لی‌لی.

گزارش تحلیلی

رییس جدید بهمان گفته که از مطالبی گزارش تهیه کنیم که من یکی هیچ علم و اطلاعاتی ازش ندارم. از صبح، هی فکر کرده‌ام و هی وسط ایده‌هام، کارگرها را توی دیوارها خوابانده‌اند و بلوک روی‌شان چیده‌اند و با ماله سیمان روی بلوک‌ها را صاف کرده‌اند. توی سرم بین خاطرات بی‌محابا دیوار روییده، با صداهای خفه شده که از لای دیوار داد می‌زنند:"مامان... مامان... مامان..." و نمی‌میرند.

رییس جدید بی‌چاره، چه می‌داند. این‌ها را برای‌اش توی گزارش بنویسم، چارچنگول مرا می‌گیرند و می‌برند و بستری‌ام می‌کنند. هی روی روزهایم، سیمان را با ماله صاف می کنم که صدایم بیرون نزند.

مامان تلفن زد. گریه کرد که از اول زندگی‌اش بدبختی کشیده تا حالا:"این همه بافتم و دوختم و سگ‌دو زدم و گچ خوردم و با بچه‌های مردم سر و کله زدم و چهارتا بچه را به نیش کشیدم و حالا چی؟ باید تنها باشم و بابات هم آن‌طور."

دیدم دارم نصیحت‌اش می کنم. دیدم دلش آرام شد و خداحافظی کرد.

کاری از دستم برنمی‌آید. اسب چلاق را با تیر می‌زنند. جنین ناقص را سقط می‌کنند. کارگرهای رو به موت دیوار، کاش زودتر بمیرند. روی سیمان‌ها را باید دو سه متر خاک بریزم. دو تا گونی پشکل هم بیاورم و قاطی‌شان کنم. رویش گل رز بکارم. و قرنفل. و اطلسی. و لاله‌عباسی. و گلایل. و گل ناز. و گازانیا. و میخک. و ختمی.

کارگرهام چی؟ اگر نمیرند چی؟ اگر بمیرند چی؟

طفلک رییس جدید.

+ ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()