لی‌لی.

خانه ها. آدم ها. فرمول ها.

چه روزهای خالی‌ای دارم. حتا برای خاطره‌نویسی هم مستعمل‌اند. خودم را از قلاب‌بافی ترک داده‌ام. دست‌هام بی‌کار شده‌اند و افتاده‌اند به جان هم، هم‌دیگر را بغل می‌زنند و ول نمی‌کنند. چه کارشان دارم. عصرها با چ، می‌رویم دنبال خانه می‌گردیم. خانه‌ها همه شبیه هم‌اند. سالن‌ها میدان اسب‌سواری، اتاق‌ها لانه‌ی مرغ. نور یک مساله‌ی اشرافی است که به عنوان تزیین به کار می‌رود، یا نمی‌رود. زیر پنجره‌ها ماشین‌ها ترمز می‌گیرند، بوق می‌زنند، راننده‌ها سرهای‌شان بیرون از پنجره، فحش خواهر و مادر می‌دهند. پنجره‌ها باز می‌شوند به دیوار، یا به پنجره‌ی همسایه‌ی روبرو، که احتمالن چشم دیدن کسی را ندارد و پرده‌هاش همیشه کشیده است. آشپزخانه‌ها، کوچک و مثل هم، جای صبحانه‌های سرپا خوردن است و چای را داغ‌داغ هورت کشیدن و رفتن. آشپزخانه‌ها، برای میزی که پشت‌اش بنشینم و انگشت بکشم به رومیزی چهارخانه‌ی گلدوزی شده و به پنجره خیره شوم و چای بنوشم، جا ندارند. هیچ نوری توی خانه‌های فروشی، با ذره معاشقه نمی‌کند. بچه‌ام کی ببیند که رقص گرد و غبار توی نور چه شکلی است؟ پشت پنجره‌ها پرتگاه است، یاکریم‌ها کجا تخم بگذارند؟ بالکن‌ها، تنگ و حقیرو کج و معوج، جایی برای نشستن ندارند. جهت رفع تکلیف‌اند. بنگاهی به ما نگاه می‌کند. معذب می‌گوییم:"دست شما درد نکند. زحمت کشیدید." می‌خندد:"الان ایرادهای‌تان شروع می‌شود، نه؟" نه. چه‌کار دارم، بعد از چهار- پنج ماه خانه دیدن، حالا می‌دانم که خودمان ایراد داریم. می‌گوید:"بخرید. اگر می‌خواهید بخرید، همین حالا بخرید. قیمت‌ها منفجر خواهد شد."

در خانه‌ی کوچک خودمان را باز کردم. رنگ‌ها، نور آفتاب گذرکرده از آبی و فیروزه ای شد. نفس راحتی کشیدم. گفتم:"آخیش... خانه‌ی خودمان..." مامان چ گفت:"خوب، شما هم این خانه را درست کردید، از اول که این‌طور نبود..." ماهی‌های عیدهای قبل، از لابلای گیاهان آکواریوم و مرجان‌ها، ما را دیدند و به طرف‌مان شنا کردند. پیچک، اطراف گلدانش بدمستی کرده بود و تلوتلوخوران بالا رفته بود و از بالا فرو ریخته بود. یکی از شاخه‌هاش، از توی سالن با احتیاط، سرک کشیده بود به کتاب‌خانه‌های راهرو. یادم بماند راه را نشان‌اش بدهم.

 

+ ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()