لی‌لی.

 

خانم با رژلب صدفی گفت:"ترس ندارد. چرا بترسم؟ تا گفتند شیمی‌درمانی خودم موهام را از ته زدم. برای این‌که می‌دانم گذراست. پسرم سیزده‌ساله بود که سرطان استخوان گرفت..."

پیرمرد گفت:"مُرد؟" از بالای عینکش به زن نگاه کرد. صورتش بسیار تکیده بود.

زیرچشمی به زن صدفی نگاه کردم. آن دستش را که بهش سرم وصل بود مشت کرد و باز کرد. لب‌خند زد:"نه. زنده است."

پیرمرد گفت:"آها.... خوب خدا را شکر." و سرش را فرو برد توی قرآنی که از همان اول هم داشت می‌خواند. زن صدفی کتاب عرفانی می‌خواند. دختری که روی تخت خوابیده بود، مفاتیح می‌خواند. مامان چ "راز شاد زیستن" می‌خواند. آدم‌های تکیده با سرهای بی‌مو، با چشمان سرخ خیس و اتصال به عالم غیب. زن سیاه‌پوشی که روسری‌اش را تا روی ابروهاش پایین کشیده بود، هیچی نمی‌خواند، خیره به زن صدفی نگاه می‌کرد. چشمانش بسیار بزرگ بودند. گفت:"اما شما موهای‌تان نریخته."

زن صدفی گفت:"نوع داروی من فرق می‌کرد."

زن با چشمان بزرگ گفت:"آخ آخ آخ... یخ کردم. تیر می‌کشد." و رگش را مالید. سرم تند تند می‌چکید. زن با چشمان بزرگ به همه‌مان نگاه کرد و گفت:" الان کچل کچلم."و پوزخند زد.

مامان چ گفت:"آره. من هم. من که موهام مشت‌مشت می‌ریخت." بی آن‌که ببینمش، می‌دانستم الان دارد با دستش نشان می‌دهد که مشت‌مشت ریختن مو یعنی چه. مجله را بستم و دستم را گذاشتم روی رگ محل تزریق داروهای شیمی‌درمانی. یخ بود. گفت:"نه ... سردم نیست." گفتم:"اوهوم... خوب است."

زن با چشمان بزرگ گفت:"من هر روز می‌نشینم و سیر دلم گریه می‌کنم."

گفتم:"این کار را نکنید. سلول‌های مریض را تقویت می‌کنید." و دستم را گرفتم جلوی دهانم که بیشتر حرف نزنم. زن با چشمان بزرگ گفت:"تا گریه نکنم بهتر نمی‌شوم." خواستم بگویم می‌فهمم، زمانی طولانی گریه کرده‌ام، به امید آن‌که بهتر شوم. بهتر نشدم، هیچی چیزی بیرون از من نبود، من با خودم تنها بودم. نبودم.

هیچی نگفتم.

به خانه برگشتیم.

شب برای فهم فاصله ی بین آن چه که از آدم ها می بینم تا آن چه که تصور می کنم باید باشد، تا صبح در بیداری‌هام غلت زدم و در خواب‌هام رو به پنجره‌ی شرقی خانه‌ام، چای دم کردم.

فکر می‌کردم که لاکن این‌طور نیست که من هروقت دلم سخت گرفته است به وبلاگم سر می‌زنم. لاکن همین‌طور است.

تقریبن دیگر دلی نمانده.

 

+ ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()