لی‌لی.

شب‌نامه

از اول شب لب‌خند به لب، ساکت بودم. وقتی سرشب وارد خانه شده بودم، غرغر کرده بودم و چ هم فکر کرده بود کان لقم، آن‌قدر غرغر کنم که غرغردانم پاره شود. مهمان‌ها دور مامان چ نشسته بودند و قاه‌قاه می‌خندیدند. مهمان‌ها می‌خواستند به شهرستان کوچ کنند. مرد مهمان گفت که زن مهمان هرگز در تهران خوش‌حال نبوده است و زندگی‌اش این‌جا موقتی است. مرد مهمان گفت که زن مهمان می‌خواهد به ولایتش برگردد. زن مهمان می‌خندید. مامان چ گفت:"تهران که جای زندگی نیست. خودشان خسته نمی‌شوند؟ همیشه کار، کار، کار؟ نه می‌گردند، نه زندگی می‌کنند، نه مهمانی می‌روند." و خندید. به من و چ نگاه نمی‌کرد و می‌دانستم که دارد به من و چ نگاه می‌کند. حین خندیدن، به پاهام اشاره کرد. گفتم:"چی؟" دوباره با چشم‌هاش به پاهام اشاره کرد و لب‌اش را گاز گرفت. به پاهام نگاه کردم که گرم‌شان بود و از توی صندل داغ چرمی درشان آورده بودم و دامنم را از ساق‌شان کشیده بودم بالا. به مامان چ نگاه کردم. با سر تایید کرد. نفهمیدم چه چیزی را. خواستم دامن‌ام را صاف کنم. نکردم. به تلویزیون نگاه کردم که داخل‌اش آدم‌های تکراری مسطح، داشتند تئوری‌های تکراری مسطح‌‌شان را اثبات می‌کردند و جان آدم‌هایی که قرار بود خون‌شان ریخته شود، تخم‌شان هم نبود.

مهمان‌ها رفتند. مامان چ تلفن به دست تبریک ‌گفت. از طرف من هم تبریک گفت. گوشی را گذاشت:"به‌خدا هر چه روی بچه بیش‌تر سخت‌گیری کنی، بهتر می‌شود. ببین! پدر و مادر به این سخت‌گیری... نگذاشتند بچه نفس بکشد. بچه‌شان خودش برای خودش درس خواند و دکترا قبول شد."

تا وقت کنم که افسار خودم را بکشم، گفتم:"چه فایده‌ای دارد؟ مگر هدف‌مان این است که دکتر تولید کنیم؟ مگر بچه قرار نیست خوش‌حال باشد؟"

گفت:" دکترا که قبول شود، خوش‌حال هم می‌شود."

سرم را توی لپ‌تاپ فرو کردم. توی داستان‌ام، مردی را نوشتم که در صفحه‌ی اول از چشمان‌اش خون می‌چکد و در صفحه‌ی دوم، عاشق‌پیشه و احساساتی است. وقتی مرد دنبال ماشین دوید، دلم می‌خواست راما می‌زد روی ترمز، دنده‌عقب می‌گرفت و سه‌بار از روی‌اش رد می‌شد تا تمام شود مردی که این‌همه با خودش تفاوت دارد. راما ترمز نزد. ایستاد تا مرد برسد. گفتم:"اه. اه. اه." و آرزو کردم کاش پیش از شناختن راما مرده بودم.

صدای ناله‌ی مامان چ از اتاق می‌آمد که از درد به خود می‌پیچید.

+ ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()