لی‌لی.

از روی بام همسایه دیده می شوم.

صبح هم‌کاران گفتند عصبانی هستم؟ گفتم نه، هولم، کارهام روی هم مانده‌اند و دارند تولیدمثل می‌کنند. گفتند پس چرا به خانم هم‌کار پریده‌ام؟ نپریده بودم، از بیرون این‌طور به نظر می‌رسید. مجبور شدم خودم را بچلانم و ازش معذرت‌خواهی کنم. هی رویش را به مغرب کرد و ناز کرد و رویش را برگرداند به مشرق و ناز کرد. دیدم تا او دارد به پیشانی‌اش دست می‌کشد و ابروها را بالا و پایین می‌کند، سه‌بار پشت سر هم گفته‌ام که قصد ناراحت‌کردنش را نداشته‌ام و لطفن مرا ببخشد. دست‌هام را کرده بودم توی جیبم. ناخن‌ام را به رانم فرو کردم که معذرت‌خواهی را بس کنم. گفت که چیزی به دیگران نگفته است که از من ناراحت است. گفتم آن‌اش دیگر به من مربوط نیست، بگوید، نگوید. من باید معذرت بخواهم که می‌خواهم. شد چهاربار معذرت‌خواهی. دست توی جیب آمدم پشت میزم نشستم و فکر کردم چاره‌ای نیست.

افتاده‌ام به خاطره‌گویی. تا خودم را می‌خارانم، می‌بینم که یقه‌ی دو-سه نفر را گرفته‌ام و دارم برای‌شان تعریف می‌کنم که زمان ما، سنه‌ی فلان. نصیحت می‌کنم. می‌گویم به نظر من. می‌گویم اگر من بودم. می‌گویم حالا که نیستم. کم مانده وقت بلند شدن از روی زمین، ناله کنم و دست بگیرم به زانوم. به فکر افتاده‌ام موهام را از ته بزنم و بگذارم سفیدهایی که از بیست سالگی با من‌اند، دربیایند و گور بابای رنگ زدن مو. می‌ترسم پیرتر از اینی شوم که توی این دو سال اخیر شده‌ام. می‌ترسم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم تمام است.

این‌جا دارد لو می‌رود، نم‌نمک. بلندگو دستم گرفته‌ام و پشت وانت دارم خودم را داد می‌زنم، توی کوچه‌هایی که وسط‌شان جوی آب ندارد و بچه‌ها تویش گل‌کوچیک بازی نمی‌کنند و پرده‌های پنجره‌ها کشیده است و صورت آدم‌هاش معلوم نیست. چشم‌های روزنه‌های پرده‌ها را می‌شناسم و خوب... راستش... مشخص هست که شکربه‌دهان شده‌ام؟

 

 

+ ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()