لی‌لی.

پلاک

صبح که بیدار شدم، با چشم‌های بسته فکر کردم کاش موهام خیلی بلند و زیبا بودند و پشت‌سرم روی تخت موج برمی‌داشتند و کاش شکل دیگری بودم و آدم دیگری بودم، در جای دیگری، با قصه‌ی دیگری. کاش یک‌جایی توی قصه‌ام صفحات را سفید می‌گذاشتم و فکر می‌کردم. صدای فندک گاز می‌آمد. برادر چ داشت سعی می‌کرد گاز را روشن کند. یقین دوباره کیسه‌ی آب‌گرم برای مامان چ لازم داشت. درد گردنم نمی‌گذاشت راحت غلت بزنم. مایه‌ی لوبیاپلو، روی گاز منتظر من بود و یادم رفته بود که برنج بخیسانم برای صبح. چشم‌هام را باز کردم. سقف سفید بود. دستم به چیزی خورد که افتاد زیر تخت و با سر و صدا قل خورد. هوا بی‌بروبرگرد روشن شده بود. زندگی دوباره. و من خودم بودم.

یک‌ساعت طول کشید تا خودم را به زندگی برگرداندم. وقتی برگشتم، توی ماشین بودم و ماشین توی فرحزاد بود و چ می‌راند. گفتم:"این یاسمین لوی شاد هم که می‌خواند، غمگین است." و مردم توی صدای یاسمین لوی می‌رقصیدند و دست می‌زدند ولی آن اتفاق سرخوشی که باید رخ می‌داد، نبود. داشتم کامواها را به هم می‌بافتم. بی‌خود و بی‌جهت، یاد وقتی افتادم که مادربزرگ ازم خواست روی کمرش راه بروم که درد کمرش خوب شود و دردکمرش بدتر شد و داد زد:"آخ! بیا پایین. بیا پایین..." این داستان مال من بود و من خودم رابا خاطراتم تشخیص می‌دادم.یادم آمد که چقدر قصه دارم که تعریف کنم. یادم آمد که حرف‌ها و قضاوت‌های آدم‌ها می‌تواند اشتباه باشد. یادم آمد که چه‌شکلی هستم.

اگر دیدید که زنی از کنار هم گذاشتن رنگ‌های وحشی نمی‌ترسد و هرچه بیش‌تر می‌خندد، غم‌گین‌تر به نظر می‌رسد، آن زن من هستم. اگر دیدید که ریشه‌ی درختی را سیل برده است و درخت توی هوا ایستاده، به هوای چهار جوجه‌کلاغ یتیم چوب‌خورده‌اش، آن درخت من هستم. اگر دیدید سگی گوشت دست‌هاش و پاهاش از گری ریخته است و با چشمان مگس‌نشسته، توی چشم شما پلک می‌زند، آن سگ من هستم. اگر دیدید خانه‌ای نور دارد و دیوارهاش صدای ترک‌خوردن از خودشان در‌می‌آورند و هزار راهرو دارد، پیچ‌پیچ، و پشت پنجره‌هاش پرده‌های قدیمی چین داده است، آن خانه من هستم. اگر دیدید گربه‌ای با تن کک‌گذاشته در اتوبان می‌دود که نمیرد، آن گربه من هستم.

+ ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()