لی‌لی.

سیاره ی نیم خورده.

داشتم کتاب‌خانه را گردگیری می‌کردم که ناگهان فهمیدم که من اشتباه نمی‌کردم، زندگی همان‌طوری بود که من می‌دیدم. سیب‌زمینی و مرغ سالاداولویه توی یخچال، داشتند مزه‌شان را به هم می‌دادند. کنار سالاداولویه، سبزی‌های لای دستمال پیچیده شده، طبقه‌طبقه توی ظرف چیده شده بودند. یخچال تمیز شده بود، خانه بوی پودر شوینده و پودر شوینده بوی گل می‌داد. دلم می‌خواست مثل همیشه‌ی خودم، عود بسوزانم، شمع روشن کنم، می‌ترسیدم مهمان‌ها دوست نداشته باشند. دلم می‌خواست بی‌خود و بی‌جهت کامواهای رنگی را به هم ببافم، می‌ترسیدم ازم بپرسند چی می‌بافم. می‌ترسیدم گل‌های ساده‌ی قلاب‌بافی‌ام شناسنامه‌دار شوند، دفعه‌ی بعد سراغ‌شان را بگیرند و بخواهند ببیند آخر و عاقبت‌شان چه شد. چرا با لودر می‌افتید به جان قصه‌ها و همه را صاف‌صاف، به ته می‌رسانید؟ از صبح یک‌سره Rolling in the Deep گوش داده بودم و سیر نشده بودم. آدم‌ها یک‌جایی در زمان‌های بعد به هم رسیده بودند و با هم دست داده بودند و  احوال‌پرسی کرده بودند و بعد هرکدام راه خودشان را رفته بودند. کسی مرا یادش نبود یا داشتند این‌طور وانمود می‌کردند؟ چرا این‌قدر می‌دویدم؟ دستم با پارچه‌ی نم‌دار گردگیری، توی طبقه‌ی کتاب‌خانه مانده بود، خودم نبودم. چرا حرف‌شان را باور کرده بودم؟

تمام وقت، آدم‌ها داشتند دروغ می‌گفتند.

شب، مهمان‌ها شام خورده بودند. خوابیده بودند. کمرم درد گرفته بود. پیش چ دراز کشیده بودم. با موبایلم بازی می‌کردم. به چ گفتم که من، برخلاف آن‌چه که بیش‌تر آدم‌ها وانمود کرده‌اند و من فکر می‌کردم راست می‌گویند، آدم خوبی هستم. آن موقع توی نور موبایل و سیاره‌هایی که روی صفحه به هم می‌خوردند و نابود می‌شدند، برای وقت‌هایی که فکر می‌کردم خوب نیستم، اشک ریختم. اما تمام شد. من به آن‌طرف دنیا رسیدم. خودم را دور زدم. حالا می‌دانم که زمین گرد است و هر داستانی به اول خود برمی‌گردد. حالا می‌دانم که من تلخ، آدم خوبی هستم و نیازی به آینه ندارم.

 

 

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()