لی‌لی.

بالا رفتیم ماست بود/ پایین اومدیم دوغ بود

صبح واقعی را با حفره‌ی خانه‌ی روبروی پنجره شروع کردم. کارگرهای لاغری که شب‌ها کار می‌کنند و روزها می‌خوابند، اسم‌‌های مستعارشان را روی دیواره‌ی حفره نوشته بودند. اسمال اره. ابرام جوجو. جایی که باید بخندم، نگاه می‌کنم. جایی که باید نگاه کنم، ریسه می‌روم. دیروز رییس جدید گفت:"خانم، یک زحمتی برای شما داشتم." رییس جدید آدم خوش‌حالی است، یا حداقل من این‌طور فکر می‌کنم. با این پیش‌فرض خندیدم. خوش‌حال خوش‌حال عصبانی شده بود:"چرا می‌خندید؟" وقت خوش‌حالی می‌خندد. وقت تعجب می‌خندد. وقت ریدمان مالی شرکت می‌خندد. وقت عصبانیت می‌خندد. تفاوتش در علامت‌هایی است که ته جملاتش می‌گذارد. من آدم غمگینی هستم که هیچ استراتژی‌ای برای بیان احساسم ندارم. این را نمی‌توانستم برایش توضیح بدهم. گفتم:"چرا می‌خندم؟ از بدبختی." و تا آخر جلسه خندیدم.

صبح دروغی از ترافیک نیایش شروع شد. ترافیک بهتر بود. برای خودم داستان نوشتم که بچه‌ها را کپه‌کپه توی سرویس‌های مدارس جا داده‌اند و جاده‌ها را باز کرده‌اند که ما کارمندان برویم و بیل بزنیم. ته داستان، افسانه‌ی خودمان باورم نمی‌شد. این‌که خنده دروغ است. خوش‌حالی دروغ است. عاشقی دروغ است. زیبایی دروغ است. سرخوشی دروغ است. رقص دروغ است. اما دروغ دروغ نیست. روی قبر بچه درازکشیدن و فریاد زدن دروغ نیست. دزدی دروغ نیست. بچه‌ی معتاد توی پس‌کوچه‌های فرحزاد دروغ نیست. نفرت دروغ نیست.

داستان صبح آخر ندارد. همین. دلم‌می‌خواست نیایش، با آن دیوارهای سیمانی و پنجره‌های گل‌دار گاه‌گاه عزیزش، تا ته ته زمین می‌رفت و به اول خودش می‌رسید. دلم می‌خواست هی چ می‌راند و هی من آن‌قدر گریه می‌کردم که پشت و رو می‌شدم و آدم جدیدی می‌شدم که افسانه نبود.

+ ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()