لی‌لی.

منیجه.

آخر من توی لاک حلزو‌نی‌شکل‌ام می‌رسد به آن پیچی که بلدش نیستم. از دخترزیبا آینه و چسب‌زخم خریدم و اسم‌اش را پرسیدم.  گفت:"منیجه."

تلفظ ژ برای بچه‌هایی که آغوش دارند، یک جنگ است و برای بچه‌هایی که آغوش ندارند اهمیتی ندارد، آن‌ها ازقبل تمام جنگ‌ها را مُرده‌اند. گفتم:" چه‌قدر تو نازنینی." به خیابان‌ها نگاه کرد. به مردم. نگاهش از اشیا و بدن‌ها رد می‌شد.

پول را گرفت.

و رفت.

توی تاکسی، دیدم که روی آینه عکس عروسکی است که دارد از غم می‌میرد و چشم‌هاش و موهاش زردند، مثل خود منیجه که قدش تا زانوم بود و روسری‌اش کثیف بود. در آینه را که باز کردم، عروسک روی آینه چشم‌هاش را بست. قلب‌ام ریخت. ده‌بار در آینه را بستم و باز کردم. هی چشم‌ها را بست و باز کرد. هربار غمگین‌تر. رسیدم. حتا خودم را یک‌بار هم توی آینه نگاه نکرده بودم.  آدم دیگری بودم منیجه. چشم‌هام و موهام زرد بود و روسری‌ام کثیف بود و دیگر برای‌ام اهمیتی نداشت که نازنین‌ام، یا نیستم. به دنیا پوزخند می‌زدم.

شب پینه‌ی روی انگشت دست‌ام را کندم. کاموا انگشت‌ام را گریه انداخته است. روی پینه، چسب زخم منیجه را زدم. توی آینه، زیر چشم‌های زرد از غم بسته‌شده‌ی منیجه، ابروهام را برداشتم. قلاب بافی کردم. رنگ از روی چسب‌زخم رد می‌شد و انگشتم خودش را گاز می‌گرفت. سمت چپ بدن‌ام از درد لمس بود. چ گفت:"قلاب‌بافی گردن و کتف‌ات را درد آورده است."

می‌دانستم. اما من معتادم منیجه. می‌بافم که فراموش کنم که دارم می‌بافم. یادم باشد یک‌بار داستان شازده کوچولو را برایت تعریف کنم. اگر از زندگی به سلامت گذشته بودی. اگر زنده مانده بودی.

آخ منیجه... بچه‌ی بی‌گناه، چه‌قدر احتیاج دارم یک‌نفر تو را بغل کند.

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()