لی‌لی.

بی ویرایش

مامان چ رفت. فردایش تلفن زد و گفت که چطورم با زحمت های آن ها؟ گفتم اختیار دارند، وظیفه بوده. در بین تمام کلمات پاسخ اش که پیشاپیش می دانستم چی هستند، فکر کردم وظیفه بوده؟ نبوده؟ آیا من حق انتخابی برای انجام این وظیفه/خیرخواهی/کمک داشته ام؟ ایا دیگران به این فکر کردند که ممکن است من نخواهم کمک کنم؟ آیا تمام وقت این احساس را نگرفتم که زیاد خوب هم کمک نمی کنم و اصلن هم خوشمزه نبود؟ فکرهام را پیچیدم به هم و سعی کردم گوش بدهم. داشت می گفت برای ادای نذرش، با خواهرهایش به مشهد می روند. فکر کردم خواهرهایش کجا بودند وقتی او در خانه ی من بود؟ فکر کردم آیا انتظار دیگری داشته ام؟ گفتم خوش بگذرد. گفت برایم دعا می کند. خواستم بگویم دعا؟ و بخندم. خواستم بگویم کار من از دعا گذشته است، نگفتم. گفتم ممنون. و در فکرهایم را گذاشتم. فکر کردم بالاخره تمام شد. دستم را گذاشتم روی دستم و گفتم آرام باش. آرام شدم.

خواهرم کمی بیشتر خانه مان ماند. هر بار با مامان حرف می زدم، بهش گوشزد می کردم که هوای خواهر کوچک را ندارد. شب ها خواب می دیدم به خاطر خواهرم دارم با مامان بگومگو می کنم. بهش اصرار می کردم به خانه مان بیاید، نمی آمد. فقط وقتی که دنبالش می رفتیم، می آمد. دو-سه روز بعد از رفتن مامان چ، یک صبح خواهرم را به در خانه اش رساندیم. شب، بعد از کار، تا دیروقت به خرید رفتیم. هی دست چ را فشردم و هی نگران خانه بودم و هی باور نمی کردم که کسی خانه مان نیست که وقتی به خانه رسیدیم بخواهیم به خاطر دیر رفتن ازش معذرت خواهی کنیم. خانه داشت به خودمان تعلق می گرفت، دوباره. هی توی فکر خواهرم بودیم که از کلاس اش برمی گردد و هی تلفن می زدیم که برویم دنبالش. گوشی اش خاموش بود. ته دلم فکر می کردم یک روز بدون مهمان داشته باشیم هم بد نیست. به خودم گوش نمی دادم .

توی راه برگشت اس ام اس خواهرم رسید. یک بیانیه ی چندین خطی نوشته بود که خلاصه اش این می شد: از این به بعد حق ندارم علایق اش و قیافه اش را مسخره کنم و در روش زندگی اش دخالت کنم و او را با خودم مقایسه کنم. حیرت کردم. فکر کردم کی با او حرف زده ام؟ فکر کردم پس چرا وقتی خانه ام بود تا لحظه ی آخر این قدر خودش را به من می چسباند و نوازش می گرفت؟ فکر کردم من که همان روز صبح بهش گفته بودم که به نظر من بسیار زیبا و خوش پوش است. کی قیافه اش را مسخره کردم؟ فکر کردم وقتی که داشتم خاطرات جوانی ام را برایش تعریف می کردم- به عنوان اولین باری که داشتم خاطراتم را برای کسی از فامیل تعریف می کردم- و او فکر می کرد که دارم خودم را با او مقایسه می کنم، قیافه اش چه شکلی بود؟ برایش نوشتم اوکی، ببخشید که مزاحمش شدم. تلخ بود.

صبح که بیدار شدم، مثل هر روز صبح گوشم را تیز کردم که صدای نفس مهمان رادر اتاق مجاور بشنوم. بعد یادم آمد که مهمان نیست. یادم آمد که همه رفته اند و در عوض فلان خرشان را کف دستم گذاشته اند. غلت زدم و چ را محکم را بغل کردم. نفس راحت کشیدم. فکر کردم تخـ.م ندارم، وگرنه چه حالی می داد الان می گفتم به تخـ.م ام. هزار بار چ را بوسیدم. بیدار می شد و دوباره می خوابید. پرنده ها بیدار بودند، در عوض.

هزار ساعت زیر دوش ایستادم. نمی توانستم بفهمم دارم به چه چیزی فکر می کنم. هیچ فکری به انتهای خودش نمی رسید. هیچ نخی بدون گره نبود. هیچ کلمه ای وجود نداشت. هیچ معنایی نبود. آب بود. پاهام بودند. ناخن هام کمی بلند بودند. لاک نداشتند. کف حمام سفید بود. من نبودم. دستم را به دیوار تکیه نداده بودم و ساعت ها به پای خودم نگاه نکرده بودم. شسته نمی شدم. کنده نمی شد. وجود نداشتم.

مامان بزرگ گفت:"خوب خیس خوردی."

گفتم:"کیسه نمی کشم مامان بزرگ. سی سال است که کیسه نکشیده ام."

گفت:"کی گفت کیسه بکشی؟ من هیچ وقت کیسه نمی کشم. پوستم خراب می شود. نگاه... دست ات را محکم بکش. چرک خودش جدا می شود. با زور که نمی شود تمیز شد."

دستم را از دیوار برداشتم و به بازویم کشیدم. پوست مرده جدا شد. داشتم گریه می کردم. مامان بزرگ گفت:"آها! همین است. بکش. بکش..." و آب ریخت توی صورتم و قاه قاه خندید.  چرا صدای من مثل صدای تو گرم نشد مامان بزرگ؟ با همان صدای خفه ی خودم گفتم:"دلم خیلی گرفته مامان بزرگ."

گفت:"خوب می شوی."

و پیشانی ام را به خودش فشار داد. بوی کرم ب ب کا و میخک  می داد. گفتم:"چه بوی خوبی می دهی."

گفت:"دیدی تمیز شدی؟ دست که می کشی به پوست ات، می گوید: نیست! دیگر کثیفی ندارد."

گفتم:"اوهوم."

گفت:"خوبی؟"

گفتم:"اوهوم."

فلوکسیتین دوچیز را سخت می کند: ارگ.آسم و گریه.

 

 

 

 

 

 

 

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()