لی‌لی.

 

بوستان. من که رسیدم، ماشین های پلیس هنوز داشتند آژیر می کشیدند و میرزا بابایی راه بندان شده بود و دخترک را برده بودند و مردم به تماشا بودند، دست به کمر، نشسته، ایستاده.

مردی گفت:"نباید فحش می داد." میانسال بود و وقت حرف زدن لکنت داشت.

زن چاق و مسن خستگی اش را روی سکو نشانده بود و به ماشین های پلیس نگاه می کرد که داشتند یکی یکی سوار می شدند و می رفتند. چه شده بود؟ زن به من نگاه کرد و گفت:"بد زدندش." مرد با کلمات تکه تکه گفت:"بازوش تا مچ کبود شده بود." و بازوش را به من نشان داد.

پسرجوانی موبایل روی گوش اش، با هیجان به من نگاه کرد:"خیلی وحشی بود خانم. مجبور شدیم تلفن بزنیم و بگوییم کمکی بفرستند."

کلاه داشت. ریش نداشت. چشمانش معصوم و خالی بودند. گفتم:"این همه شلوغی، برای یک نفر؟" گفت:"دو نفر خانم. دو نفر بودند."

گفتم:"چه کار کرده بود؟"

پسر داشت با موبایل حرف می زد:"آها... گرفتیدش؟ آفرین. موفق باشید. برو، من هم می آیم اداره." خندید.

زن چاق نگاهم کرد. گفت:"مانتوش کوتاه بود. طفلک 15-16 ساله ..."

مرد میانسال، به هیچ آدمی مهلت حرف زدن نمی داد. دست هاش توی هوا تندتند تکان می خوردند و کلمات اش، نیمه جویده، روی زمین ریخته بودند:"نباید فحش می داد. کار خودش را خراب کرد. باباش هم بهشان فحش داد. اشتباه کرد..." حالا چشمش هم داشت می پرید.

+ ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()