لی‌لی.

واقعی.

این یک نوشته‌ی تیز است. مراقب دست‌تان باشید.

من می‌توانم خوب شما را بخندانم. روبروی دیگران گریه نکرده‌ام که بدانم که توی گریاندن هم همین‌قدر موفق هستم یا نه. وقتی کار می‌کنم، عصبی و بسیار جدی هستم، لابد از بابا یاد گرفته‌ام. وقتی روی چیزی تمرکز دارم و حواس مرا پرت می‌کنند، حتمن عصبانی می‌شوم و حتمن عصبانیت‌ام را ابراز می‌کنم. قلمرو خصوصی‌ای دارم که ته‌ته مرزش به کشوهای کمدم می‌رسد، اما با وجود حقارت ابعادش، روی آن بسیار حساس‌ام. از آدم‌هایی که به احساسات من بخندند، مرا احمق فرض کنند و تظاهر کنند که مرا دوست دارند، دماغ‌شان را توی کارهای مردم فرو کنند، همیشه اخباری از دیگران داشته باشند و اهل خودستایی باشند، بیش‌تر از بقیه‌ی آدم‌هایی که نفرت‌انگیز هستند، بدم می‌آید. قیافه‌ی بسیار خشک و بی‌روحی دارم و اگر نخواهم، شما از آن چیزی استنباط نخواهید کرد. حالم که خوب نباشد، لال می‌شوم و خودم را با نگاه‌کردن به کلمات و حیوانات و گیاهان و بچه‌ها و کامواها و پارچه‌های رنگی و عروسک‌های دست‌سازدرمان می‌کنم. درمان می‌شوم، می‌دانی؟ دوست ندارم نصیحت بشنوم و اطرافیان من عقیده دارند که نرود میخ آهنی در سنگ و آخرش هم همان کاری را می‌کنم که خودم دوست دارم. اصلن ناز و ملوس و مظلوم نیستم، درعوض بسیار سخت و بسیار دقیق و تا حدی وحشی هستم. دلیل غصه‌های من قورت‌دادن همیشگی خشم‌ام است. می‌دانی؟ خشم. این خصوصیت اصلی من است: خشم دارم.

همین. داشتم فکر می‌کردم چرا نمی‌توانم توی وبلاگم بنویسم؟ نمی‌فهمیدم به علت کسانی است که انتظار نداشتم این‌جا را ببینند، یا به خاطر این‌که می‌بینم این‌جا از من یک مجسمه‌ی بسیار گوگولی ساخته، که من حوصله‌ی خراب کردن و دوباره ساختن‌اش را ندارم. خواستم امتحان کنم. بنابراین، خودم را دوباره نوشتم. هم ثواب دارد و به درد کسانی می‌خورد که دنبال خوراک می‌گردند، هم به درد آن‌هایی می‌خورد که فکر می‌کنند من ونوس بوتیچلی هستم، از رود متولد شده، با موهایی پخش و بلند.

پی‌نوشت: راستی، موهام هم کوتاه است!

+ ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()