لی‌لی.

قلاب‌بافی وصل می‌شود به درد. معتاد نشوید.

دست‌م از قلاب‌بافی‌ام عقب افتاده است و گفته است قلاب‌بافی ممنوع. رویش چسب می‌چسبانم که دردش را پنهان کنم. دی‌شب درخواب روی دست‌م خوابیدم و بدتر شد. توی خواب‌م شاه‌عباش صفوی بودم. سبیل از بناگوش دررفته، منتظر بودم برایم کسی را خواستگاری کنند و بی‌تاب بودم. هی می‌ایستادم و با آن چکمه ‌های چرمی مهمیزدار و عمامه‌ی بزرگ اندازه‌ی تایر تراکتور، این پا و آن پا می‌کردم. معلم کلاس سوم ‌گفت:"لی‌لی، دست بکش به نیم‌کت‌ات." دست ‌کشیدم. چرا؟ نگاهش کردم. گفت:"میخی، سیخی، چیزی دارد که همه‌ش ایستاده‌ای؟" گفتم:"اجازه خانم؟ نه." گفت:"پس بنشین." گفتم:"اجازه خانم؟ چشم." و نقاشی مینیاتور بهزاد بودم و صورت‌م مغولی بود و دوبعد داشتم و از روبرو دیده نمی‌شدم و حتمن باید سرت را کج می‌کردی که مرا از پهلو می‌دیدی. گفتم:"اجازه خانم؟ من دیده نمی‌شوم. می‌دانی؟ دیده نمی‌شوم." مردم داشتند زندگی‌شان را می‌کردند و کسی مرا به تخم‌ش نبود. با بالاتنه‌ی بلند شال بسته و بته‌جقه‌ی روی موهام و پایین‌تنه‌ی کوتاه پیچ‌پیچ، لابلای مردمی بودم که از همه‌ی جهات خوب بودند و واضح بودند و دیده می‌شدند. من زیبا بودم، ولی کسی مرا نمی‌دانست. ابروهام به هم پیوسته و لب‌هام، اثر یک انگشت خونین بود. با گردن بلند خمیده، سیاه‌پوش کسی بودم که فکر می‌کردم برای همیشه رفته است و به خودم دل‌داری می‌دادم که وقتی بیدار شوم، می‌فهمم که از اول نبوده است. به خودم حامله بودم و دور بندناف توی شکم خودم می‌چرخیدم و مردم مرا می‌دیدند که توی خودم مچاله شده‌ام و مرا نمی‌دیدند که مادر خودم هستم و لب‌هام یک نقطه‌ی زخمی است و عزادارم و موهام بلند ریخته‌اند تا وسط خیابان. ماشین‌ها از روی بته‌جقه‌های موهام رد می‌شدند و مردم پلاستیک میوه و مرغ به دست به من نگاه می‌کردند که بندناف‌م دست‌هام را به هم گره زده بود و دست‌م درد می‌کرد و می‌گفتم آخ. چشم‌هام کشیده بودند و به جایی خیره بودند که از روبرو دیده نمی‌شد و باید سرت را خم می‌کردی تا از پهلو ببینیش و ویار آلبالو داشتم.

بیدار که شدم، دست چپ‌م دست راست‌ دردناک را نوازش می‌کرد و یادم آمده بود که درخت آلبالو ریشه‌ی نابجا می‌کند و با یک وجب قد، زیر بار آلبالو خم می‌شود و بعد از سه-چهار سال، تمام باغچه‌ات می‌شود درخت‌های آلبالوی کوچک چلچرغ دار.

+ ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()