد، ها؟

 

 

+ ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()