لی‌لی.

شب بعد

 

شب زیر پنجره‌مان، عروس آوردند. هی کل زدند و هی گفتند:"بزن اون دست قشنگه رو..."  و :"صدا دستا کمه..." چ خواب بود. پریدم پنجره را بستم که بدخواب‌تر نشود. مردم توی پنجره‌ها ایستاده بودند و با صورت‌های بی‌لب‌خند، بی‌اخم، آتش‌بازی زیر خانه‌ی ما را نگاه می‌کردند. پرده را کشیدم. ماهی‌های آکواریوم سر به شیشه می‌کوبیدند. برای‌شان غذا ریختم. آرام شدند. گفتم:"شما چرا نمی‌خوابید؟" سرشان گرم غذاخوردن بود ،جوابم را ندادند. از سر شب که به خانه آمده بودیم، ذکر "چقدر خسته‌ام" گرفته بودم. چ، بسیار خسته، لب‌خند می‌زد. هرکدام روی مبل خودمان افتاده بودیم. تلویزیون برای خودش زده بود و رقصیده بود و عاشق شده بود و فکر کرده بود که تحریم‌های ایران به‌زودی اثر می‌گذارد و آدم کشته بود و در مورد بغداد گمانه‌زنی کرده بود. فقط نگاهش کرده بودیم. تلاش می‌کردیم خستگی بگذارد بخوابیم. نمی‌شد.

عصرش با دوستانم زده بودیم به شهر. اتوبوس. دود. ساز و آواز اجباری و خاله تو رو به جون بچه‌ت، یه فال می‌خری؟ کتاب‌فروشی، قدیمی بود. فروشنده‌اش قدیمی بود. لِـیلی کتاب‌ کاهی آنتی‌گون را نشانم داد. می‌خندید. من مجسمه شده بودم. ایستاده بودم و به حرف‌های پیرمرد نیمه کج فروشنده گوش می‌دادم. لِـیلی کتاب‌های قدیمی را باز می‌کرد و بو می‌کشید و می‌گفت به. می‌گفت که می‌تواند ساعت‌ها این‌جا باشد و خسته نشود. فکر کردم چه خوب که می‌داند از چه چیزی خسته نمی‌شود. چطور باید بفهمم چه چیزی مرا خوش‌حال می‌کند؟ یک طرف کار می‌کنم، یک طرف جوک می‌گویم، یک طرف فکر می‌کنم، یک طرف فقط خیره‌ام، یک طرف گریه می‌کنم، یک طرف حرف می‌زنم. هیچ‌وقت با همه‌ی خودم زندگی نکرده‌ام. قبل از کتاب‌فروشی، من و لِـیلی توی اتوبوس روبروی هم ایستاده بودیم و او با چشمان بسیار باز، به پیاده‌روهای متحرک خیره بود و من سعی کرده بودم موضوعی برای صحبت پیدا کنم. توی هر بحثی که می‌افتادیم، تهش به گشت ارشاد می‌رسید. بعد هردو ساکت می‌شدیم. تمام می‌شد.

تا صبح یک بچه‌ی غریبه را بغل زدم و از جنگ و مرگ و خون عبورش دادم، تا به شیر آب برسم و دستش را بشورم و او انگشت‌های تپل کوتاه کوچک را زیر آب از هم باز کند و با شگفتی به آن‌ها خیره شود. صبح که شد، یک شاپرک سیاه بالای دریچه‌ی کولر اتاق‌م خوابیده بود و منشی زیر مقنعه‌اش برایم گل‌های کهنه پنهان کرده بود:"بیا. از صبح هی زنگ زدم، نبودی. بذار روی میزت." روز بعدی شروع شده بود، دست بچه کثیف مانده بود و جنگ تمام نشده بود.

 

+ ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()