لی‌لی.

من گاو مش‌حسن هم نیستم یا: بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری.

سرد بود. جاجیم بافته شده از پشم و دست‌های لاغر مرده را روی پتو کشیدم. چای و قهوه زیاد خورده بودم و خوابم تکه‌تکه شده بود. بین دو تکه‌اش، چشم‌های باز من توی تاریکی بود و گوش‌دادن به صدای گشتن مهمان توی یخچال بود و صدای جویدن. بعد از بیداری و سرگیجه، خواب بودم و زنی چاق بودم که لباس گل‌گلی گشاد پوشیده بودم و داشتم سبزی قلیه‌ماهی سرخ می‌کردم و ذکر گرفته بودم که نکند شنبلیله بیش‌تر از گشنیز باشد و تلخ شود. خواهر کوچک نان بزرگی را پهن کرد و تمام سبزی‌های سرخ‌شده را توی نان لوله کرد و گاز زد:"نه خوبه. تلخ نیست." و من با ملاقه‌ی براق روغن به دست ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم که دارم خواب می‌بینم و الان ساعت زنگ می‌زند و انگشت روی لب‌های خودم گذاشته بودم و به خودم می‌گفتم هیس، عصبانی نباشم و به خودم می‌گفتم الان می‌گذرد و حرف نزنم و زهر نکنم. مردم رد می‌شدند و می‌گفتند که آیا من همان گاو نه من شیر هستم؟ من سر بالا می‌انداختم که نه. مردم می‌گفتند که آها، پس من گاو پیشانی‌سفید هستم. من انتظار داشتم خودشان بفهمند که من گاو خاصی نیستم و بهتر است دست از سر من و گلوی من بردارند که سنگین است. خواهر کوچک قاه‌قاه خندید و گفت که آیا هایده هیچ‌وقت ذهنیتی از لیدی‌گاگایی که خواهد آمد داشته است؟ من با همان بلاهت و همان لباس گشاد گل‌گلی قابل پیش‌بینی‌ام، ملاقه را کنار گاز گذاشتم و از کنار ملچ‌ملوچ مهمان رد شدم و به همه گفتم خداحافظ . هایده دستم را گرفت و گفت:"تو هم لی‌لی؟" گفتم بله، من هم. من هم آدم‌ام، گاوم، زنده‌ام، می‌دانی؟ و دلم می‌خواست گریه کنم، اما جنس قرص‌هام خوب بود و من فقط به خیره ماندن و سکوت بسنده کردم. گفتم آخر بیرون سکوت، توی خواب هم سکوت؟

زودتراز ساعت بیدار شدم. جای دست مردم بر گلویم سرد بود و بغضم درد می‌کرد. جاجیم پشمی کنار رفته بود و چ آرام نفس می‌کشید.

روز که شد، بیرون از خانه، چ ازم پرسید که چرا تلفنم را برنداشته‌ام. مهمان می‌خواسته با من حرف بزند. گفتم:" تلفن من؟ نشنیدم". یادم آمد که همان لحظه صدای تلفن را شنید ه بودم و روی صفحه، اسم رییسم نبود و من فکر کرده بودم حرف نزدن با بقیه عقوبت ندارد. چ صاف نگاهم می‌کرد:"من خودم صدای تلفنت رو شنیدم. نشنیدی؟" مچم را گرفته بود. گفتم چرا بدون هماهنگ کردن با من، حرف‌زدن با دیگران را توی حلقم می‌کند؟ من حوصله‌ی حرف‌زدن ندارم. داد زد:"چه هماهنگی‌ای؟ بی‌چاره مهمان، نصف‌شب اومده و تو خواب بودی و خواست بهت ادای احترام کنه..." خواستم بگویم بعد از این‌همه سال که نصف‌شب آمده و روز آمده و شب آمده و من خانه‌ام نبودم، حالا یاد ادای احترام افتاده و رسم جدید است؟ نگفتم. چون چ داد زده بود و نقطه‌ضعف من دادشنیدن از کسی است که عاشقش هستم و امان از دست‌هام که وقت شنیدن صدای بلند می‌لرزند. رفتم. هایده دستم را گرفت و گفت:"ای‌بابا... تو هم لی‌لی؟" گفتم:"..."

و گفتم:"..."

و: ...

...

آخ.

+ ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()