لی‌لی.

 

با هزار پروانه و پشه تصادف کردیم تا رسیدیم. به دریا رفتیم. خواستم توی آب نروم. می‌شد؟ رفتم. روی آب سوسک آبی بود. زیر آب جلبک بود. هزار زن و بچه بودیم که روبروی هم توی آب ایستاده بودیم و دماغ به دماغ پلک می‌زدیم و با موج دریا به هم می‌خوردیم و جدا می‌شدیم. شناکردن افسانه بود. خورشید داغ بود. آب آتش گرفته بود. زدم به خشکی. توی یک گُله سایه، آدم‌ها چپیده بودند و خیس بودند و چشم بودند. خودم را توی پشته‌ی گوشت فرو کردم. یک دختر داشت با موبایل از بچه‌ی کـ.ان‌پتی‌شان عکس می‌گرفت. به نیروی انتظامی نگاه کردم. ندیده بودندش. روی زیراندازم دراز کشیدم. هرجور خودم را توی سایه جا می‌دادم، نصفم بیرون می‌ماند. هوا خیس رطوبت روی سینه‌ام افتاده بود. داشتم مفت و مسلم توی ساحل غرق می‌شدم. دلم کوهستان می‌خواست و سبز کم‌رنگ و سرمایی که کمی بچزاند. گرم بود. بابابزرگ گفته بود اگر می‌خواهم ببینم لذت خواب، سرم را بگذارم توی سایه و کـ.ونم را توی آفتاب. سرم را توی سایه جا دادم و کتاب را باز کردم. به ثانیه‌ای صفحات کتاب با رطوبت فر خوردند. موهام هم کاغذی بودند پس. کتاب را بستم و توی صدلایه پلاستیک چپاندم و سعی کردم به چیزی فکر کنم. موضوع را تعیین می‌کردم و تا یک خط هم پیش می‌رفتم. نمی‌شد. نجات غریق توی بلندگو جیغ می‌کشید و سوت می‌زد. نگران بودم که از حرص خودش را نزند. زن‌ها بالای سرم مایو می‌کندند و لباس می‌پوشیدند و بالعکس. دریا بود یا عرق که ازشان بر من می‌چکید؟ شـ.اش نبود. همین برای‌م کافی بود. روی ماسه‌ها داراکولا دیدم. آن‌قدر برای آن‌هایی که نمی‌دانستند توضیح دادم که داراکولا چیست و چقدر باید ازش بترسند که نجات‌غریق‌ها با غرغر پرده‌ها را بالا کشیدند. نفس راحتی کشیدیم و لباس پوشیدیم و بیرون زدیم.

دور هم جمع شدیم. بچه‌هایی که گاه‌گاه برای‌شان مادری کرده‌ام، یا بزرگ شده بودند و می‌آمدند و با :"لی‌لی جون یادتونه..." خاطرات‌ مشترک‌مان را که از یاد برده بودم، تعریف می‌کردند یا هنوز بچه بودند و داشتند با کامواهای رنگی‌ام بازی می‌کردند. کوچک‌های پرحرف، صدبار خودشان را توی کاموا گره زدند. صدبار با هم دعوا‌شان شد. صدبار باخنده از هم و از رنگ‌های نخ‌نخ گره خورده توی موهای‌شان جداشان کردم. قول دادند که دست توی کیسه‌ی کاموا نکنند و گل‌های بافتنی را نشکافند. پای‌شان را توی کیسه می‌کردند:"پا هم توش نکنیم؟" و حتا سرشان را:"سر رو دیگه نگفته بودی که... فقط گفتی دست." مادرها توصیه کردند که بچه‌دار شوم:"حیف نیست؟ تو که این‌همه بچه دوست داری و این‌همه بچه‌ها دوست‌ات دارند. این‌همه کار می‌کنی برای چی؟ برای کی؟" می‌خواستم بگویم من؟ من؟ من خودم هم زیادی‌ام، شش نفر باید مرا نگه‌دارند. نگفتم. لب‌خند زدم و گفتم چشم. و سعی کردم بامزه باشم.

تمام راه برگشت خسته بودم. جاده یک‌نواخت بود. فکرم جمع نمی‌شد. حرف‌م با خودم تمامی نداشت. جمله‌هام با کلمه شروع می‌شدند و بعد محو بودند و پخش بودند و دیگر نمی‌دانستم هستند یا نیستند. آدم‌هام، مرده و زنده، توی رج‌های قلاب‌بافی بافته می‌شدند و دوباره از سر. دوباره از سر. دل‌م نق‌نق می‌خواست. حس می‌کردم این راه‌ش نیست. راه‌ش چیست؟ نمی‌دانستم.

به کار برگشتم. مهدکودک آدم‌های گنده‌بک چهل-پنجاه ساله که توی خودشان ریده‌اند و پیش رییس‌شان که می‌رسند تظاهر می‌کنند که دارند کار می‌کنند. کاری ازم برنمی‌آید.

+ ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()