لی‌لی.

 

کم‌کم حقیقت دارد در من جا می‌افتد. پرنده‌ای که آن‌همه پرواز کرده بود، برفراز اقیانوس بالغ شد. خسته شد. به کجا می‌خواستم برسم مامان؟ وقتی همیشه زیر پام آبی بوده، از کجا فهمیده‌ام که دارم می‌روم یا دارم برمی‌گردم؟ پرهام سنگین‌اند و بوی خشکی نمی‌آید. من امروز بال‌هام را ببندم و با چشم‌های باز توی آب بیفتم یا فردا؟ فرقی نمی‌کند. می‌دانی مامان؟ حقیقت جزیره‌ی گنج نبود که قرار بود به آن برسم. حقیقت من بودم که داشتم بال‌بال می‌زدم. پت پت پت! نگاه کن! سایه‌ام دارد روی ماهی‌های خیس جان می‌دهد. جزیره‌ی گنج حتا از افسانه‌ی آزادی و مهربانی هم دروغ‌تر بود مامان. چرا به دریا زدم؟ جوابی ندارم. دارم توی آسمان تنگ خودم هذیان می‌گویم. دستمال خیس روی پیشانی‌ام بگذار. من بچه‌ی توام و کاری از دست هیچ‌کدام‌مان برنمی‌آید.

+ ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()