لی‌لی.

نقطه‌ی تسلیم: جایی که جسم شروع به تغییرشکل کند.

این تعطیلات، بزرگ‌داشت گوجه و پیازو آب‌لیموبود. همان مراسم خداحافظی همیشگی، با فصل آلبالو و گیلاس و شلیل. درست کردن پیازداغ هیاتی، به یاد آش‌هایی که پخته خواهند شد. چرخ کردن سبدهای بزرگ گوجه و تفت دادن. صاف کردن آب لیموی تازه و بطری‌بطری روی پیش‌خوان چیدن. کارگرهای ویران‌کننده‌ی خانه‌ی همسایه، به عمق خاک رسیده بودند و هاج و واج تکیه‌داده به بیل‌ها و پتک‌ها و کلنگ‌های خود، مجسمه شده بودند‌. هوا، خاک و بوی پیازداغ بود. داشتم از تنهایی می‌مردم. چاره‌ای نبود.

مامان چ گفت:"همه‌ی بن‌سای‌های نارون ریقو هستند."

گفتم:"شما هم نارون دارید؟"

نداشتند. بن‌سای نارون مرا می‌گفت؟ نارون را از مرگ برگردانده‌ام. گفتم:"نارون ما؟ خوب است که."

خندید:"نارون شما خوب است؟ خوب، باشد."

ایستاده خوابیده بودم و به حباب‌های جوش‌خوردن آب پشت شیشه‌ی کتری خیره بودم که زنگ خانه را زدند. حوله به تن با موهای خیس و حبه‌ی سیر نیم پوست گرفته توی دست، تصویرمهمان‌های بعدی را پشت درخانه دیدم و لرزش درست‌هام شروع شد و تا چای دم نکشید و روبروی مهمان‌های جدیدتر نگذاشتم، تمام نشد. تا شب که همه رفتند، از شرم موهایی که شانه شده ‌شانه نشده جمع شده بودند و صورت خسته‌ی خشک از صابون و بی‌خوابی، به آینه نگاه نکردم. نیم‌شب مست بی‌خوابی، تنها، پشت پیش‌خوان دستمال کشیده نشستم. خانه ساکت بود. صدای تلویزیون را قطع کرده بودم. گلدان نارون را چرخاندم و نگاهش کردم. نگاه مادر به بچه نه، نگاه مشتری به جنس. شاخه‌هاش تنک بودند و بی آن‌که پاییز دیده باشد، دو برگ کوچک زرد داشت و اگر می‌توانست سرش را پایین می‌انداخت. گفتم:"بچه‌م، نترس. ما خانوادگی برگ‌هامان زود زرد می‌شود. نگاه من چه‌قدر بیش از خودم شکسته و زخمی‌ام؟ نگران نباش، نمرده‌ام، نمی‌میری، تا ته قصه زنده می‌مانیم."

تلویزیون را به روی مجری جدی اخبار و زیرنویس ترس که از روی شکم‌اش رد می‌شد، خاموش کردم.  

+ ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()