لی‌لی.

تراپی

هفته‌ای یک‌بار باید بنشینم توی اتوبوس خلوتی که از کوچه‌های پیچ‌پیچ می‌گذرد. شاید پیرزنی با چادر سیاه توی دهان‌ش و کیسه‌های بزرگ خرید زیر چادرش و جوراب کلفت مشکی کشیده شده روی شلوارش، بخواهد از پله‌های اتوبوس بالا بیاید. و راننده راه افتاده باشد. و ده دست برای پیرزن دراز شود. و پیرزن یکی از دست‌ها را بچسبد و بالا بیاید و خودش را بیندازد روی اولین صندلی. و با لثه‌های خالی بخندد و با صاحبان دست‌ها بگوید که خدا عوض‌شان بدهد. و موهاش سفید حنابسته باشد. و اتوبوس هی به‌زحمت توی خیابان‌های یک‌طرفه بپیچد و من از پشت سیاه عینک به آدم‌ها نگاه کنم و گریه کنم و هی از خودم بپرسم که چه‌ام است.

و پیرزن، می‌دانی؟ پیرزن.

با کیسه‌های بزرگ خرید.

 

+ ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()