لی‌لی.

یک ساعت مانده به نیمه شب.

تلخ بودم. به آدم‌ها بی‌اعتماد بودم. حرف نمی‌زدم. همکارها می‌آمدند و روی صندلی کنار میزم می‌نشستند و حرف می‌زدند. سرتکان می‌دادم. برای پاسخ‌دادن به آن‌ها نیازمند به کارانداختن مغزم نبودم. کلمات پیش‌پاافتاده و دست‌چندم بودند. با خاک‌انداز از روی زمین جمع‌شان می‌کردم و تحویل می‌دادم. سردرد داشتم. قلب‌ام نامنظم و خفیف بود. کار نمی‌کردم. عکس قلاب‌بافی نگاه کردم. عکس بچه‌ها. عکس آدم‌های خوش‌بختی که به قسمت‌های کوچک زندگی دل خوش‌اند و زندگی تلخ نداشته‌اند. بهتر نشدم. دلم هیچی نمی‌خواست. محبت نمی‌خواستم. همراهی نمی‌خواستم. آدمی که چشم‌اش به من باشد نمی‌خواستم. زندگی نمی‌خواستم. هدف نمی‌خواستم. منفجر شده بودم. دلم می‌خواست این‌طور تکه‌تکه و همه‌جا نباشم. کسی نمی‌دانست مرده‌ام. از کجا باید می‌دانستند؟ نقش‌ام را خوب بلد بودم. خوب بازی می‌کردم. کسی کات نمی‌داد. توی بیداری طاقت آدم‌ها را نداشتم. توی خوابم بر سر همه فریاد می‌کشیدم. بیدار می‌شدم. توی خانه راه می‌رفتم و سعی می‌کردم حواسم را از خودم پرت کنم. نمی‌شد.

بعدازظهر به کارگاه رفتم. بچه‌ها حرف می‌زدند. نقد می‌کردند. خوش‌حال و پر انرژی بودند. من در هپروت خودم بودم و تلاش می‌کردم که روی زمین دراز نکشم و نخوابم. برای چ اس‌ام‌اس زدم که دنبالم می‌آید؟ هر قدمی که برمی‌داشتم، توی سرم پتک می‌زدند. چ مامان‌اش را به دکتر برده بود. گفت نه، نمی‌آید. هنوز کار دارند. بوس. یادم رفته بود از عابربانک پول بگیرم و کیف‌ام پاک‌تر از قلب شما بود. از لیلی پول قرض گرفتم. در مالیخولیای سیاه مواج سردردم، با آژانس رفتم. به چ تلفن زدم که ژلوفن بگیرد. جهنم بود. آژانس کولر روشن کند؟ هه! دکمه‌ی شیشه‌های عقب را از کار انداخته بودند و شیشه‌ها بالا مانده بودند. هوا گرم بود. راننده شیشه‌ی طرف خودش را پایین داده بود. باد داغ با بوی عرق پلاستیکی لباس‌اش قاطی می‌شد و می‌خورد به صورت‌ام. تهوع داشتم. راننده لایی می‌کشید و مرا و سردردم رابه این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. کرایه را خیلی بیش‌تر از معمول گرفت. اگر می‌خواستم باهاش بحث کنم، می‌بایست می‌کشتم‌اش. هیچی نگفتم. پول را بهش دادم و راهنمایی‌اش کردم که از کدام‌طرف برگردد. در خانه را که باز کردم، چ تلفن زد. با بی‌حالی گوشی را برداشتم. صداش می‌لرزید. گفت:"لی‌لی، دکتر جواب اسکن رو دید. می‌گه مامان خوب شده."

-          ها؟

-          خوب شده. خوب خوب شده. دیگه تزریق شیمی‌درمانی نداره. می‌ره تا چهارماه بعد که دوباره اسکن کنه...

-          چی؟

صداها توی هم قاطی شدند. قطع شد. هی خواستم دوباره بگیرمش، نمی‌شد. رفتم توی آشپزخانه و گاز را روشن کردم. برای چی گاز را روشن می‌کنم؟ خاموش کردم. چه‌م شده؟ وسط خانه دور خودم می‌چرخیدم. راه را پیدا نمی‌کردم. رعد و برق زد و کولر بوی خاک خیس را داد داخل. هرچه شمع داشتیم از توی کشو درآوردم. سه‌بار رفتم توی سالن که بچینم‌شان روی میز و با خودم نبرده بودم‌شان. روشن‌شان کردم. هی توی خانه راه رفتم. باران دیوانه شده بود. می‌شست و می‌برد. گیج بودم. هی از خودم می‌پرسیدم آره؟ آره؟ ته یک قندان توی کمد، کمی نقل پیدا کردم که وقتی مامان چ وارد خانه شد بریزم روی سرش. و تا برسند، هی راه رفتم. هی راه رفتم. هی راه رفتم...

 

+ ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()