لی‌لی.

تراکنش موفقیت‌آمیز

امروز توی آینه از روی تن خودم رد شده بودم و داشتم همان راهی را می‌رفتم که مامان و مامان‌بزرگ و خاله توی عکس‌ها رفتند و عکس به عکس و آلبوم به آلبوم، چشم‌های‌شان غم‌گین‌تر شد و ناباورتر. چاق‌تر و پیرتر و مظلوم‌تر از خودم بودم. خودم را به نفهمی زدم و رژلب قرمز را روی لبم مالیدم. ریمل، مژه‌ها را بالا می‌برد و کسی پلک پف‌کرده و بی‌حس چشم را نمی‌بیند. چشم‌هام هم‌سن خودم مانده بودند، با ابروهای بالا مانده از درد گرفتگی گردن و کتف. باید موهام را رنگ کنم، سفیدند.

از فرحزاد آمدیم. آخ که درخت و باغ و باغ‌چه و راهروهای سبز پیچ‌پیچ. داشتم نفس می‌کشیدم و بهترین وضعیت گردنم را که درد نگیرد برای خودم امتحان می‌کردم. خانم با صدای مردد و ترسیده تلفن زد:"عذر می‌خواهم، یک سوال داشتم. جای دیگر، پیش یک دکتر دیگر برای تزریق چربی رفته بودم..." گفتم:"خانم عزیز، می‌دانید؟ من دکتر نیستم. هنرپیشه‌ام. تزریق بلد نیستم، می‌رقصم." گفت:"شما؟ شما کی هستید؟ کجا هستید؟" گفتم:"گم شدید خانم؟ نترسید. دست‌تان را بدهید به من." گفت:"شن‌های نقره‌ای؟" گفتم:"شن؟ شن خودش بایر است. حداقل کودگوسفند قاطی‌اش می‌کردید." گفت:"ببخشید، انگار اشتباه گرفته‌ام."

قطع کرد.

اما من بخشیدم‌اش.

+ ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()