لی‌لی.

 

دختر، کوچک بود. زیر درخت‌ها دراز کشیده بودیم. شال‌ام را روی صورت‌مان کشیده بودیم و از زیر شال نازک، به مردم و آسمان و پرندگان کوچک نگاه می‌کردیم. مردم رد می‌شدند و هرکسی چیزی توی دستش بود: زیرانداز، فلاسک، سیخ، هندوانه. سرش را روی بازویم گذاشته بود و داشت برایم قصه‌ی سه‌خرس را تعریف می‌کرد. کل تعطیلات را خوابیده بودم. چرا خستگی تمام نمی‌شود؟ وسط قصه، قصه‌اش تمام شد. نگاهش کردم. گفت:"خوابت میاد لی‌لی‌جون؟"

-          هوم.

-          چرا؟ الان که ظهره.

-          فکرکنم قصه‌ت خوب بود که خوابم برد.

چشم‌هاش بزرگ بود و جدا از تن کوچک‌اش نگاه می‌کرد، زندگی می‌کرد، فکر می‌کرد:"قصه خوب باشه، آدم گوش می‌ده، خوابش نمی‌بره."

مردم به ما نگاه می‌کردند که دو پای بزرگ بودیم و دوپای کوچک، که از زیر شال بیرون مانده بودیم. مگس روی‌مان می‌نشست. آن طرف‌تر، چندنفر با نمایش سخاوت‌مندانه‌ی نصف کان‌شان، سه‌ساعت بود که با پشت‌کار سعی کرده بودند آتش روشن کنند و هنوز نتوانسته بودند. دودشان از روی سرمان می‌گذشت. زنی با روسری دور گردنش و موهای بور منفجر شده، مثل شیر، روی تخت کناری نشسته بود و صاف به چشمان کسانی نگاه می‌کرد که نگاهش می‌کردند. رودخانه زیر پامان بود. بلبل‌ها از گنجشک‌ها ریزتر بودند. کسی بالای رودخانه شاشیده بود. یک پسربچه، آب‌چکان، با مایو کنار رودخانه ایستاده بود و باباش را صدا می‌زد. یک زن چادری به نماز ایستاده بود. توی پوست دست‌ام خار رفته بود. برگ‌ها، هرکدام آدم دیگری بودند. گفتم:"بازم قصه بگو برام بچه‌جون. نمی‌خوابم."

+ ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()