لی‌لی.

ذکر روز پنج‌شنبه: من خوب هستم. صدبار.

منشی به من گفت:"بهت نمیاد گریه کنی." نگاهش کردم. توضیح داد:"بس‌که همیشه منطقی هستی." خندیدم. کار دیگری ازم برمی‌آمد؟ گفتم:"البته." و رفتم. عروسک‌کوکی رفته بود.

صبح چشم باز کردم و دیدم نور هست. مهمان‌ها قرار بود ساعت سه صبح برسند. نیامده بودند؟ با دو نفس توی اتاق مهمان بودم. روی تخت و رخت‌خواب‌های خودشان خواب بودند. چ را بیدار کردم:"کی اومدن؟ تو بیدار شدی؟ چطور من بیدار نشدم؟" خواب‌آلوده بود:"نه. منم خواب بودم. کلید داشتن دیگه."

کتف و دست‌ام گرفته بود. یک ماهیچه‌‌ی عصبی دردناک پشت گردنم بود که سفت و منقبض، رفته بود توی مغز. تا صبح‎، نمی‌دانستم که مغز گوشتی است. توی یخ‌چال یکی از ظرف‌ها محتویات عجیبی داشت. درش را باز کردم. جگر گوسفند بود. لابد قرار بود بعد از اسکن، برای مامان چ کباب کنند. در ظرف را بستم.

دکتر توی نسخه‌ی جدید، داروهای شیمی‌درمانی قبل را تکرار کرد. من روی صندلی همراه نشسته بودم و به چ نگاه می‌کردم که پوشه‌ی اسکن و آزمایش‌ها توی دست‌ش بودند و خوب حرف می‌زد و صداش زیبا بود. فکر می‌کردم به خاطر این مرد. فقط به خاطر این مرد. چ و دکتر ورق‌ها را بررسی می‌کردند. بی‌وزنی بود و از یاد خودم می‌رفتم. فکر می‌کردم چه‌چیزی چه اهمیتی دارد؟ نمی‌دانستم. ته فکرهام نمی‌شد نقطه بگذارم. چندثانیه بودند و بعد دیگر نبودند. کسی از جایی داشت نخ را می‌کشید. بافته‌هام شکافته می‌شدند. گفتم:"نکن. نکن. داری خرابش می‌کنی." و نخ از زیر دست‌م سر می‌خورد و داشت گریه‌ام می‌گرفت. پسرعمه‌های شرور برام دست گرفتند:"لباس‌اشو! قیافه‌شو! بچه‌ها بهش بخندیم." و من به اتاق برمی‌گشتم و لباس تازه دوخته شده را از تن درمی‌آوردم و پرت می‌کردم و لخت، گریه‌کنان می‌رفتم پشت در. قدم به زور به دستگیره‌ی در می‌رسید. مامان گفت:"لی‌لی؟ بیا بیرون. دروغ می‌گن. تو هم خودت خوش‌گلی، هم لباس‌ات." دست‌گیره‌ی در را محکم گرفته بودم و صدای خنده‌ی پسرعمه‌ها از بیرون می‌آمد و دل‌م می‌خواست بین در و دیوار از گریه بمیرم. دوباره عادت روی قوزک پا را با انگشت فشار دادن‌م برگشته بود. جای انگشت روی قوزک می‌ماند. پام دوباره ورم کرده بود. کسی گوشی را روی زمین انداخته بود و صدای بوق آزاد می‌آمد. یک‌نواخت. دکتر به طرف من برگشت:"اشتهاش خوبه؟" سر تکان دادم:"معمولیه."

خواستم با کلمات و کاموا به یاد خودم بیاورم که آدم نسبتن خوبی هستم. با عضلات قفل‌کرده و مغز گوشتی، مگر می‌شود؟ می‌دانی؟  

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()