لی‌لی.

آن‌چه که من شدم-3

با بابا خداحافظی نکردم. از سفر برگشتم و بهش سلام نکردم. خواهرم گفت موهای بابا را کوتاه کرده است و دیگر خبری از از آن فرفری‌های سفید بر سر شانه نیست. دلم برای‌اش تنگ شد. به خودم گفتم فردا برایش تلفن می‌زنم. به خودم جواب دادم که چرا او هیچ‌وقت به من تلفن نمی‌زند؟ چپ‌چپ به خودم نگاه کردم. گفتم او همین‌طوری است دیگر، من که می‌دانم. پرسیدم پس من چی؟ من چه طوری‌ام؟ گفتم چه می‌دانم. گه خوردم. ول می‌کنی؟

از جایی که ما جلسه داشتیم و لیموناد می‌خوردیم و در لباس رسمی عرق می‌ریختیم، تا دریا، یک نفس دویدن فاصله بود. خانم هم‌کار به من گفت:"چقدر خوش‌گل شدی بی‌شعور." و با وجودی که اصلن با هم شوخی‌دستی نداریم، دستش را برد طرف کانم که نیش‌گون بگیرد یا چه می‌دانم چه کند. آقای چشم‌آبی‌ای که طرف مذاکره بود، برای آن‌که صحنه را نبیند، با دقت بیش‌تری به دریا خیره شد. کمی به این فکرکردم که چرا رییس در این گرما دارد قهوه می‌نوشد. بعد خودم را معطل نکردم و فورن در خیالات خودم غرق شدم. جلسه، دایره‌ای بود که می‌رفت، دور می‌زد و برمی‌گشت. من چه بودم؟ چرا وجود نداشتم؟ اگر روی میز می‌ایستادم و می‌رقصیدم هم کسی نمی‌دید و زندگی بر همان روندی رخ می‌داد که بود. تمام زندگی‌ام دارد این‌بالا، زیر استخوان پیشانی‌ام اتفاق می‌افتد. زندگی‌ای که در بیرون هست، مال من نیست. جای کسی ایستاده‌ام که سال‌هاست مرده است. خوش‌بخت بوده؟ نبوده؟ مهم نیست. این‌جایی که ایستاده‌ام، من نیستم. یک شکل خمیری عجیبی هستم که هرکسی به قسمتی از من دستی رسانده و تغییرش داده است. پر از اثر انگشت‌ام. فکر کردم کاری ازم برنمی‌آید و ختم خیال‌بافی را به خودم اعلام کردم. نفس عمیقی کشیدم و به هر آدمی که مرا نگاه کرد، لب‌خند زدم. رییس گفت:"تو چیزی می‌خواستی به من بگی؟" گفتم نه. حرفی ندارم. با هیچ آدمی حرفی ندارم.

پاهام دو توده‌ی متورم بزرگ‌اند. هر وقت بهشان نگاه می‌کنم و با انگشت ورم‌شان را فشار می‌دهم و به جای فرورفتگی انگشتم نگاه می‌کنم که دیر پر می‌شود، یادم می‌آید که آن‌قدر خودم را ندیده‌ام که از یاد رفته‌ام. آن‌قدر منتظر مانده‌ام که یک اتفاقی بیفتد، که یادم رفته برای چه این‌جا نشسته‌ام. آن‌قدر فکر کرده‌ام که یک روز عصر می‌نشینم و عصرانه می‌خورم و کتاب می‌خوانم و درآمد کار خودم را دارم، نه کاری که دیگران برایم خواسته‌اند و به طرزی بسیار باری به هرجهت بر من رخ داده است، که زندگی‌ام تمام شد. آن قدر خواب دیده‌ام که خواب مانده‌ام.

بابا، یادت هست همیشه می‌گفتی یک خانه‌ی دوطبقه می‌خری که طبقه‌ی زیرش را مغازه‌ی خودت کنی و طبقه‌ی بالایش ما باشیم؟ افسوس نمی‌خورم که به آرزویت نرسیدی، برای آن‌که فکر می‌کنم آرزوی تو توی پیشانی‌ات برآورده شده بود و تو به همان خیال‌بافی‌ات بسنده کرده بودی.

خانه‌ام به هم ریخته است. توی لباس‌هایی که روی بند پهن می‌کنم و جمع می‌کنم و تا می‌زنم، یک لباس سرهمی کوچک هست که هر هفته –نمی‌دانم چطور- از کمد بیرون می‌آید و قاطی لباس‌ها می‌شود. تا می‌زنم و می‌گذارمش ته‌ته کمد. قاطی اشیای کوچکی که برای قفسه‌هایی کنار گذاشتم که هرگز نداشتم. قاطی طرح‌های نبافته‌شده‌ی قلاب‌بافی. قاطی دست‌های پارچه‌ای عروسک‌هایی که درست نشدند. قاطی رنگ‌های آکریلیک خشک شده. راستش گمان‌کنم من دارم توی کمد زندگی می‌کنم. گمان‌کنم بیرون ترس‌ناک است و من مجبورم آن آدمی باشم که وانمود می‌کنم. راستش بر طبق رویا زندگی‌کردن ترس‌ناک است.

خوب که چی؟

حالا چی؟

حالا چی؟

 

 

 

 

 

 

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()