لی‌لی.

بسته‌ی انسانی روی میز.

خاله تعریف می‌کرد که یک شب هیجده‌سالگی خواب دید که روسری کوچکی به سرش بسته است و هرکاری می‌کند، نمی‌تواند گره کور را باز کند. این‌جای داستان، قند را می‌گذاشت دهانش و با صدای بلند اعلام می‌کرد:"صبح که بیدار شدم، میگرن گرفته بودم. روسری‌ام توی خواب، زرد بود." یک قلپ چای می‌خورد و فکر می‌کرد. بعد نگاه می‌کرد، با چشم‌های بسیار باز و می‌دانستم که به من نگاه نمی‌کند. با فنجان به من اشاره می‌کرد، پچ‌پچ‌کنان:"می‌دانی که. رنگ زرد توی خواب، نشانه‌ی بیماری است."

رنگ و کاموا و دیوانگی کمی هم از این خاله به من ارث رسید. میگرن هم.

خاله از میگرن مُرد. من از رنگ و کاموا و دیوانگی‌ زنده‌ام.

چرا این‌ها را بهت می‌گویم لی‌لی؟ برای این‌که همیشه می‌ترسیدم غم‌هات به دیگران ارث برسد. فکر می‌کردم تو خطرناکی. اما کسی چه می‌داند؟ شاید فقط غم نباشد. شاید خط مداد کنته‌ام را کسی تا آخر ادامه داد. یا کسی برای عروسک‌هام چشم گذاشت . یا کسی برای بچه‌ها نقاشی کشید. شاید یکی هم بچه‌های یتیم را بغل کرد و گفت:"شششش... بخواب، بچه‌م. این بغل از لی‌لی به من ارث رسیده است. لی‌لی از روسری زردی که بقیه توی خوابش جا گذاشته بودند مُرد. من از بغل‌کردن‌تان زنده‌ام."

+ ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()