لی‌لی.

کوچ اول- قشلاق به ییلاق.

اسب هزارسال پیش بافته‌شده را پشت شیشه‌ی ماشین گذاشتم. از بیرون نگاه کردم و دیدم که مثل کاردستی‌های ایلیاتی است. نمی‌فهمیدم به خاطر حالت چشم‌های غم‌گین بود، یا یال‌های پیچ‌پیچ رنگی. چقدر عقده‌ی رنگ دارم. خانه‌ی عمه بر دامنه‌ی کوه بود. کوچه‌ی کنار خانه کوچه نبود، سرازیری‌ای بود که پله‌پله‌اش کرده بودند. نشسته بودم کنار در خانه‌ی عمه، روی سکو. انگشت‌هام پاهای مردی بودند که دست‌هاش را به پشت گرفته بود و راه می‌رفت. راه می‌رفت. هوا گرم بود. بالای در سقف کوچکی بود که سایه می‌انداخت. صدای بعدازظهر می‌آمد. صدای خواب‌آلودگی بزرگ‌ترها، صدای پشه‌های گرمسیری. دختری که هم‌سن من بود از پله‌ها بالا آمد. موهاش طلایی بودند؟ سبز روشن بودند؟ خاکستری بودند؟ بسیار کوچک بودم و رنگ‌ها فقط چهار اسم داشتند: آبی. قرمز. سبز. زرد. دختر از روبروی من گذشت. عمه در را باز کرد. عمه، صورت سفید بی‌خون بود و اطاعت از شوهر گردن‌کلفت بود و بچه زاییدن بود وسکوت بود و چشم سبز روشن بود و لباس همیشه مشکی بود و آشپزخانه بود. گفت:"پَ بَووم، دردت مِن تِشنی‌م، چی کنی مِـن اَفتو؟" چشم‌های عمه، چشم‌هایی اسبی بودند که بافته‌ام. هزاررنگ، بادامی، غم‌گین.

گفتم:"عمه، یعنی من بزرگ بشم موهام زرد می‌شه؟"دختر هزارپله راه رفته بود. رسیده بود.

گفت:"رودم، تو خوت که اَ همه قشنگ‌تری. بیو تِی خوم بووم."

دستم توی دست عمه، از هزار پسر روی زمین‌خوابیده‌اش گذشتم. روی همه‌شان ملافه‌های پرگل کشیده بود. بغل عمه بوی غذای ظهر می‌داد. عمه در بازدم دومش خوابید. من بیدار ماندم. هی غلت زدم. هی غلت زدم.

یک روز عمه هم مرد. ورثه، گریه‌کردن بی‌صداش را به من دادند. گریه‌اش را تا خانه محکم بغل کردم، از ترس این‌که دزدهای توی خیابان فکر کنند پول است و آن را از دست من بکشند و ببرند. به خانه که رسیدم، دیدم اسب چه غم‌گین است و زندگی چه تلخ و گزنده و خواب‌آوراست. دیدم دختر به بالای پله‌ها رسیده است و از این بالا، شهر مهربان به نظر می‌رسد.

 

 

+ ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()