لی‌لی.

چراغ روشن زیر خاک

صبح زنگ ساعت را بستم. می‌دانستم آخر غائله نیست. منتظر ماندم که ربع ساعت بعدش دزدگیر ماشین آقای توانا هم بوق‌بوق کند. کرد. چشمان‌م را با خیال راحت بستم و خوابیدم و فکر کردم امروز گور بابای کار. نور از پنجره ریخته بود روی تخت. یک لنگه از گوش‌واره‌ام روی ملافه بود و یک لنگه‌اش نبود. پشت‌بام همسایه، روبروی پنجره‎ی ما، عشق و عاشقی‌اش گرفته بود. پشت بام هم‌سایه شب ها صدای کولر از خودش درمی‌آورد و صبح‌ها صدای حنجره‌های کوچک پردار نشسته بر آنتن تلویزیون. گاهی هم کلاغی هست که فکر می‌کند غم این خفته‌ی چند، خواب در چشم‌ ترش می‌شکند. وقت خمیرگیری نانواها در سحر می‌آید و پشت پنجره می‌نشیند و کسی را صدا می‌زند. حال‌م خوب باشد، قربان‌ صدقه‌اش می‌روم. بقیه‌ی وقت‌ها سرم را می‌برم زیر پتو و می‌خواهم بهش فکر نکنم. مثل مادری که مهمان دارد و بچه‌ی چهاردست و پای قلنبه‌اش، کاسه‌ی آش را روی گل وسط فرش برگردانده است. کاری ازم برنمی‌آید که برای‌ش انجام بدهم.

زندگی‌ام خالی است. اتفاقی قابل عرض نیست. خودم شکافته شده‌ام، برم گردانده‌اند، پشت و رو هستم. داخل‌م پوک است و قلب و شش و معده را گذاشته‌ام توی ویترین. مردم رد می‌شوند و نچ‌نچ می‌کنند. چه اهمیتی دارد؟ دفتر مشقی را که تا امروز نوشته بودم، پاک کردم. روی حروف کم‌رنگ شده و رد فشار مداد و خطزدن‌های معلم سخت‌گیر و صفحات ساییده، از اول می‌نویسم. هی رفتم حسن‌آباد و هی هزاررنگ کاموا خریدم. اسهال گـُل گرفته‌ام. پای‌م را روی کاناپه دراز می‌کنم و بدون ذره‌ای زورزدن گل بافتنی تولید می کنم و با خودم حرف می‌زنم و قصه‌ها را برای خودم برای بار هزارم تعریف می‌کنم. خسته نمی‌شوم. رنگ و کلمات. ذهن‌م کارتونی است. وراج‌م. به روی‌م نیاورید.

+ ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()